تبلیغات


__
یادداشت ها
5 آذر 1386 ساعت 14:12 بعد از ظهر
راز شادی در لذت پاک بردن از چیزهای ساده است
7 آبان 1386 ساعت 01:20 قبل از ظهر
سلام من یه آتنا میشناختم كه اونم متولد 25 اردیبهشت بود و اهل قائم شهر بود و بسیار خانم بود و شاعر بود به معنی واقعی كلمه و آدم بود زیاد و .... هر چی بگم كمه ببخشید ایناروواسه شما مینویسم در جبرانش این شعر فوق العاده به عنوان معذرت خواهی پذیرا باشید. شقیقه سرخ لیلی دیوانه نشسته است و خون سرخ لیلی در رگهاش سیاه می شود دیوانه با غروب زنگوله هاش بر گوش دیوانه نشسته است و برای خون سیاه لیلی می نویسد تنها آن گورخر و نمك كه پاسخ بی جایی بود تنهاآن شقیقه كه در قلب می اندیشد انجا كه از باران با لكه های حسد ستاره را به میهمانی ی سنگین نفت می آورد ملكه های در باران ملكه های باكره ی در باران با زنگاری ی ارثیه ی نفت وبا خلخال های نقره ی نور از این همه زیور واین چند روزه ی موعود شرمشان می آ ید و سنگینی بخور گل را به عتاب از پنجره می كشد آن عاقبت از كدام دیار می آید با یك صله مردار بر دوش آن مهمیز بر كشاله ی سفت منقبض گلو له وقتی عروس با آخرین روزهای دوشیزگی ش وداع كرد لكه لكه ... لكه های حركت لكه های آبی ی موسقی وقتی لیلی بازوهاش را در باد می سوزاند و شط خنك ازبادهای گردنه وقتی لیلی در جامه ی ارغوان مویه می كند و میته را آ واز همیشه ی نماز و جذبه ی خاموش بكر بوته خاری در كنار بستر لیلی می گذارد تا همیشه از دشت برخیزد تا همیشه از بخار بشكفد و لبهاش از خنكای بهار بتركد و كشاله ش از هزار شیهه مر دار و كشاله ش سفت و منقبض از هزار شیهه گلوله بتركد وقتی عروس با آخرین روزهای دوشیزگی اش وداع می كند تی ی مور تی ی مورچی آواز گوزن را می شنوی آواز آن خراب گرسنه آن خرابه آن دستك نقره یی آن گوشت دانه های متبرك نمك نمك از چهار جهت نمك از همه ی ابعاد و بدین گونه است كه موسیقی ی نمك كویر را دیوانه می كند و كویر با هزار بوته خار و هزار كبوتر آخرین نماز را بر میت می گذارد آنچه مانده است دست نیلوفری ی گوزن است چار پا شنه ی مضطرب ویك چشم دو برادر وسه خواهر و همه مادر نخل و شط و نقاب رطوبت دو برادر ... سه خواهر و دو خنجر و دو ماه كه همزمان برآید و تنها یك اسب كه بر جنازه ی لیلی سم بكوبد این دستهای كودكانه ی نر گس بر آ بهای كویری این آفتاب جمعه وقتی با اولین لگام باكره سبك در شهاب شیهه می كشد مرغی اگر از شاپرك ساده ی مظلوم پرسید دستی اگر از ملخ دریا را دریا دریا آبی را سرختر قرمز تر و هجله را شفاف ترو معطر بوی هزار هزا ر جمیله بوی هزار قنات بوی نسترن از جلگه های شوش بوی خون در پرده بوی عروس ی لیلی می آ ید این سرنوشت است این كه بگوید و بس كند شب اگر تیره شب اگر نیلوفر لیلی در لنگر می ماند لیلی در آب پرسه می زند این است سرنوشت این سپیده ای كه متلاشی شود ستایش خون است وقتی هزار جسد و هزار كفتار به میهمانی یك كبوتر و یك اسب می روند وقتی هزار قناری بر جنازه لیلی می پرند ساعت سه ی جمعه شط با كفشهای سپیدم میایم و با پیراهن سفید و شلوار سفیدم تا جمعه را سفید كنم تا جمعه را در شط سفید بوی سفید بكشم میهمان ناخوانده در اتاق پهلویی سوت می كشد ابر اتاق پهلویی را نوازش می كند در اتاق پهلویی خون می چكد و لیلی زن میشود این دستهای كودكانه بیمار مثل خزه آ ویخته ست این دستهای كوچك با النگوهای نقره و با دستك نقره بر آبهای كویری این آفتاب حجله ی صبح در اتاق پهلویی طنین دیگر دارد شاخه آویخته ی غزل و دو خط فارسی عروس خمیازه می كشد میهمان شهوت را می تكاند مرغی اگر از باد پرسید دریارا دریا دریا آبی را سرختر قرمز تر وحجله را شفاف تر و معطر بو ی هزار خار میآ ید بو ی جلگه های پست و قصیل اسب بوی عروسی ی لیلی می آید و صدای پای غریبی كه آسمان را پارو میكشد صدای سم موذی و صدای پای غریبی كه آسمان را می گشاید با یك پنجره ودو در صبحگاهی نوای طبل هزار كشته و هزار منتظر سگ از سیاهی نفرین عو عو كرد و دوید سگ از مهارت ویرانی كلوخ انداز شد تی ی مورچی .. . آواز گوزن را می شنوی در شبی كه ارابه بارش را گله ی گوزنهای موزون با تاجهاشان بر سر و خلخالهاشان به پا می رانند نقره حركت د ارد در شیار تازه حیوان و در تن این بت نیلوفری لیلی بازمانده ی شفق در خون دیوانه سر می كشد دیوانه می خواند و خون سیاه لیلی در پستانهاش رگ می كند و خنكای پاییزی ی لیلی در بخار شط می وزد تنها آن شقیقه كه در قلب می اندیشد و روزن لیلی دیوانه را به بستر می كشد .. . )پرویز اسلامپور)
10 تیر 1386 ساعت 23:09 بعد از ظهر
شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد. " زرتشت "
20 خرداد 1386 ساعت 13:34 بعد از ظهر
مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند.
18 خرداد 1386 ساعت 20:54 بعد از ظهر
تنهایی بهتر از دوست بد است و بودن با دوست خوب بهتر از تنهایی .
16 خرداد 1386 ساعت 23:44 بعد از ظهر
این که مدام به سینه ات میکوبد، قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود . قلب ها همه نهنگانند در اشتاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! (عرفان نظر آهاری)
__