"شاید دیگر وقت آن شده که به رمانتیک ها هم نفرین کنیم؟"آقا معلم به عظمت
و حضور لاک پشت ها که به آرامی در آب غوطه ور می شدند نگاهی
انداخت و این سخن را زمزمه کرد!
هیچ لاک پشتی به تلاطم و خفقان آب سد و آلودگی حزن آور اخیر آن راضی نیست !
و لیک همگی،خودرا با این دانایی،نادان می پندارند،شاید آنها
هم منتظرند که کسی بیاید؟ شاید هم واهمه دارند؟شاید آنها هم عقده دارند و یا شاید
خود را به دیوانگی می زنند ،یا شاید واقعا دیوانه اند..
کس چه می داند...
آقا معلم خندید و دستی به موهایش که به حرمت باد آشفته شده بودند کشید و آهی سر داد
و رو به سوی آبادی به راه افتاد..در راه سنگی از زیر پای آقا معلم لغزید و تمام سراشیبی را با
سکوتی وحشت آور و گنگ ،تنها با صدایی دلخراش که بسان فکری مشوش دامنگیر روح آقا معلم
شده بود بدون هیچ گلایه ای پیمود!آقا معلم به فردا صبح خندید و عید را به کلاغی که روی زمین بی
جهت سایه ی خود را دنبال می کردتبریک گفت.کلاغ بی بهانه پر زد و رفت. آقا معلم پنداشت به
سالیان دراز رفته و کوچه ای کاه گلی رامی پیماید، آن سوتر کسی از بی کسی می پرسد علی کجا
ضربت خورده، می شنود :در بر محراب.
بهت زده زبانش می لغزد : علی کجا و گلدسته و محراب کجا؟؟
.........
ومن امروز در این اندیشه ام که چقدر از قامت روزگاران خم شد تا ما از آن بیغوله
بدین محفل پا بگذاریم ؟و این بار به دوش چه کسی سنگینی می کرد؟و اکنون
سهم هر یک از ما ازین وداع آخرین چقدر است؟به راستی چه کسی مسئول است؟
من وتو که آزادگی را رها کردیم و به ندای تن پرنده گوش نسپردیم که محفل از درک
ما عاجز است و قفش پنداشتیمش!یا جغدی که نه رنگ محفل را چشید نه روی ناچیز
شعور را،تا آنجاکه از در چرکین دل خویشتن روز رادید و اولین پرواز پرنده را سرخ کرد
غافل از اینکه او پرنده را به اوج بلند آزادگی سوق می دهد و خویشتن را به حضیض ترین
دخمه های کور و نابجاترین شرح کسالت...
به راستی کدام یک مسئولیم؟ و به راستی که نفرین به چنین بودن محو و ناگواری..
تقدیم به روح مهربان و زلال
معلم طبیعت سبز نایاب که ناجوانمردانه
ترور شد و شهر را در وهم و حزنی ناهمگون
غوطه ور ساخت ...