| علایق: | دلم میخواست مثل یه مترسک باشم مثل اون اونطوری غصه ام یه چیزه چرا تنهام ؟؟؟ نمیخوام اگه قراره این چیزی که من دارم انجام میدم رو بشه اسمش رو گذاشت زندگی نمیخوامش میخوام مترسک باشم با یه دنیای کوچیک اما قشنگ میخوام زمستون و تابستون رو بفهمم میخوام حس کنم آزادی یه گنجشک رو با نشستن روی شونه هام کاش مترسک بودم اگه مزرعه هم میشد زندونم ، بازم دوسش داشتم |
| ورزش: | دویدن بدنبال قاصدک ها ولی افسوس که من ساکنم وپای دویدن ندارم |
| فعاليتها: | مترسک پیر شکلک در آورد مترسکهای جوان به او خندیدند کلاغها هم نترسیدند یاد روزهای جوانی بخیر آن ایام مترسک خیلی با شکوه بود یک نگاه به کلاغها کافی بود تا همه آنها را فراری دهد در مزرعه گندم محبوب همه بود روزهای جوانی |
| کتاب: | همش از اون روز شروع شد. از اون روز که من به کلاغه به جای اخم کردن خندیدم . آخه میدونی , من یه مترسک خوب و مهربونم . الان چند ماهی میشه که اومدم وسط یه مزرعهی بزرگ , خودم رو به یه چوب خشک آویزون کردم , دستام رو هم باز کردم انگاری که میخوام یکی رو بغل کنم . چشمام گشاده گشاده انگاری هیچوقت قرار نیست خوابم بگیره و همیشه قراره کلاغه رو نیگا کنم و هر شب تا صبح بغلم بهش جا بدم و به چشاش زل بزنم . نوک دماغم و گونههام هم سرخ سرخه . یه کلاه هم رو سرم گذاشتم که خوش تیپ بشم . بهم نمیاد اخم کنم , کلاغه خودش بهم گفت . گفت با من خوب باش . این شد که ما با هم دوست شدیم . حتی من بعضی وقتا که خوابم میبرد و خیالم راحت بود که کلاغه دوستمه ... تا این که یه روز دستم رو گذاشتم رو قلبم و دیدم روی سینهام یه سوراخه و کلاغه داره ... |
| موسيقي: | آن قدر به سر و صدا حساسیت داشت كه از صدای قلبش سرسام گرفت |
| برنامه تلويزيون: | نهایتِ تنهایی! مترسک بودن است در دشتی که غروبش هم , با حضور سیاهِ کلاغها معنا شده . با این حال خدایِ مترسک به امیدِ ایستادگیِ بنده اش او را تنها و در گوشه ای از مزرعه اش خلق کرده ... شاید خدایِ من و تو نیز ... هر چه که هست تنهاییِ مترسک با در کنار تو بودن بی معناست! |
| فيلمها: | مترسکها ایستاده میمیرند |
| غذا: | یک بار به مترسکی گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟ گفت: لذت ترساندن عمیق و پایدار است و من از آن خسته نمی شوم دمی اندیشیدم و کفتم: درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام گفت فقط کسانی که بدنشان از کاه پوشیده شده باشد این لذت را می شناسند آنگاه من از پیش روی او رفتم و ندانستم منظورش ستایش من بود یا خار کردن من یک سالی گذشت و مترسک فیسلوف شد هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاه او لانه می سازند. |
اطلاعات ارتباط| ايميل 1 : | matarsak52 [at] yahoo [dot] com |
| پیام رسان یاهو: | matarsak52 |
| آدرس: | من به احترام تو بادبادکی به باد داده ام ، او ، نشانی مترسک متروک را ، خوب می داند ... ! |
| کد پستی: | باد |
اطلاعات حرفه| دانشگاه : | دنیا |
| دبيرستان : | روزگار |
| رشته : | عاشقی |
| سال فارغ التحصيلي : | ازل |
| نام محل کار : | مزرعه |
| عنوان شغلي : | مترسک |
| در مورد کار من : | مترسک ایستاده بود و پرنده ای روی کلاهش، سراپا ساخته از پوشال به هیچ چیز اعتنایی نداشت مترسک در کنار کشتزاری ایستاده بود که جو در آن سبز می شود تو کله اش فکری نبود دست هایش تکان نمی خورد، مگر وقتی که تندبادی به لرزه اش در می افکند موش ها آن دور و بر روی زمین پرسه می زدند مترسک در کنار کشتزاری ایستاده بود که جو در آن سبز می شود مترسک سیاه و سبز از من غمگین تر است اما حالا به سرنوشتش تن در داده است از آنجا که زندگی با او سر و کاری ندارد او هم به هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارد |
| مهارتها : | باورم كن من هنوز مترسك باغ جنونم عمریه مسافری و من هنوز غرق سكونم خیلی سخته كه بدونم نمی خوام اینجا بمونم داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونماون كلاغی كه می گفتی اومده چشمامو برده دگمه های پیرهنت رو به تن جاده سپردهدیگه این دلگله ها محرم تنهایی من نیست دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیستتو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده |
| علايق کاري : | مترسکاگر عشق همان لحظه شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و با شادی تو جون بگیرم، اگر عشق همان دست نوازشگر توست که در لحظه های غم و شادی همدم و مونسم شد، اگر عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد، اگر عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو پر رنگ تر شد، اگر عشق همان باغ نجابتی است که میوه حیا و صداقت را در سبد مهربانی ها برایم پیش کش فرستاد،، اگر عشق همان تولد دوباره روح و جسم است، اگر عشق همان حس لطیفی است که برای بیانش تمام واژه ها را کم می آورم، میتوانم بلند نام تو را فریاد بزنم و بگم این حس را با تمام وجود چشیده ام...باید بگم عشق همان حضور عاشقانه توست که در بهترین ثانیه ها و لحظه های عمرم، نثارم کردی... در آرزوی اینم که پروانه ظریف احساسم را از بند و زنجیر رهایی بخشم و بدون هیچ غمی از ته دل فریاد دوستت دارم را سر دهم... |
اطلاعات شخصی| من در يک جمله ! : | آدم ها از کاه مترسک می سازند و کلاغ ها از مترسک آدم این هر دو مرتکب یک اشتباه می شوند |
| مهمترين چيزها: | مرا بخوان! هزار بار هم که ترانه شوی مترسکم با این کلاغان سیاه که روی شانه هایم سبز میشوی وسیم خارداری که میکشی دورتا دور احساسم را این حلاوت محزون را خدا خلق کرد توی چشمهات پابه پایش می پوسم... ............................. مرا بخوان! این مترسک را نوای خواندن نیست! آسمان دور میزند نگاهم را جا مانده ام... وبذرها اسیر استبدادی خیس قول میدهم غرق شوم اگر دستی به سروروی آب بکشی ماهی که نیستم...مترسکم! با دنیایی کاهی که درومیکنی زیر نگاه خدا ............................... مرا بخوان! سکوت مزرعه داردمی آمیزد باعلفهای هرز اینها قاصدان مرگند: گندمهای طلایی گندمهای رسیده برکت دارد هبوط میکند توی مشتهای من زمزمه هم که شوم بودا میشوی با همین نتها مترسک بودنم را بخوان! ... |
| رنگ مو: | طلايي |
| رنگ چشم: | مشکي |
| وضعيت بدني: | لاغر |
| وضعيت ظاهري: | افتضاح ! |
| فرد مورد نظر آشنایی: | مترسک تک و تنها غمزده است ! او نمی تواند با بلبل صحبت کند او تنها ایستاده و منتظر رخ دادی است چه کسی قراردیدار گذاشت میان تو ومترسک درکشتزار گندمها آیا اورا شناختی دیدی چندبار آب شد بازشکل گرفت چندبار فروافتاد بازروئید چندبارشکست بازبرخاست بنگر چه می خواند؟ دفتر پوسیده لغت معنی رابیاد داری چه کسی معنای عشق را تحریف کرد اولین غلط آموز که بود؟ صدای گریه مترسک را شنیده ئی می گویند هرصبح نفرین میکند هرشب می گرید وهر نیمه شب می خندد وپس ازآن دیدار پیوسته دگرگون می شود |
| فرد ايده آل زندگي: | پرندهای که فریب مترسک را بخورد، از گرسنگی میمیرد |
| موارد غیر قابل تحمل: | آدمایی که تو رو مثل یه مترسک دوست دارن یه مترسکِ اسباب بازی که هیچوقت خراب نمیشه که هر وقت بخوان بندازن دور و سرشون رو با یه اسباب بازی دیگه گرم کنن هر وقت خسته شدن برن از تو سطل اشغال درش بیارن از اینکه کثیف شده و دیگه مثل قبل نمیتونه بهشون لبخند بزنه ناراحت شن بعد از یه مدت به خاطر اینکه بوی آشغالا رو میده دیگه دوسش نداشته باشن آدمایی که یادشون میره هفتهای چند بار مترسکشون رو میندازن تو سطل آشغال آدمایی که یه مترسک دوست دارن , یه اسباب بازی مترسکایی که این دوست داشتنا رو باور میکنن هر بار دوباره از اول شروع میکنن از نو |
| مهارتهاي شخصي: | من خدام رو گم کردم تو ندیدیش؟! خدای خودم رو می خوام صداش رو می شنوم! خیلی نزدیکه.....خیلی! اما پیداش نمی کنم تو ندیدیش؟! نه!...........این خدای من نیست.....خدای من آتیش نداره!جهنم هم نداره! صداش خیلی نزدیکه!.........اما هر چی می گردم نیست.... کاشکی زودتر پیداش کنم! آخه می خوام یه چیزی بهش بگم!.......می ترسم یادم بره......این یه عادته! اگه دیدیش ! بهش بگو......... بگو که هیچ وقت منو گم نکنه! |






