تبلیغات


__
یادداشت ها
12 خرداد 1387 ساعت 23:49 بعد از ظهر
سری اندیشناك زخم دلی اندوهناك سرها دارم یكی ز بام یكی از ستاره می زندم سنگ، یكی بر كوچه جار می زند رسوایی هزاره را. سنگی به شكل سنگ می آید از بامی، سنگی به شكل واژه ای از آسمان، سر می شكند یكی و دیگری شقیقه ی اندیشه به خون می كشد. سری اندیشناك زخم ستاره دلی اندوهناك هزاره ی رسوا دارم.
12 خرداد 1387 ساعت 23:42 بعد از ظهر
نه رفتگان و نه آیندگان نمی دانند كه قرن پر هنر ما چه سخت و سنگین است نگشته پیكر انسان بزگتر از پیش بزگتر شده صد بار آرزوهایش به سوی معركه ی خواستن توانستن كشانده می شود از هر طرف سراپایش اگر كه عاشق دیروز آرزو می كرد به ماه چهره ی معشوق یك نگاه كند جوان عاشق امروز آرزومند است برای ماه عسل یك سفر به ماه كند در اضطراب و نبردی كه زاده ی عصر است مدام روید در دل امید نو غم نو درود گویمت ای قرن بی قرار نوین كه در عذاب توام شاهد شكفتن تو.
11 خرداد 1387 ساعت 13:59 بعد از ظهر
من و دریا من و دریای طوفانزا... شناگر نیستم افسوس! غواصی نمی دانم. دل مشتاقم اما عاشق ژرفای دریاهاست. چه سازم با دل عاصی؟ نمی دانم. اگر یك سو نهم آرامش غمگین ساحل را، به دریا گر زنم دل را، اگر با یك جهش ، خود را به امواج افكنم شاید، كنم آسان هزاران كار مشكل را. مگر یكدم به كام آرزو مردن، نباشد بهتر از یك عمر ، با حسرت به سر بردن؟
10 خرداد 1387 ساعت 23:57 بعد از ظهر
فراتر از من سایه ای ایستاده است. تسبیح عمرم فال بد می زند: [همه ی جفت ها فرد می افتد...] تک درخت، معنیِ جنگل را می دزدد. ومن، بی زار می شوم از سایه ی تک درختی حتی درکویر...
5 خرداد 1387 ساعت 21:10 بعد از ظهر
سلام، شاهرخ خان ممنون از توصیفنامه ی قشنگتون شما با اینکه سرتون شلوغه ولی به همه لطف دارین بازم تشکر و سپاس.( گل )
4 خرداد 1387 ساعت 20:17 بعد از ظهر
سلام ممنون که منو به عنوان معاون انتخاب کردی وقتی دیدم انتخاب شدم اومدم تو کلوب و تاپیک یه فرصت نظرمو جلب کرد مطلب خیلی قشنگی توش نوشتی خواستم ازت تشکر کنم چون الان واقعا بهش احتیاج داشتم و دقیقا دنبال همچین چیزی بودم یکی از دوستام یه شرایطی داره شاید خیلی ناجور تر از اون آدم لطفا هر وقت یادت افتاد براش دعا کن بازم ممنون :X
__