تبلیغات


__
یادداشت ها
20 فروردین 1387 ساعت 18:03 بعد از ظهر
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی تولد همه خوبیهاست تولد تمام زیباییهای زندگی / این روزها روز توست / امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد هر چند تو مهربانتر از همه آنهایی همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم/ چه كسی چشم های تو را رنگ كرده است؟ چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی را بزاید؟ / فرشته ای فقط در قالب یك انسان ! / فقط ساده می توانم بگویم : دوست عزیزم تولدت مبارك / از طرف مجتبی مدیر كلوب آئین دلبری / راستی به كلوب هم یه سر بزن دلمون واست تنگ شده
1 دی 1386 ساعت 17:52 بعد از ظهر
اگر یاد بگیریم که جهانی فکر کنیم،اگر هر کس خود را سلولی از پیکر بزرگ انسانی که بر زمین منزل کرده است،بداند.زندگی بهشت موعد خواهد بود.و آن روز دیر نیست.چه ارتباطات هر روز قلبها را به هم نزدیکتر میکند.دور نیست که انسان از توهم خود برخیزد.و دیگری را چون خود حضوری زیبا و بی نظیر ببیند.که ما جز برای این نگاه زیبا اینجا نیستیم.
2 تیر 1386 ساعت 00:11 قبل از ظهر
salam khob hastd man kamran az tehran mohandesiye bargh khondam va saipa kar mekonammekhastam ba shoma hadafmand ashna besham(ezdevaj) age eftekhar medin payam bedin movafagh bashed
19 خرداد 1386 ساعت 23:51 بعد از ظهر
هستی تو را اینگونه که هستی می خواهد. از این رو همین هستی که هستی. هستی اینگونه که هستی به تو نیاز دارد وگرنه شخص دیگری را بوجود می آورد نه تو را و "خود نبودن" غیر مذهبی ترین کار ممکن است... "اوشو"
9 خرداد 1386 ساعت 19:30 بعد از ظهر
کلوب آی دی : rastin_pakayeen نام : راستین پاک آیین تولد : 24 خرداد 1359 محل سکونت : Iran تهران مرد ، مجردراستین (8)i عشق و دیوانگی در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند، آنها از بیكاری خسته و كسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از همیشه. ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت: «بیایید یك بازی بكنیم مثلا غایم باشك» همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی كه هیچ كس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع كرد به شمردن ... یك ... دو ... سه .... همه رفتند تا جایی پنهان شوند! لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت درمیان ابرها مخفی گشت. هوس به مركز زمین رفت. دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم، اما به ته دریا رفت. طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود، هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و یك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و پنج ... نود و شش... نود و هفت. هنگامی كه دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یك بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود، زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریاچه، هوس در مركز زمین، یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق. او از یافتن عشق، نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه كرد، تو فقط باید عشق را پیدا كنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگك مانندی را از درخت كند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند . او كور شده بود. دیوانگی گفت: «من چه كردم من چه كردم، چگونه می توانم تو را درمان كنم.»عشق پاسخ داد: «تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كاری بكنی،‌ راهنمای من شو.» و اینگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره در كنار اوست.
4 خرداد 1386 ساعت 08:14 قبل از ظهر
خدایا! مگذار دعا كنم كه مرا از دشواری‌ها و خطرات در امان داری بلكه به من قدرت رویارویی با آن را عطا فرما و كاری كن در مقابل آنها بی‌باك و شجاع باشم. مگذار از تو بخواهم درد مرا تسكین دهی بلكه توان چیرگی بر آن را به من ببخش
__