| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
23 اسفند 1387 ساعت 00:25
|
|
|
2
|
18 اسفند 1387 ساعت 00:37
|
|
|
3
|
17 اسفند 1387 ساعت 12:59
|
|
|
4
|
17 اسفند 1387 ساعت 01:18
|
|
|
5
|
16 اسفند 1387 ساعت 17:23
|
|
|
6
|
16 اسفند 1387 ساعت 12:04
|
|
|
7
|
9 اسفند 1387 ساعت 00:03
|
|
|
8
|
8 اسفند 1387 ساعت 23:50
|
|
|
9
|
3 مهر 1386 ساعت 20:33
|
چشم هایم رو می بندم و انگشتانم را روی صفحه کلید به حرکت در می آورم .به یاد دارم که روزی آرزو داشتم که با این سرعت و دقت تایپ کنم.اما صحبت در مورد تایپ کردن آن چیزی نیست که به من انگیزه برای این تلاش می دهد.در طول روز بیتابی امانم را می برد نمی دانم چی می خواهم و در دلم چیست که آزارم می دهد اما می دانم که باید آن را کشف کنم تا آرام بگیرم به موضوعات مختلف فکر می کنم از این شاخه با آن شاخه می روم در مورد این موضوع مطلب می نویسم در مورد آن موضوع قلم فرسایی می کنم اما باز هم آرام نمی گیرم من حتی به آن نزدیک هم نشده ام اما شاید می دانم آن درد چیست و خود را به آن راه می زنم اما چرا به این داستان سراسر عذاب پایان نمی دهم.چرا دائم در حال فرار هستم ؟چرا؟باور کنید که خود نمی دانم دردم چیست و به دنبال چه هستم اما بی قرارم بی قرار امروز از دقدقه ای دیگر می گویم
نا خداگاه فرارسیدن بهار دل و روحم را با سرزمین عشق گره زده و نمی توانم آن را فراموش کنم.دائم تصویر آن روز ها را به یاد می آورم روز های نه چندان دور روز هایی به یاد ماندنی.آخرین سفری که به جنوب داشتم را هنوز به خاطر دارم.آن سال به فاصله یک هفته دو مرتبه به آنجا رفته بودم و نمی دانم چرا دیدار دوباره اینقدر طولانی شده.سال گذشته قرار به رفتن نبود اما همه برای رفتن آماده بودند.یک اتفاق همه چیز را خراب کرد.پرواز دوست عزیزم به .... سانحه تصادف اتوبوس بچه های دانشگاه خیام مشهد باعث شد همه مات مبهوت به سوگ بنشینیم.می شد بچه ها را که کاملا هنگ کرده بودند را دید که نمی دانستند چه شده و چرا؟هر چه بود نمی توانستیم به زیارت دوباره برویم.فراق تا به امسال به طول انجامید اما امسال هم تصمیم به سفر ندارم.همیشه این طور بوده جدال با خود جدال با احساسم که می دانم دوباره اوست که پیروز می شود.نمی دانم چرا مقاومت می کنم.چون شاید واقعا نمی دانم دلیل این دلبستگی چیست چون واقعا نمی دانم که چرا و به چه دلیل باید........
آخرین باری که آنجا بودم حال و هوایی تازه بر من حاکم بود.به یاد دارم که تمام طول سفر قلم به دست مشغول نوشتن بودم.خاطرات آن سفر را دارم و برای شما خواهم نوشت شاید کمی ارامش از دست رفته ام باز گردد.