تبلیغات


__
یادداشت ها
21 تیر 1387 ساعت 19:07 بعد از ظهر
من نیز دلتنگ می شوم دلتنگ آنهایی که روزهاست از اینجا رفته اند آنها که روزی شاید عزیز بودند دست محبتشان در دست من بود آغوش عشق من گشوده برایشان من نیز به خاطر می آورم خاطراتی را که هر روز کمرنگ می شوند خاطراتی که مرا در آغوش نمی گیرند اما درون قلب من جای گرفته اند می بینی دوست من می بینی چه راحت می شکنند دلی را که دوست آنهاست و چه ساده زخم بر تن می زنند و باز متوقع بدنبال چی می آیند، نمی دانم! همیشه گمان می کنند خود عاشقتر بودند خود مهربانتر و باوفا تر بودند به گمان خود، به قلب ستمکارم ناسزا می گویند و دل پر کینه ام را بیشتر می سوزانند نمی دانم چه می خواهند از این ظالم آزارش می دهند و او ساکت است می روند و او می گرید باز می گردند و او عذاب می کشد طعنه اش می زنند و او باز ساکت است باز فریبها آغاز می شوند باز حرفهای بی پایه و اساس باز محبتهای غریزی و زودگذر اما او همچنان سکوت کرده است آری دوست من بگذار همه بر حال این دیوانه بخندند بگذار تنهایی تنها کس ما باشد لبهای من خسته تر از پاسخ دادن به این حرفهاست سالهاست که دوستان را با عشقهای ناتوانشان فراموش کرده ام سالهاست که دلتنگ می شوم دلتنگ آنها؟ نه دلتنگ دل ساده ای که دیگر ساده نیست
30 شهریور 1386 ساعت 12:04 بعد از ظهر
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد در ره دوست به هر حیله رهی باید کرد
24 فروردین 1386 ساعت 21:05 بعد از ظهر
یک روز بودا در میان مریدانش نشسته بود که مردی به آنها نزدیک شد. پرسید :خدا وجود دارد ؟ بودا پاسخ داد :بله وجود دارد پس از نهار مرد دیگری ظاهر شد . پرسید خدا وجود دارد؟ بودا پاسخ داد :نه خدا وجود ندارد. عصر همان روز ، مرد سومی همین پرسش را از بودا کرد، و پاسخ بودا این بود:باید خودت تصمیم بگیری. یکی از مریدان گفت: استاد، این که نابخردانه است. چگونه ممکن است به یک پرسش سه پاسخ متفاوت دهید؟ یگانه رو شنیده پاسخ داد :چون اشخاصی متفاوت بودند . هرکس به شیوه ی خود به خداوند نزدیک می شود :برخی با قطعیت، برخی با انکار ، و برخی با تردید.
24 فروردین 1386 ساعت 05:18 قبل از ظهر
لذت عاشق بودن بیشتر یا لذت معشوق بودن ؟ به نظر خودم که عاشق بودن لذتش بیشتر چون لذت عشق در سوز و گداز و محبتی که به معشوق هدیه میشه . نکته دیگه اینه که تا کسی عاشق نباشه نمی تونه لذت معشوق شدن رو بطور کامل لمس کنه . و البته با توجه به این بیت زیبای حضرت حافظ که فلسفه آفرینش رو در اون خلاصه کرده پی میبریم که خداوند از اونجایی که می خواسته موجودی رو خلق کنه تا به جلال و جبروتش عشق بورزه انسان رو خلق کرد : پرتوی کرد رخش دید ملک عشق نداشت برق غیرت شد ازین آتش و بر آدم زد از جایی که خداوند متعال عاشق تمام مخلوقاتش بوده و هست میخواسته این لذت بی نظیر رو به مخلوقش انسان هدیه بده تا انسان بتونه لذت عشق ورزیدن رو لمس کنه و به نهایت لذت عشق یعنی به وصال پی ببره . بنابراین جا داره که از همه دوستان خوبم بابت این هدیه خداوند بخوام که بعد از خوندن این متن از خداوند متعال صمیمانه سپاسگزار باشیم که این لطف رو از ما دریغ نکرده . از همه شما دوستان خوبم میخوام اگر نظری در این زمینه دارد منو ازون بی بهره نکنید و اگر نقصانی در نوشته ام وجود داشت به چشمان بزرگتون بپوشید
24 فروردین 1386 ساعت 05:11 قبل از ظهر
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق یعنی همین! "
24 فروردین 1386 ساعت 04:30 قبل از ظهر
دوستى كم كن تو با اشخاص دون تا كه پاى از منجلاب آرى برون روتو غزلت بهر خود گیراى جوان تا كه سالم ماندت جسم و روان وه چه آلام و ستمها دیده ام وه چه آزار و محنها دیده ام گر رفیقى با توگردد مهربان زان حذر كن تا كه برنارى زیان روصدیقى بهر خود پیدا بكن تا كشاند مر تو را اندر جنان احمدى در عمر خود یارى ندید از كسى هرگز وفادارى ندید اى كه باشى دائما در مدرسه روز و شب اندر خیال و وسوسه سعى كن بهر عمل نى علم خشگ تا كنى تحصیل از آهوى مشگ
__