userinfo close

پیام های کوتاه

آوید معتمدی , samanta_afz
چطوردلت اومدمنواینطوری ازخودت بی خبربذاری؟توکه کشتی مارووو
1 سال پیش
   
سعید  , lover_god
با سلام عزیز خدا: با من دوست می شین...؟
1 سال پیش
   
لیلا یگانگی , leilahatef
ختم قرآن برای سلامتی سید خراسانی http://ya30n.blogfa.com/post-248.aspx
1 سال پیش
   
مجنون الحسین ع , sabajo0o0o0n
سلام.چرا حذفم کردین؟؟؟ بابا امتحان دارم تموم بشن میام خب
1 سال پیش
   
هادی احمدی , mamad3_soot
زدی تو کار قلع و قم ...
1 سال پیش
   
رفتن مقدمه پرواز است

کهف گمنامی

shohadae_fake

مرد 27 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
5 سال و 7 روز سن کلوبی ،
تقدیر جهان در کف مردانی است که پروای نام ندارند انان از گمنانی خویش کهفی ساخته اند و در ان پناه گرفته اند ، کهفی که انان...
 
  عنوان مطلب تاریخ ایجاد
1
26 تیر 1390 ساعت 01:51
2
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:33
3
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:31
4
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:26
5
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:25
6
10 اردیبهشت 1389 ساعت 23:47
7
10 اردیبهشت 1389 ساعت 23:39
8
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:59
9
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:58
10
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:52
21:17 1388/10/27

شهدا بد و خوب را از هم جدا نمی‌کنند




16.gifاللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک 16.gif

یا حسین



اصلاً نفهمیدم شاگرد اتوبوس است،‌ پسر راننده است یا خادم کاروان؟ هرچه بود رفتار خیلی جلفی داشت،‌ توی اتوبوسی که همه‌شان از دخترهای دانشجوی کاردانی هنر بودند، پسری با این شکل و قیافه و رفتار، وصله‌ی نچسبی به نظر می‌رسید. با یکی از دخترها بیش از اندازه شوخی می‌کرد. مردد بودم که نصیحت‌شان کنم یا نه؟
من بین راه به آنها ملحق شده بودم و قرار بود فقط تا طلاییه همراهشان باشم. بنابراین شناخت چندانی از آن جمع نداشتم. طبق وظیفه‌ای که داشتم بلند شدم و چند دقیقه‌ای را درباره شجاعت و مردانگی شهدا صحبت کردم کار آنها که در طلاییه تمام شد، خداحافظی کردم و برای استراحت به سوله‌ی مخصوص سربازها رفتم. از پشت در، کسی صدایم کرد، بلند شدم دیدم همان دختری است که آن پسر خیلی با او شوخی می‌کرد از دیدنش تعجب کردم. با عجله کاغذی به من داد و تند گفت:«حاج آقا لطفاً تا من نرفتم این کاغذ را نخوانید».
فکر کردم شاید حرفی توی اتوبوس زده‌ام که باعث ناراحتی‌اش شده.
کاغذ را باز کردم، بعد از سلام و کمی تعارف نوشته بود:«حاج آقا! آن پسر جوانی که داخل ماشین دیدید، برادر من است که متأسفانه معتاد به هرویین بوده. هرچه با او صحبت می‌کردم فایده‌ای نداشت. البته یک بار ترک کرد؛ اما دوستان ناباب، باز او را به اعتیاد کشاندند. روز عرفه‌ی پارسال من طلاییه بودم. از شهدای گمنام طلاییه خواهش کردم کاری کنند برادرم به این جا بیاید و به واسطه شهدا غیرتش زنده شود.
به اصرار من، مسئول کاروان قبول کرد تا برادرم به عنوان خادم گروه با ما همسفر شود. حرفهای شما و سایر برادران راوی، ذره‌ای از غیرت شهدا را به او فهماند او خیلی متحول شده است....
حاج آقا! از طرف من به بگویید شهدا بد و خوب را از هم جدا نمی‌کنند آنها همه را برای زیارت دعوت می‌کنند حتی برادر معتاد مرا.

منبع: كتاب خاك و خاطره

راوی: حجت‌الاسلام نائبی


یا زهرا

یا مهدی

99
کامنت بنویسید...
کهف گمنامی   , shohadae_fake
حاج آقا! از طرف من به بگویید شهدا بد و خوب را از هم جدا نمی‌کنند
ادامه
چهارشنبه 30 دی ، 01:19
معصومه ش , hasteman
چند ساله دلم می خواد برم اما نشده...کاش امسال بشه
ادامه
سه شنبه 29 دی ، 22:18
احسان  , dadshah
شاید امسال ما هم دعوت شدیم..........
ادامه
یکشنبه 27 دی ، 22:19
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.