| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
26 تیر 1390 ساعت 01:51
|
|
|
2
|
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:33
|
|
|
3
|
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:31
|
|
|
4
|
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:26
|
|
|
5
|
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:25
|
|
|
6
|
10 اردیبهشت 1389 ساعت 23:47
|
|
|
7
|
10 اردیبهشت 1389 ساعت 23:39
|
|
|
8
|
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:59
|
|
|
9
|
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:58
|
|
|
10
|
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:52
|
اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک 
یا حسین
1- بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف
بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام
حسین کردند. به ش گفتند « غلامِ حسین.»باید نذرشان را ادا می کردند. غلام
حسین دو ساله بود که رفتند کربلا.
2- آمده بود نشسته بود وسط کوچه
. نمی شد بازی کرد. هر چی چخه کردیم و با توپ پلاستیکی و سنگ زدیم ، نرفت
غلام حسین رفت جلو . نفهمیدیم چی گفت ، که گذاشت رفت.
3- کلاس هشتم
بود. سال چهل و هشت ،چهل و نه . فامیل دورشان با چند تا بچه ی قد و نیم قد
از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند ؛ نه جایی ، نه پولی . هفت هشت ماه
پا پی صندوق دار مسجد لرزاده شده بود. می گفت« بابا یه وام بدین به این
بنده ی خدا هیچی نداره . لا اقل یه سرپناهی پیدا کنه گناه داره. » حاجی هم
می گفت « پسرجون ! وام میخوایی ، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.»
آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق . همه را بدهکار کرد تا یکی خانه
دار شد.
4- سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی .هرچی پول داشت کتاب خرید. می خواند؛ برای دکور نمی خرید.
5-
سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام به ش داد و
حسابی پذیرایی کرد. می گفت «ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح
اداره ی ثبت کار داره. می ره »دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد.
یا زهرا
یا مهدی