تبلیغات


__
یادداشت ها
16 شهریور 1387 ساعت 13:05 بعد از ظهر
18ome shahrivar sevomin salgarde ashnayimune mobarakemun bashe pesarak ye ashnayie kuchuluye tukhali base joftemun
1 مرداد 1387 ساعت 02:51 قبل از ظهر
خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ... خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره ... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : نمی خوامت حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را
19 تیر 1387 ساعت 10:53 قبل از ظهر
درد ِ من درد ِ آن زمین ِ مغرور است منکه برای اندک ِ رنج ، بسیارم
1 تیر 1387 ساعت 12:26 بعد از ظهر
چقدرسفت شده پدال دوچرخه دونفره دوستیمون زیر پام حالا یا من خسته شدم یا شیب زیاد شده...یا شاید هم تو دیگه رکاب نمی زنی
19 اردیبهشت 1387 ساعت 16:47 بعد از ظهر
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
19 اردیبهشت 1387 ساعت 16:13 بعد از ظهر
سلام ممنون...راستش یه مدت درس دارم زیاد نمیتونم بیام نت.. اما ممنون که سر زدی خوشحال شدم...موفق باشی
__