| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
23 اسفند 1387 ساعت 00:25
|
|
|
2
|
18 اسفند 1387 ساعت 00:37
|
|
|
3
|
17 اسفند 1387 ساعت 12:59
|
|
|
4
|
17 اسفند 1387 ساعت 01:18
|
|
|
5
|
16 اسفند 1387 ساعت 17:23
|
|
|
6
|
16 اسفند 1387 ساعت 12:04
|
|
|
7
|
9 اسفند 1387 ساعت 00:03
|
|
|
8
|
8 اسفند 1387 ساعت 23:50
|
|
|
9
|
3 مهر 1386 ساعت 20:33
|
راهی طولانی رو به سوی میکده،سخت اما دوست داشتنی.چشم که باز کردم خود را در سرزمینی یافتم که همه چیز آن برای من دیدنی بود.با دقت به بیرون نگاه می کردم و از خود می پرسیدم که چه روز هایی بر آن گذشت و چیست که او را بعد از این روز ها آرام کرده است.بله به دنیال این جواب به انجا آمده ام و می دانم که مرا به اینجا کشاندند که به من بگویند راز این آرامش را.
به اهواز رسیدیم.شهری پر از خاطره،خاطره از مسافران خود،خاطره از روز هایی که میزبان پرستوهای مهاجر بود.به خوبی می توانی حسرت گذشت آن روز ها را در چهره شهر ببینی.ددر حال گذر از شهر این نوا به گوش می رسید."یاد باد آن روز گاران یاد باد"
به علی ابن مهزیار رسیدیم.زیاد اسم او را شنیده بودم اما فرصتی برای زیارت مرقد او نداشتم.چیزی زیادی هم از او نمی دانستم.بعد از زیارت حاج آقا در رابطه با این شخصیت بر جسته صحبت کردند.بعد از اتمام صحبت،خود را در برابر ابعاد وجودی او چقدر کوچک می دیدم با نگاهی ملتمسانه به ضریح نگاه می کردم.چیزی به زبان نیاوردم،اما نگاهمم هزاران حرف برای گفتن داشت.می دانم که همه را به گوش جان شنید.اما من مبهوت بودم.ساک و آرام آنجا را ترک کردم با امید آنکه...