| عنوان مطلب | تاریخ ایجاد | |
|---|---|---|
|
1
|
21 بهمن 1389 ساعت 20:31
|
|
|
2
|
3 دی 1389 ساعت 22:57
|
|
|
3
|
3 دی 1389 ساعت 14:29
|
|
|
4
|
4 آذر 1389 ساعت 00:16
|
|
|
5
|
10 آبان 1389 ساعت 12:55
|
|
|
6
|
5 آبان 1389 ساعت 23:03
|
|
|
7
|
5 آبان 1389 ساعت 19:59
|
|
|
8
|
4 آبان 1389 ساعت 20:36
|
|
|
9
|
4 آبان 1389 ساعت 10:07
|
|
|
10
|
28 مهر 1389 ساعت 01:09
|
روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده.
درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی!
این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون…!. 


** لطفا داغ کن تا همه ببین.. مرسی
**