لیست دوستان :: 73
لیست کلوبها :: 643 مهر 85 - 05:35 |
سلام دوست شامگاهان از ورای رقص نور های تابان خوشید عشق زیر درخت بید تبریزی در هوای نمناك صبح سحر دست سوی فلك بردم و هم صدا با اوایی كه از ورای درونم بانگ رخصت داشت كه .... به چه اندیشی گوی انچه در حصرت نگاهت است گوی انچه در اه غمت است و من هم همگام با رقص نور و با هلهله ی بارش باران بهاری و هم نفس با باد صبا می گویم انچه باور دارم در كنار ساحل تنهایی و در میان گلهای یاس یافتم تو را و بانگ می زنم كه ای در درخشان حجره ی تنهایی قلبم دوستـتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دارم تو را و نیم نگاهی سوی روشنایی اسمان بهاری كنیم... رو به سوی افق كه برگ زرینی از عشق می اید باد صبا را در آغوش برگها بینیم كه پیام آور عشق و پروانه است گلهای یاس را دریابیم كه عطر عشق آورند نقش زرینی از ترانه های خورشیدی بر قالب اسمان نگاشته شده ...
|
لیست توصیفنامه ها24 شهریور 86 - 10:40 | |
تولدتون رو تبریك می گم.امیدوارم همیشه شاد و موفق باشین |
22 تیر 86 - 21:12 | |
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ.
گلها انار شد داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار كوچك بود.دانه ها تركیدند.انار ترك برداشت.
خون انار روی دست لیلی چكید.
لیلی انار ترك خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.
كافی است انار دلت ترك بخورد. |
13 تیر 86 - 22:55 | |
روزی مورچه ای بر صفحه كاغذی می رفت،از نقش ها و خط هایی كه بر آن بود،حیرت كرد
آیا این نقش ها را كاغذ خود آفریده است یا از جایی دیگر است ؟ در این اندیشه بود كه ناگاه قلمی بر كاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مورچه دانست كه این خط و خال از قلم است
نه از كاغذ. نزد مورچه گان دیگر رفت و گفت؛ مرا حقیقت آشكار شد. گفتند كدام حقیقت؟
گفت؛ بر من كشف شد كه كاغذ از خود نقشی ندارد كه هر چه هست از گردش قلم است. ما
چون سر به زیر داریم. فقط صفحه را می بینیم. اگر سر بردارین و به بالا بنگریم قلمی روان خواهیم دید كه می چرخد و نقش و نگار می آفریند. در میان مورچگان ، یكی خندید. سبب را
پرسیدند گفت: این كشف بزرگ را من نیز كرده بودم؛ لیك پس از عمری گذشت و گذر بر روی صفحات دانستم كه آن قلم نیز اسیر دستی است كه او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند انصاف بده كه كشف من عظیم تر و شگفت انگیز تر است همگان اقرار دادند و به بزرگی كشف وی او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفانو رئیس فیلسوفان خواندند.چون
تا كنون می پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم یافتند كه آفریدگار نقش ها نه كاغذ و نه قلم است، بلكه آن دو اسیر دیگریند . این بار ، موری دیگر گریست . موران سبب گریه اش را
پرسیدند. گفت؛ عمری بر ما گذشت و دانستیم نقش را قلم می زند نه كاغذ اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نیز اسیر است . نه امیر ، ندانم كه آیا آن امیری كه قلم را می گرداند ، به واقع اسیر است یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران . كی به امیری می رسند كه او را امیر نیست.
|






















دوستت دارم با تمام وجودم با هستی نیستی ام.