تبلیغات


__
یادداشت ها
9 مهر 1387 ساعت 21:38 بعد از ظهر
شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ بر دستم بگفتم ای کریم الله خیال کردی که من مستم تو فرعون را خدا کردی تو شیرین را ز فر هادش جدا کردی تو اشک بی گناهان را به چشمم آشنا کردی تو طفلان زیادی را ز مادرها جدا کردی خیال کردی که من مستم خدایا ... خالقا ...یا رب... تو رحمانی تو یزدانی من البته ندانستم چه می گفتم که من مستم
25 مرداد 1387 ساعت 00:26 قبل از ظهر
salam man donbale ye yar migardam didam shomam shahrivari hastid va taghriban ham sen ba mishe bishtar baham ashna shim manam sizdahe shahrivar hezaro sisado shasto chahar hastam
20 مرداد 1387 ساعت 16:50 بعد از ظهر
سلام ملیکا عزیز چرا دل تنها؟ خبریه؟ بهر حال، شما در لیست دوستان من هستید ولی من خودم رو در لیست شما نمیبینم. میشه بگی چه جوری این جور میشه؟
15 تیر 1387 ساعت 07:51 قبل از ظهر
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود آخر ای خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود
6 تیر 1387 ساعت 09:41 قبل از ظهر
Wow, what a nice Pic U selected
4 تیر 1387 ساعت 12:30 بعد از ظهر
برای زیستن شادمانه خود را باور کن، اما مست غرور هرگز. راضی باش، لیکن بدان که همیشه می توانی فراتر روی. عشق رابزرگوارانه بپذیر، و همواره آماده ایثار بیشتر. در کامیابی و پیروزی فروتن باش و در شکست پردل. آرامش و امنیت را به دیگران ارزانی دار،تا همان به تو بازگردد. شادزی! که تو خود شگفت انگیزی. ...
__