| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
23 اسفند 1387 ساعت 00:25
|
|
|
2
|
18 اسفند 1387 ساعت 00:37
|
|
|
3
|
17 اسفند 1387 ساعت 12:59
|
|
|
4
|
17 اسفند 1387 ساعت 01:18
|
|
|
5
|
16 اسفند 1387 ساعت 17:23
|
|
|
6
|
16 اسفند 1387 ساعت 12:04
|
|
|
7
|
9 اسفند 1387 ساعت 00:03
|
|
|
8
|
8 اسفند 1387 ساعت 23:50
|
|
|
9
|
3 مهر 1386 ساعت 20:33
|
ایستگاه بعدی پادگان شهید محمودوند بود که در آن چهار شهید گمنام نگهداری می شد(معراج شهدا).اول نمی دانستم که به کجا آمده ام اما بعد از وضو وقتی به حسینیه آنجا رسیدم و شهدا را دیدم مهر بر زبانم زده شد(به فاصله یک هفته دوباره با بچه های هیئت به اینجا آمدم اما لطف دفعه اول را نداشت)کلامی به زبان نیاوردم.مقابل آنها نشسته ام اما حتی قطره اشکی هم نمی ریزم.می گفتم که به کوهی از سنگ مبدل شدم اما اینجا واقعا به آن ایمان آوردم.هنوز هم اشک در پشت چشمانم بی تابی می کند اما راهی به بیرون نمی یابد.به روی کفن های مبارک شهدا که حالا خیلی کوچکتر از قدر رشید آنهاست می نوسم"سلامم را به مادر برسانید و بگویید......"با خواندن دست نوشته های روی کفت شهید دلم گرفت تازه به این پی بردم که تا چه اندازهه خود خواه هستم.همه از آنها شفاعت پدر و مادر خود و خانوادشان را خواسته بودند اما من جز به خود به چیزی فکر نمی کنم.

به بچه ها نگاه می کنم حال و هوایی درست و حسابی در بین آنها نمی بینم به سادگی از کنار پیکر شهدا می گذرند و آن گونه که انتظار می رود رفتار نمی کنند شاید هم این رفتار آنها طبیعی باشد این قشر دانشجو ست و هم سفرانی متفاوت با قبل.
نماز مغرب و عشا را در جوار پیکر های مطهر شهدا خواندیم بعد از آن هم دعای توسل که در عرض چند دقیقه خوانده شد و حال به سمت استگاه بعدی در حال حرکت هستیم.