تبلیغات


__
یادداشت ها
17 اردیبهشت 1387 ساعت 16:56 بعد از ظهر
برگشت و نگاهم كرد. همیشه یاد نگاهش غرقم می‌كرد و حالا كه خودش بود فكر می‌كردم كه چطوری باید در برابر این نگاه دوام بیارم. می‌ترسیدم. نكنه خواب باشم... نكنه این هم یكی از اون رویاها باشه... ولی نه... اینبار واقعیت داشت. آره... من بودم و اون و جاده. * * * روی تخته سنگ‌های بزرگ، كنار ساحل، رو به دریا نشسته بودم. دست راستم تا چشم كار می‌كرد دریا بود. روبروم دریا میرفت و میرفت تا میرسید به خورشید. و سمت چپم از دور دو سه تا نخل دیده می‌شد، كه خودشونو به طرف دریا خم كرده بودن. نزدیك من، روی تخته سنگ كناری، اون نشسته بود. سر تا پا آبی بود. مثل دریا. مثل همیشه مداد و تخته‌ش دستش بود و آروم تو نقاشیش غرق شده بود. آره... داشت منو می‌كشید (یا شاید هم دریا رو و یا هر دو، ولی نه مطمئنم كه فقط من رو نقاشی می‌كرد) رو به آفتاب (كه حالا داشت غروب می‌كرد) نشسته بودم. آسمون رنگ عجیبی داشت یه چیزی بین قرمز و آبی و سبز. موجهای كوچیك كه از وسط دریا بلند می‌شدن، یواش یواش با هم دست به یكی می‌كردن و بعدشم كه زورشون زیاد می‌شد یهو خودشونو می‌كوبیدن به تخته سنگها. اونوقت از بین تخته سنگها، قطره‌های آب به هوا پرتاب می‌شد و مثل شبنم رو سر و صورتم می‌نشست. از فرط لذت چشمامو بسته بودم. چشمامو باز كردم و نیگاش كردم. حواسش به طرحش بود. یه لحظه چشماشو بلند كرد و تو چشام نیگاه كرد. چشماش خندید، یه كلمه هم حرف نزد (اصلا از وقتی كه با هم بودیم یه كلمه هم حرف نزده) ولی انگار با چشماش بهم گفت كه چشماتو ببند. منم باز چشمامو بستم و تو لذت وصف ناپذیر خودم غرق شدم. * * * دیگه شب شده بود. نقاشی اونم تموم شده بود. و هر دوتامون كنار هم رو به دریا (كه الان فقط دیگه صداشو می‌شنیدیم) نشسته بودیم. دستای لطیف و گرمش تو دستم بود. با اینكه نمی‌دیدمش ولی تصویر چشماش مدام جلو چشمم بود. چقدر در رویاهام این لحظه رو تصویر كرده بود. لحظه‌ای كه من باشم و اون و دریا... لحظه‌ای كه بتونیم با هم باشیم، دور از همه و من بتونم آروم در آغوشش بگیرم. شاید گرمای وجودش و طپش قبلش، یخ قلبمو آب كنه. بهش نگاه كردم. اون هم به من نگاه كرد. (ولی باز، یك كلمه هم حرف نزدیم). هر دو می‌دونستیم. می‌دونستیم كه نیاز همدیگه هستیم. با اینكه چشماشو نمی‌دیدم ولی حس كردم خیسه. چشمامو بستم و خواستم در آغوشش بگیرم. (بارها در رویاهام به این فكر كرده بودم كه اگر روزی در آغوشش بگیرم، دیگه رهاش نخواهم كرد.) اونم آغوششو باز كرد (اینا رو نمی‌دیدم ولی مطمئن بودم كه همینجوریه كه تعریف می‌كنم). ناگهان آسمان برق زد و به دنبالش صدای وحشتناك رعد و بازهم به دنبالش یه برق دیگه. همه‌جا روشن شده بود. دور و برم رو نگاه كردم. اون نبود. وحشت كردم. یهو متوجه شدم كه وسط كویرم و لحظه لحظه پاهام داره توی شنهای داغ فرو میره... تا اومدم به خودم بجنبم تا گردن توی شن فرو رفته بودم. سرم داشت زیر شنها می‌رفت و من ناامیدانه دست و پا می‌زدم و اسم اونو صدا می‌كردم. یواش یواش سرم رفت زیر شنها... دهنم پر شن شده بود. داشتم خفه می‌شدم. نفس بند اومده بود. سیاه شده بودم.... كه یهو... یهو با یه ضربه همه چیز عوض شد... * * * از خواب بیدار شدم. كنار بساط مجسمه‌های خودم گوشه خیابون نشسته بود. انگار شهرداری ریخته داره بساطها رو جمع میكنه... باید زودتر بجنبم وگرنه بازم میبرنم بهزیستی. آخه اونا فكر میكنن دیوونه‌ام. چهارگوشه بساطمو كه جمع كردم و رو دوشم انداختم یكی از مجسمه‌ها از گوشه‌اش افتاد بیرون و دو نیم شد. مجسمه یه مرد بود كه روی یه تخته سنگ نشسته و چشماشو بسته. انگار خودشم سنگ شده بود. سلام دوست من خوشحال میشم بیشتر با شما آشنا بشم در صورت تمایل لطفا آی دی یاهو برام بذارید
5 بهمن 1386 ساعت 01:48 قبل از ظهر
هرگاه از کسی ناراحت شدی و نتوستی گناه اونو ببخشی این از بزرگی گناه او نسیت بلکه از کوچکی روح توست چیزی را که دوست داری به دست بیاور وگر نه مجبور میشوی چیزی را که بدست می اوری دوست داشته باشی عشق دانش است دانش و فرهنگ است توامان و آن کس که از این دو بی بهره است توانای عشق ورزیدن ندارد
17 دی 1386 ساعت 18:03 بعد از ظهر
سازنده ترین كلمه گذشت است ... آن را تمرین كن پرمعنی ترین كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر عمیق ترین كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه. بی رحم ترین كلمه "تنفر " است ... از بین ببرش. سركش ترین كلمه" تنفر" است ... با آن بازی نكن. خودخواهانه ترین كلمه " من " است... از آن حذر كن. ناپایدارترین كلمه " خشم" است... آن را فرو ببر. بازدارنده ترین كلمه " ترس" است ... با آن مقابله كن. با نشاط ترین كلمه " كار " است ... به آن بپرداز. پوچ ترین كلمه " طمع" است ... آن را بكش سازنده ترین كلمه "صبر" است ... برای داشتنش دعا كن. روشن ترین كلمه " امید" است... به آن امیدوار باش. ضعیف ترین كلمه " حسرت" است ... آن را نخور. تواناترین كلمه " دانش " است .... آن را فراگیر محكم ترین كلمه "پشتكار" است ... آن را داشته باش. سمی ترین كلمه "شانس" است ... به امید ان نباش. لطیف ترین كلمه " لبخند " است ... آن را حفظ كن. ضروری ترین كلمه " تفاهم " است .... آن را ایجاد كن. سالم ترین كلمه " سلامتی" است ... به آن اهمیت بده. اصلی ترین كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن. دوستانه ترین كلمه " رفاقت" است.... از آن سوء استفاده نكن. زیباترین كلمه " راستی " است ... با آن رو راست باش. زشت ترین كلمه " دورویی"است ... یك رنگ باش. ویرانگر ترین كلمه " تمسخر" است ... دوست داری با تو چنین شود؟ موقررترین كلمه " احترام" است .... برایش ارزش قایل شود. آرامترین كلمه " آرامش " است ... به ان برس. عاقلانه ترین كلمه " احتیاط" است ... حواست رو جمع كن. دست و پاگیر ترین كلمه " محدودیت " است .... اجازه نده مانع پیشرفت بشود. سخت ترین كلمه " غیر ممكن" است .... وجود ندارد. مخرب ترین كلمه " شتابزدگی " است ... مواظب پلهای پشت سرت باش. تاریك ترین كلمه " نادانی" است ... آن را با نور علم روشن كن. كشنده ترین كلمه " اظطراب" است ... ان را نادیده بگیر. صبور ترین كلمه " انتظار" است .... منتظرش بمان. بی ارزش تری كلمه " بخشش" است ... سعی خود را بكن. قشنگ ترین كلمه " خوشرویی " است ... راز زیبایی در آن نهفته است. تمیزترین كلمه " پاكیزگی " است ... اصلا سخت نگیر. رساترین كلمه " وفاداری" است .... سر عهدت بمان. تنها ترین كلمه " گوشه گیری" است ... بدان كه جمع همیشه بهتر از فرد بودن است. محرك ترین كلمه " هدفمندی" است ... زندگی بدون هدف؛ روی آن است. و هدفمند ترین كلمه "موفقیت " است.... پس پیش به سوی آن
12 دی 1386 ساعت 03:18 قبل از ظهر
روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند. در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید:خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ - خیلی خوب بود پدر. - پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟ - بله پدر، دیدم... - بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟ - من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد، ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند؛ ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود؛ ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند؛ ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند. آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود: - متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!
2 دی 1386 ساعت 09:24 قبل از ظهر
شریك سقف من نیستی ، بذار همسایه باشیم و فقط یك دونه دیوار را شریكم باش شریك عمر من نیستی، بیا هم لحظه باشیم و همین یك لحظه دیدار را شریكم باش فقط در حد یك لبخند ، لبت را قسمت من كن؛ اگر خورشید من نیستی بیا شمع را روشن كن تمنای شرابم نیست، یك جرعه آب شریكم باش؛ كنار چشمه رؤیا ، یك لحظه خواب شریكم باش شریك زندگیم نیستی ، شریك آرزویم باش؛ اگر نیستی كنار من ، بیا و رو به رویم باش سلامی كن گهگاهی به نام آشنا بر من ؛ همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن غزل خونم نباش ، اما به حرفی ساده شادم كن؛ اگر دیدی مرا بشناس، نمی گم این كه یادم كن یك عشق نابسامان را چه سامانی از این خوشتر؛ شكایت نامه دل را چه پایانی از این خوشتر
28 آذر 1386 ساعت 21:28 بعد از ظهر
یلدا یعنی یادمون باشد كه زندگی آنقدر كوتاه است كه یك دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت یلدا پیشاپیش مبارك
__