تبلیغات


__
یادداشت ها
21 مرداد 1386 ساعت 14:58 بعد از ظهر
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ خورد ، نشکند. اگر کسی دلم را شکست چیزی احساس نکنم. تا اگر با مشکلات زندگی برخورد کردم، بی پروا به آغوش گرم صاحبم پناه برم تا مشکلات و سختیها گزندی به من نرساند. اما نه!!! چه خوب بود که همین انسان خاکی بودم، اما سرم به سنگ نمی خورد ، کسی دلم را نمی شکست و مشکلات این گونه مرا از پای در نمی آورد.
14 خرداد 1386 ساعت 21:20 بعد از ظهر
salam
5 تیر 1385 ساعت 03:44 قبل از ظهر
امیر جون چرا تو بحث های دانشگاه شرکت نمیکنی؟؟/ به آقای رستمی هم بگو بیاد دیگه
1 مرداد 1384 ساعت 07:47 قبل از ظهر
اون كه می گفت جونش به جون تو بنده حالا داره به گریه هات می خنده!...اون كه می گفت بدون تو می میره دروغ میگه دلش جنس كویره...دروغ می گه تــــو گوش نده به حرفاش...نگو هنوز می خوای بمونی باهاش...خیال نكن بدون اون می میری...بذار بره...نباشه جون می گیری...)()(Z@P@T@)
__