| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
23 دی 1390 ساعت 22:39
|
|
|
2
|
16 اردیبهشت 1390 ساعت 16:47
|
|
|
3
|
16 اردیبهشت 1390 ساعت 16:21
|
|
|
4
|
18 آذر 1389 ساعت 20:03
|
|
|
5
|
18 آذر 1389 ساعت 19:54
|
|
|
6
|
18 آذر 1389 ساعت 19:48
|
|
|
7
|
7 فروردین 1389 ساعت 22:04
|
|
|
8
|
7 آذر 1388 ساعت 21:22
|
|
|
9
|
5 آذر 1388 ساعت 10:19
|
|
|
10
|
12 آبان 1388 ساعت 13:34
|
هووووووووووووووووف . . . . .
هوووووووووووووووووووف . . . . .
لرزیدم اما نه از سرما و نه از هراس پاییز
صدای زوزه های مرد وحشی مرا یه وحشت انداخت ، شاید وحشی ترین موجود بود، سردو خشک ، در سوکتی که حاکی از فریاد بود ، تنها این مرد بود که میدان کارزار را به نفع خود اداره می کرد.
خزان ، اسم آن مرد بود !!! خزان
صدای خزان ، باد بود و کلامش سرما ، اما هیچ کدام مانند دستان سنگینش برگ ها را نمی آزرد
و درخت با ناله و سودا با برگ هایش که همچو فرزندانش بودند خداحافظی می کرد.
تا آنروز بید را چنین نالان ندیده بودم ، و اگر چشمانم ندیده بود هرگز باورش نمی کردم
گویی میگریست و تن بر زمین می کوفت
سبزه زار های دیروز ، که امروز تنها میدان جولان آن مرد خبیص بودند تنها به نشانه ی تاسف سری تکان دادند و بس
دلم سوخت و لبم آهی گفت به حال آن طفل برگی که تازه می خواست جوانه زند ، بی خبر از آن که دیگر مجالی نیست و هنگام وداع ست و وقت آن شده است که هر چند ناخواسته تن به آغوش باد دهد
برگها آنچنان وحشت زده بودند که از زردی همچو زر می نمودند
هر کدام از برگهامه نمی خواستند تن به آغو ش باد دهند به زور سیلی باد ، رخ سرخ می کردند ، از درد در خود می شکستند تا شاید خزان رحمی کند و شاید رهگذری فریاد رسش باشد ولی نمی دانست که همان رهگزر، بی تفاوت او را زیر پایش خرد خواهد کرد
با خود گفتم عمر برگ به بهار است و تابستان و هم اکنون وقت مرگش فرا رسیده پس برای چه اینگونه جدال می کند و آن هنگام باز لرزیدم و این بار از این ترسیدم که من چگونه برگی خواهم بود ؟؟ روزی که باد خزان من خواهد رسید و مرا در آغوش خواهد گرفت
سبز، زرد ویا سرخ سر افکنده
نه
نه
خدای من بزرگ است و مهربانترین مهربانان
آغوش بادی که مرا خواهد بوسید بسیار گرمتر و صمیمی تر از آغوش خزان است پس ترس و هراسی برایم نیست اگر خدایم با من باشد
پنجره خانه را باز کردم و فریاد زدم تا همه بشنوند:
* ای برگ و ای درخت اگر معبود را در دل داری خود به آغوش باد برو .
* ای مخلوق اگر معبود تو را به پرتگاه فرا خواند بی هیچ تردیدی دعوت اجابت کن و بدان که یا پرواز را به تو خواهد آموخت و یا تو را در آغوش خواهد کشید .
یادت نره داغش کنی !!!!!