تبلیغات


__
یادداشت ها
9 خرداد 1386 ساعت 19:30 بعد از ظهر
کلوب آی دی : rastin_pakayeen نام : راستین پاک آیین تولد : 24 خرداد 1359 محل سکونت : Iran تهران مرد ، مجردراستین (8)i عشق و دیوانگی در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند، آنها از بیكاری خسته و كسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از همیشه. ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت: «بیایید یك بازی بكنیم مثلا غایم باشك» همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم. و از آنجایی كه هیچ كس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع كرد به شمردن ... یك ... دو ... سه .... همه رفتند تا جایی پنهان شوند! لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت درمیان ابرها مخفی گشت. هوس به مركز زمین رفت. دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم، اما به ته دریا رفت. طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود، هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و یك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید. نود و پنج ... نود و شش... نود و هفت. هنگامی كه دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یك بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام. و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود، زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریاچه، هوس در مركز زمین، یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق. او از یافتن عشق، نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه كرد، تو فقط باید عشق را پیدا كنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگك مانندی را از درخت كند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند . او كور شده بود. دیوانگی گفت: «من چه كردم من چه كردم، چگونه می توانم تو را درمان كنم.»عشق پاسخ داد: «تو نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كاری بكنی،‌ راهنمای من شو.» و اینگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و دیوانگی همواره در كنار اوست.
4 خرداد 1386 ساعت 08:14 قبل از ظهر
خدایا! مگذار دعا كنم كه مرا از دشواری‌ها و خطرات در امان داری بلكه به من قدرت رویارویی با آن را عطا فرما و كاری كن در مقابل آنها بی‌باك و شجاع باشم. مگذار از تو بخواهم درد مرا تسكین دهی بلكه توان چیرگی بر آن را به من ببخش
24 اردیبهشت 1386 ساعت 07:22 قبل از ظهر
شاید زندگی آن جشنی نباشد كه آرزویش را داشتی، اما حال كه به آن دعوت شدی تا می‌توانی زیبا برقص چارلی چاپلین
6 اردیبهشت 1386 ساعت 09:05 قبل از ظهر
خیلی خانمی
23 فروردین 1386 ساعت 07:33 قبل از ظهر
آناهیتای خوبم زاد روزت خجسته باد. با آرزوی بهترینها برای تو
22 فروردین 1386 ساعت 19:28 بعد از ظهر
آناهیتا جان سلام تولدت مبارك.برات آرزوی سلامتی و طول عمر با عزت دارم، امیدوارم شمع وجودت همیشه محفل خـانواده و دوستانت را گرم نماید. كام دل از دلــــــــدار بگیـری و همینطور فراموش نكنی كه یه دوست خوب (من D;) میتونه تو زنـــدگی آدم نقش مثبتی داشته باشه. ارادتمند حسام
__