تبلیغات


__
یادداشت ها
4 مهر 1386 ساعت 12:42 بعد از ظهر
به زیارتِ تن تو لب من زائر شب شد به حکایتِ غم من تن تو تشنه ی تب شد
3 مهر 1386 ساعت 14:54 بعد از ظهر
وقت رفتن نیمخوام ببینمت مییدونم ببینمت کم میارم اگه یک لحظه فقط نگام کنی دلمو پشت سرم جا میذارم اگه خونسرده نگام به دل نگیر دل تو یه روز ازم خسته میشه اگه اسمم و فقط صدا کنی راه رفتن واسه من بسته میشه وقت رفتن نباید گریه کنی اینجوری دلم برات تنگ نمیشه میدونم هر جای دنیا که باشم تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه :((
2 مهر 1386 ساعت 14:42 بعد از ظهر
kheili sakhte ye gharibe be delet beshine ...bad az oon begi ke cheshmat nemikhad oono bebine...kheili sakhte ke too paeez ba gharibi ashna shi....ama vaghti bahar shod ye joori azash joda shi
22 شهریور 1386 ساعت 10:55 قبل از ظهر
چقدر عجیبه : تا وقتی مریض نباشی کسی برات گل نمیاره تا فریاد نزنی کسی به سویت باز نمیگرده تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد و تا وقتی که نمیری کسی تو رو نمیبخشه
19 شهریور 1386 ساعت 10:09 قبل از ظهر
بزرگی را گفتم عشق چند بخش است؟؟؟ گفت دو بخش:كودكی و پیری..... گفتم پس جوانی چه شد..... گفت با عشق ساخت ، با بی وفایی سوخت ، با جدایی مرد
7 شهریور 1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر
گفتم : دل و دین بر سر کارت کردم/ هر چیز که داشتم ، نثارت کردم / گفتا : تو که باشی که کنی یا نکنی؟ / آن من بودم که بیقرارت کردم
__