userinfo close

پیام های کوتاه

سارا آریافر , negar_naz2003
سلام وبلاگتون رودیدم
1 سال پیش
   
کهف گمنامی   , shohadae_fake
یاد اون روز های هیت هم بخیر اقا محسن عکسی از اون روزها هم داری بزار
2 سال پیش
   
رویا آریاپور , moon_girl_20002009
Happy birth day dear
3 سال پیش
   
پرنیا مسرور , takapu
ساقه شكستن رسم طوفان است . تو - نسیم باش و نوازش كن !
3 سال پیش
   
بگذار در غم خود بمیرم بگذار تا ...........

محسن قلی زاده

merikh1985

مرد 28 ساله مجرد ، مشاهده پروفایل
5 سال و 11 ماه و 19 روز سن کلوبی ،
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.
 
  عنوان مطلب تاریخ ایجاد
1
23 اسفند 1387 ساعت 00:25
2
18 اسفند 1387 ساعت 00:37
3
17 اسفند 1387 ساعت 12:59
4
17 اسفند 1387 ساعت 01:18
5
16 اسفند 1387 ساعت 17:23
6
16 اسفند 1387 ساعت 12:04
7
9 اسفند 1387 ساعت 00:03
8
8 اسفند 1387 ساعت 23:50
9
3 مهر 1386 ساعت 20:33
00:25 1387/12/23

هجرت به میکده 7


محمد در کنارم اشک می ریخت.نم دانستم که باید به او چه بگویم.او به عشق بازی مشغول بود و من کاری جز نگاه کردن نمی کردم.چیزی عایدم نشده بود.دچار روز مرگی شده بودم و همه چیز برایم عادی شده و معنی واقعی خود را از دست داده به سادگی از کنار آنها می گذرم.آرزو می کنم که هیچ کس به این درد مبتلا نشود.وای بر آن روز وای........

در حال حر کت به سمت خرمشهر هستیم جاده اهواز خرمشهر راننده که گاهی اوقات نقش راوی را هم ایفا می کند برایمان از این جاده و رشادت های رزمندگان اسلام می گوید از مقاومت ۶٢ روزه مردم خرمشهر در برابر ارتش تا دندان مسلح عراق

دیشب به تماشای زیبایی شهر نشسته بودم بسیار زیبا بود با خود می گفتم کاش می دانستم راز خلقت شب را اما.... .شب در انجا رنگ و بویی دیگر دارد و رمز آلودتر است.نمی دانم می توانم امشب این راز را کشف کنم؟به اردوگاهی که مخصوص کاروان های زیارتی استان یزد است وارد شدیم.اردوگاهی کوچک اما جالب با بیست چادر که مخصوص اسکان است.چادر شماره ۶ مقر فرماندهی ما است دوازده نفر در یک چادر.آسمان صاف هوا نسبتا خنک،از دور چراغهای شهر به چشم می خورد و ما در نزدیکی خونین شهر هستیم.قصه ی کوتاهیست زندگی و حال ایمان بیشتری به آن دارم.ایمان به اینکه چند صباحی بیشتر در این دنیا میهمان نیستم.اما با امید به فردا هایی که در پیش دارم.فرداهایی که نمی دانم در آن چگونه خواهم بود.در جدال بین خوبی و بدی نمی دانم که کدام را مغلوب خواهم کرد.اما از او می خواهم که عاقبت به خیرم کند.امید دارم که در این سفر قدرت خوبی را در این مبارزه افزایش دهم اما گمان می کنم که در این مبارزه خوبی مغلوب بدی شود.چون دیگر تمام آن چیزی که می بینم توان تغییر مرا ندارد و نمی تواند تلنگری سنگین به من وارد کند روز مرگی سایه مرگ را بر زندگی ام انداخته و امیدم را برای خوبی دارد به باس تبدیل می کند باس مطلق،ترس وجودم را فرا گرفته زمانی که به دنیا بدون تمام این خوبی ها فکر می کنم و خود را در آن تنهای تنها می بینم.خدایا مرا نجات بده تو را به این سرزمین پاک ،تو را به شب،تو را به نور این ماه که در این شب تاریک خود نمایی می کند،تو را به این سکوت که آرامش قبل از طوفان است قسم می دهم به حرمت شهده مرا از این سرگشتگی نجات دهی.کاش می توانستم بگویم که می دانم به فریادم می رسی اما ان قدر بدی و ناسپاسی در کارنامه دارم که این را هم نمی توانم بگویم.پس وای بر من اگر صدایم را نشنوی و مرا در این دنیای بی سر و سامان تنها بگذاری وای بر من.!!!

99
کامنت بنویسید...
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.