| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
25 خرداد 1390 ساعت 12:42
|
|
|
2
|
28 فروردین 1390 ساعت 13:34
|
|
|
3
|
28 مرداد 1388 ساعت 16:39
|
|
|
4
|
20 اردیبهشت 1388 ساعت 23:38
|
|
|
5
|
18 آبان 1387 ساعت 04:02
|
|
|
6
|
19 مهر 1386 ساعت 17:13
|
|
|
7
|
27 شهریور 1386 ساعت 21:56
|
سلام.
امروز رفتم مدرسه ... ولی نه مدرسه ای كه سالیان پیش اون جا درس
میخوندم بلكه مدرسه ای كه پنج سال پیش اونجامعلم بودم...همه ی
بچه ها از اون جا رفته بودندولی امروز همه اومدند...و من می دونستم كه
امروز همه اون جا جمعند ...رفتم...بچه هایم را دیدم...چقدر زیبا به هم نگاه
كردیم..هنوز هم عاشق هم بودیم..
.به خودم می گفتم یعنی یه سال این بچه ها رو من بزرگ كرده ام؟...و
دعا كردم كه:
كاش هیچ كسی نفهمد چقدر احساسم قشنگ بود...
كاش كسی نفهمد كه شاگردان دختر من از دیدن من كمی خجالت
می كشیدند
كاش كسی نفهمد ما اون قدر با هم مهربان بودیم كه بعضی
از بچه ها مرا بوسیدند
كاش كسی نفهمد كه من امشب بیدارم..
و كاش كسی نفهمد كه من خدا رو با بچه هایم حس كردم
و كاش همه بفهمند كه چه لذتی دارد وقتی یك مهربانی را..
یك دانایی را ...یا یك زیبایی را خلق می كنند..
امروز من سر شار شدم...امروز من به شدت سرشار شدم..