userinfo close

پیام های کوتاه

آوید معتمدی , samanta_afz
چطوردلت اومدمنواینطوری ازخودت بی خبربذاری؟توکه کشتی مارووو
1 سال پیش
   
سعید  , lover_god
با سلام عزیز خدا: با من دوست می شین...؟
1 سال پیش
   
لیلا یگانگی , leilahatef
ختم قرآن برای سلامتی سید خراسانی http://ya30n.blogfa.com/post-248.aspx
1 سال پیش
   
مجنون الحسین ع , sabajo0o0o0n
سلام.چرا حذفم کردین؟؟؟ بابا امتحان دارم تموم بشن میام خب
1 سال پیش
   
هادی احمدی , mamad3_soot
زدی تو کار قلع و قم ...
1 سال پیش
   
رفتن مقدمه پرواز است

کهف گمنامی

shohadae_fake

مرد 27 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
5 سال و 7 روز سن کلوبی ،
تقدیر جهان در کف مردانی است که پروای نام ندارند انان از گمنانی خویش کهفی ساخته اند و در ان پناه گرفته اند ، کهفی که انان...
 
  عنوان مطلب تاریخ ایجاد
1
26 تیر 1390 ساعت 01:51
2
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:33
3
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:31
4
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:26
5
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:25
6
10 اردیبهشت 1389 ساعت 23:47
7
10 اردیبهشت 1389 ساعت 23:39
8
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:59
9
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:58
10
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:52
21:29 1388/10/27

غلامحسین افشردی،حسن باقری




16.gifاللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک 16.gif

یا حسین

1- بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند « غلامِ حسین.»باید نذرشان را ادا می کردند. غلام حسین دو ساله بود که رفتند کربلا.

2- آمده بود نشسته بود وسط کوچه . نمی شد بازی کرد. هر چی چخه کردیم و با توپ پلاستیکی و سنگ زدیم ، نرفت غلام حسین رفت جلو . نفهمیدیم چی گفت ، که گذاشت رفت.

3- کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت ،چهل و نه . فامیل دورشان با چند تا بچه ی قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند ؛ نه جایی ، نه پولی . هفت هشت ماه پا پی صندوق دار مسجد لرزاده شده بود. می گفت« بابا یه وام بدین به این بنده ی خدا هیچی نداره . لا اقل یه سرپناهی پیدا کنه گناه داره. » حاجی هم می گفت « پسرجون ! وام میخوایی ، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق . همه را بدهکار کرد تا یکی خانه دار شد.

4- سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی .هرچی پول داشت کتاب خرید. می خواند؛ برای دکور نمی خرید.

5- سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام به ش داد و حسابی پذیرایی کرد. می گفت «ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح اداره ی ثبت کار داره. می ره »دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد.


یا زهرا

یا مهدی

99
کامنت بنویسید...
حامد میرزایی , yasinhamed
خدیا ما رو بر این راه(شناخت معرفت شهدا) ثابت قدم بدار... آمین
ادامه
یکشنبه 27 دی ، 23:50
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.