تبلیغات


__
یادداشت ها
15 مرداد 1386 ساعت 07:26 قبل از ظهر
آرزویم این است : نتراود اشک از چشم تو هرگز... مگر از شوق زیاد. نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ، عاشق آنکه تورا میخواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.
27 خرداد 1386 ساعت 16:56 بعد از ظهر
امیر محمد26 ------------ --------------------- تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو
26 خرداد 1386 ساعت 18:25 بعد از ظهر
امیر محمد26 در لحظه‌ی دراز ِعزیمت دیده بر پروا می‌بندم و راه حاشیه‌اش را با خود می‌برد وقتی که خط حادثه می‌گیرد اینجا را آنجا می‌گیرد و در کنار ِمتن آنچه می‌ماند با بیابان می‌ماند . جای پای گم، رفته‌های پا، نشانه‌ها برخطّه جا می‌مانند وخطه را خطه می‌خورد عزیمت غیبت است عزیمت مکانی ست عزیمت مکانی زمانی ست حذف ِهدف، رسیدن ِنرسیدن در لحظه‌ی دراز ِعزیمت هیچ وقت ساعت ابدیت نیست ابدیت ساعت نیست ابدیت وقت نیست و با دراز ِلحظه غرض ساکن می‌ماند غرض همیشه غرض می‌ماند و حاشیه همیشه بیابان. ۲ در حالت عمیق ِعزیمت‌، چشم تا س را آواره می‌کند و صفحه تکیه گاهش را از دست می‌دهد، مثل زمینه زمین اش را مثل زمین زمینه اش را وقتی که روبرو را پشت، رو می‌کند در نگاهی خائن که دیدن ِمرا ندیدن ِمن از من می‌گیرد وقت عبور ِزاویه ازمرز لنگ لنگان، شکسته، ناهموار که هر چه دیدنی را من با ندیدن می‌بینم حیران ِذهن ِخویش . با خود بمان، با آن خود ِناپدید در خود، با آن خود ِدور، در جرئتِ چشمِ دیگرت بمان پروائی در چشم کن مسئول ندیدن ِخود، کور! به دیده خیانت کن ساعت کن! کمی از اندک ِ خود را برای حاشیه بگذار کنارمتن نگاهِ تو تمام ِ نگاه ِتو نیست .
24 خرداد 1386 ساعت 11:24 قبل از ظهر
امیر محمد26 من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم اما وقتی زبان گشودم زبانم بند آمده بود پیش از آنکه عشق را بشناسم عادت داشتم نغمه های آشغانه سر دهم اما شناختن را که آموختم کلمات در دهانم ماسید و نواهای سینه ام در سکوتی زرف فردا افتاد جبران خلیل جبران
22 خرداد 1386 ساعت 16:01 بعد از ظهر
امیر محمد26 از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست آن کفشهای مهربانت را نمی دانست رنجیده ام از آسمان ، قطع امیدم کرد دنباله ی رنگین کمانت را نمی دانست اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست شیرینی اش ، طعم لبانت را نمی دانست قیچی شدم ، بال و پرم را یک به یک چیدم ســـَمت ِ وسیع ِ آسمانت را نمی دانست لای ورقها ، نامه ها ، دفترچه ها گشتم حتی کتابی داستانت را نمی دانست
__