یادداشت ها19 بهمن 1386 ساعت 11:31 قبل از ظهر | |
تولدت مبارکککککککککککک
امیدوارم صد سال زنده باشی البته اول سلامتی بعد زندگی
مدیر کلوب سرقرار |
2 آذر 1386 ساعت 13:25 بعد از ظهر | |
غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد/همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی |
1 خرداد 1384 ساعت 20:20 بعد از ظهر | |
در مقابل روزی که برمی آید پرهیزگار باش. به آنچه در یک سال یا ده سال دیگرپیش خواهد آمد فکر نکن. در فکر امروز باش. اصول نظری خود را کنار بگذار.
همهاصول نظری ، حتی اصول فضیلت ، بد است ، احمقانه است ، زیان بخش است.
بر زندگی زور روا مدار. همین امروز را زندگی کن. در مقابل هر روز پرهیزگار باش. دوستش بدار ، احترامش را نگهدار ، به خصوص پژمرده اش نساز ، مانع شکفتن آن نشو. حتی اگر روزی تیره رنگ و غم آلود باشد ، دوستش بدار ، نگراننباش.
همه چیز در زمستان به خواب میرود ، اما زمین بارخیز بیدار خواهد شد. باید مثل زمین بارخیز بود. پرهیزگار باش. صبر کن. اگر تو خوب و مستعد باشی ، همه چیز به خوبی پیش میرود. اگر مستعد نیستی ، اگر ضعیفی ، اگر موفق نمیشوی ، در چنین حال هم باز باید خوشبخت بود. این بی شک از آن روست که بیش از این از تو بر نمی آید. در این صورت برای چه باید فزونی جست؟ برای چه غم چیزی را بخوری که از تو برنمی آید؟ آنچه از دست بر می آید ، باید همان را کرد :
تا جایی که میتوانم
خواستن توانستن است ، اوه هر که این را می گوید دروغگوی قهاریست. یا چیزی نمیخواهد که چیز باشد... قهرمان آن کسی است که همان چیزی را که از دستش برمی آید انجام میدهد. |
24 اردیبهشت 1384 ساعت 00:52 قبل از ظهر | |
مادر
مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : « دختر خوب ، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: « می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.
وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت ،طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد |
18 اردیبهشت 1384 ساعت 04:54 قبل از ظهر | |
كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یكی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ كار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند.»
خداوند لبخند زد «فرشته تو باریت آواز میخواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.»
كودك ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژههایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی.»
كودك با ناراحتی گفت: «وقتی میخواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشتهات، دستهایت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد كه چگونه دعاكنی.»
كودك سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیدهام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی میكنند. چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟ »
- «فرشتهات از تو محافظت خواهد كرد، حتی به قیمت جانش تمام شود.»
كودك با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمیتوانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.»
خدواند لبخند زد و گفت: «فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه دركنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. كودك میدانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند.
او به آرامی یك سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
«نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا كنی .» |
7 اردیبهشت 1384 ساعت 08:00 قبل از ظهر | |
salam aghaye ramezani man az khoondane nevashteye shoma lezat bordam va az inke afradi mesla shoma dar in cloob ozv hastan khoshhalam in peygham ro baraye tashakor az shoma ferestadam.movafagh bashid |











