| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
2 اردیبهشت 1389 ساعت 16:57
|
|
|
2
|
2 آبان 1388 ساعت 22:57
|
|
|
3
|
22 شهریور 1388 ساعت 09:21
|
|
|
4
|
18 شهریور 1388 ساعت 16:57
|
|
|
5
|
2 مرداد 1388 ساعت 05:30
|
|
|
6
|
19 تیر 1388 ساعت 10:05
|
|
|
7
|
19 تیر 1388 ساعت 10:00
|
|
|
8
|
19 تیر 1388 ساعت 09:57
|
|
|
9
|
18 تیر 1388 ساعت 07:47
|
|
|
10
|
18 تیر 1388 ساعت 07:44
|

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند . پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت : اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور میکند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدار ش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم . مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت ..... برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند سوار ماشینش شد و به راه افتاد .
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند ! خدا در روح ما زمزمه میکند و با قلب ما حرف میزند .اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم او مجبور میشود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند .
این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه !








