تبلیغات


__
یادداشت ها
23 شهریور 1386 ساعت 11:13 قبل از ظهر
جلسه محاكمه عشق بود وعقل كه قاضی این جلسه بود عشق را محكوم وبه دورترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی تبعید كرد قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالفت كردند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ...اهای چشم !مگر تو نبودی كه هر روز ارزوی دیدنش را داشتی .اهای گوش!مگرتو نبودی كه در ارزوی شنیدن صدایش بودی .وشماپاها كه همیشه اماده رفتن به سویش بودید!! حالا چرا این چنین با مخالفت می كنی ؟ همه اعضا روی برگرداندندوبه نشانه اعتراض جلسه راترك كردند تنها عقل وقلب در جلسه ماندند عقل گفت : دیدی ای عقل همه ازعشق بیزارند ولی من متحیرم با وجوداینكه عشق ازهمه بیشترتورا ازرده چرا هنوز از او حمایت می كنی ؟؟؟ فلب ناامید گفت : من بدون عشق تنها یك تكه گوشتی هستم كه هر ثانیه كارثانیه قبل را تكرار می كنم وفقط با عشق می توانم یك قلب واقعی باشم پس من می مانم واز عشق حمایت می كنم.
29 تیر 1386 ساعت 16:40 بعد از ظهر
دست هایی که یاری می رسانند مقــدس تر از دست هایی هستند که دانه های تسبیح را می گردانن
__