| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
26 تیر 1390 ساعت 01:51
|
|
|
2
|
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:33
|
|
|
3
|
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:31
|
|
|
4
|
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:26
|
|
|
5
|
22 اردیبهشت 1389 ساعت 00:25
|
|
|
6
|
10 اردیبهشت 1389 ساعت 23:47
|
|
|
7
|
10 اردیبهشت 1389 ساعت 23:39
|
|
|
8
|
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:59
|
|
|
9
|
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:58
|
|
|
10
|
9 اردیبهشت 1389 ساعت 00:52
|
اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک 
یا حسین
اصلاً
نفهمیدم شاگرد اتوبوس است، پسر راننده است یا خادم کاروان؟ هرچه بود
رفتار خیلی جلفی داشت، توی اتوبوسی که همهشان از دخترهای دانشجوی
کاردانی هنر بودند، پسری با این شکل و قیافه و رفتار، وصلهی نچسبی به نظر
میرسید. با یکی از دخترها بیش از اندازه شوخی میکرد. مردد بودم که
نصیحتشان کنم یا نه؟
من بین راه به آنها ملحق شده بودم و قرار بود فقط
تا طلاییه همراهشان باشم. بنابراین شناخت چندانی از آن جمع نداشتم. طبق
وظیفهای که داشتم بلند شدم و چند دقیقهای را درباره شجاعت و مردانگی
شهدا صحبت کردم کار آنها که در طلاییه تمام شد، خداحافظی کردم و برای
استراحت به سولهی مخصوص سربازها رفتم. از پشت در، کسی صدایم کرد، بلند
شدم دیدم همان دختری است که آن پسر خیلی با او شوخی میکرد از دیدنش تعجب
کردم. با عجله کاغذی به من داد و تند گفت:«حاج آقا لطفاً تا من نرفتم این
کاغذ را نخوانید».
فکر کردم شاید حرفی توی اتوبوس زدهام که باعث ناراحتیاش شده.
کاغذ
را باز کردم، بعد از سلام و کمی تعارف نوشته بود:«حاج آقا! آن پسر جوانی
که داخل ماشین دیدید، برادر من است که متأسفانه معتاد به هرویین بوده.
هرچه با او صحبت میکردم فایدهای نداشت. البته یک بار ترک کرد؛ اما
دوستان ناباب، باز او را به اعتیاد کشاندند. روز عرفهی پارسال من طلاییه
بودم. از شهدای گمنام طلاییه خواهش کردم کاری کنند برادرم به این جا بیاید
و به واسطه شهدا غیرتش زنده شود.
به اصرار من، مسئول کاروان قبول کرد
تا برادرم به عنوان خادم گروه با ما همسفر شود. حرفهای شما و سایر برادران
راوی، ذرهای از غیرت شهدا را به او فهماند او خیلی متحول شده است....
حاج آقا! از طرف من به بگویید شهدا بد و خوب را از هم جدا نمیکنند آنها همه را برای زیارت دعوت میکنند حتی برادر معتاد مرا.
منبع: كتاب خاك و خاطره
راوی: حجتالاسلام نائبی
یا زهرا
یا مهدی