userinfo close

پیام های کوتاه

رویا آزادی , roya5876
سلام با اینکه نمیدونم چرا؟ ولی ممنون از اینکه منو حذف کردید موفق باشید.
1 هفته پیش
   
پرنیان   ف , takhoda
سلام قدیمیه نزدیک... چه خبر ...از اصله خودت؟ دلت خوب است ایا ؟؟
3 ماه پیش
   
شکلاتی   , r_soltany
ممنون از تصویرهای زیبایی که توی شازده ثبت میکنید ... از خوندن نوشته هاتون لذت میبرم مرسی
1 سال پیش
   
سلدا احمدی , askyetar
اگر میخواهید اندام زیبایی داشته باشید حتما به این سایت یه سری بزنید!!!!!!!!...................wwww.panashop.ir
1 سال پیش
   
مسعود   , masood_kohan
دوستی این نیست که منتظر شیم دوستمون داشته باشن! دوستی اینه که بی انتظار دوست داشته باشیم!
1 سال پیش
   
"مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!"

علی ک

zurbayeyunani

مرد 30 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
5 سال و 3 ماه و 28 روز سن کلوبی ،
من از اول بوده ام، معمای منعکس؛ لابلای دلتنگی گیسوانی که دستان رها شده کودکی را در ازدحام تردید آدمها می فهمید.. و اما ...
 
  عنوان مطلب تاریخ ایجاد
1
25 خرداد 1390 ساعت 12:42
2
28 فروردین 1390 ساعت 13:34
3
28 مرداد 1388 ساعت 16:39
4
20 اردیبهشت 1388 ساعت 23:38
5
18 آبان 1387 ساعت 04:02
6
19 مهر 1386 ساعت 17:13
7
27 شهریور 1386 ساعت 21:56
17:13 1386/07/19

درختچه های خار دار


 

هوای اون قسمت پادگان به شدت تاریك بود..پیاده نگهبانی

می دادیم من و یكی از بچه های بوشهر نزدیك هم بودیم.

..خیلی شیطون بود.فاصله ی بین ما پر بود از

 درختچه ..كوچك . بزرگ..همه ه بچه های گروهان

 می خواستن یه جوری حال این رفیق بوشهری ما رو بگیرن ..

اما مگه كسی می تونست...او شر بود ولی دوست داشتنی...

داشتم از سرما به خودم می پیچیدم كه برای لحظه ای چیزی رو

میان درختچه ها دیدم..فكر كردم توهمه..شاید می خواستم

 بی خیال شم كه فكر این كه اگه یكی از بچه ها بخواد  تو اون

 تاریكی فرار كنه درد سرای بعدش حواسمو جمع كرد..

همه ی وجودم چشم شده بود و اون قسمتو پاییدم.

.چند لحظه بعد دیدم انگاری واقعا اون جا كسیه.

وونزدیك تر رفتم...حس كردم منو دید..كه به سرعت

به طرف محمد هادی رفت..گیج شدم مثه گوله می دوید...

هنوز مبهوت و بهت زده كه صدای ایست و ایست و

جیغ و جیغ محمد هادی با صدای رگبار گوله ها به هم پیچید

...ترس این كه كسی وارد پادگان شده و از ترس محمد هادی

دوست داشتنی به سرعت پستمو به سمت محمد هادی ترك

كردم...درخت چه های خار دار منو به شدت زخمی كرد..

وقتی كه رسیدم ...وقتی كه رسیدم محمد هادی هنوز داشت

هذیون می گفت .و بدن تكه پاره شده ی سگی رو دیدم كه كه

محمد هادی همه ی 36 گوله اش رو واسه از پا در آوردنش خالی

كرده بود...

........

محمد هادی رو به خاطر هذیون گفتنش فرستادن خونه..و

منو به خاطر ترك پستم جریمه كردن..بعد ها كه محمد هادی اومد

گفت كنار درختچه ها بوده كه صدا رو می شنوه...سگه پریده بود

به طرفشو او تو هوا خونواده ی سگ بی نوا رو داغدار كرده بود..

....

راستی محمد هادی از اون پس یكی از آروم ترین بچه ها شد

و حال هیچ كسو نگرفت...او به مرگ اندیشید و دچار سوالاتی شد

كه كسی به او جواب نمی داد ..یا كسی جوابی نداشت كه بدهد...

 

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.