| عنوان خاطره | طبقه بندی | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|---|
|
1
|
آموزنده
|
14 آبان 1386 ساعت 12:20
|
گفتگو با خدا 14 آبان 86 - 12:20 |
طبقه بندی: آموزنده
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگو میكنم
خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو كنی؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد. وقت من ابدی است.
چه سوالاتی در ذهن داری،كه می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می كند؟
خدا پاسخ داد.........
این كه آنها از بودن در دوران كودكی ملول می شوند. عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكی را می خورند. این كه سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می كنند. و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی می كنند. این كه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان می شود. آنچنان كه دیگر نه در آینده زندگی می كنند و نه در حال. این كه چنان زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد. و چنان می میرند كه گویی هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساكت ماندیم.
بعد پرسیدم..... به عنوان خالق انسان ها، می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد: یاد بگیرند كه نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد. اما می توان محبوب شد.
یاد بگیرند كه خوب نیست خود را با دیگران مقایسه كنند. یاد بگیرند كه ثروتمند كسی نیست كه دارایی بیشتری دارد،بلكه كسی است كه نیاز كمتری دارد. یاد بگیرند كه ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل كسانی كه دوست شان داریم، ایجاد كنیم. و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. با بخشیدن ،بخشش یاد بگیرند. یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را عمیقا دوست دارند.اما بلد نیستند احساس شان را ابراز كنند یا نشان دهند. یاد بگیرند كه می شود دو نفر به یك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند كه همیشه كافی نیست دیگران آنها را ببخشند،بلكه خودشان هم باید خود را ببخشند.
و یاد بگیرند من اینجا هستم
|






