پیام های کوتاه
ماكسو مالتز : همیشه می توانی خورشید را در درون خود بیابی فقط كافی است در تكاپوی آن باشی .
1 ماه پیش
   
کمی با من مدارا کن صبوری کن تحمل کن من گم را توپیدا کن
7 ماه پیش
   
هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده تا نشکنه ! ولی می تونه به دلش یاد بده تا که وقتی شکست لبه تیزش دست کسی رو نبره.
7 ماه پیش
   
salam man eradat daram motaasefane man shoma ra be ja na
10 ماه پیش
   
hekmate vazidane ba, raghsandane shakheha nist! emtehane rishehast!
11 ماه پیش
   
سلام آقا مانی. مهم خندیدن به همه عدد هاست عزیزم. صبح پرنده را فریاد كن.
11 ماه پیش
   
آقا مانی ارادت! خواستم گفتگو زنده بدم و حال و احاولی كنم كه متاسفانه نمی دونم چرا گفتگو زندم باز نمیشه! شاد باشی همیشه.
1 سال پیش
   
"دورها " آوا "یی ست.مرا می خواند"..
__
1 آذر 86 - 14:36

آن قدر غرق در اعماق خود بودم که هیچ  ممکن نبود مرا

 به هوش آورد مگر این فریاد دلگیر  که گوشم نه بلکه سراسر

وجودم را به لرزه در آورد: "سرکار به خدا .به جان...که ما خواهر و برادریم:"

برای فرزندان انقلاب:

مترسک جان نترس.هیچ ابدیتی نیست.این جا مامن توست.!

مترسک جان جامه ی سیاهت را به دور افکن..بگذار قناری رها باشد..

مترسک تا به کی سیاه پوش می مانی..بگذار گلوی قناری سرخ بماند!

گیرم که ادمک ها گرسنه هم نباشند درد همواره به پاست..

مگر می توان چشم های خود را به ندیدن عادت داد...

مترسک جان دل من از جنس دل همه ی ناگفته های دنیاست..چه کسی گفته که  تو دل نداری.

چه روز و شب ها که خود را به نشنیدن و ندیدن زدی بلکه پرنده ای به آسودگی، ای بسا دمی بیاساید..

چه روز ها که مشوش و مغشوش بودی..چه روزگاران که ...!

آی مترسک جان بیش از این ساکت منشین..لب بگشای..زمین در هراس است...فریاد کن..

دست ور دار..بگذار بچه های گنجشک  خانه ی من، سیر اگر نه، دانه ای بر چینند..

مترسک جان بگذار دانه ها بر چیده شوند مردمان من ریشه هاشان خشکیده است..

رویش سبز دانه ریشه می دواند مردان من ریشه ها را نمی بینند..

مترسک جان بگذار پرنده دمی آزاد باشد جوانان من آزادیشان جرم است و حکمشان آب سرخ..

به چله نشستگان من در حسرت نگاه دوست مانده اند..

آخر مگر نمی دانی مترسک جان، پاسبانان شهر مستند ومستان جامه ی مردان به تن کرده اند و مردانم چو دمی فریاد آزادگی سر دهند بر در مدرسه به دار آویخته شوند..

مترسک جان بگذار اگر بوییدن دوست جرم است .بگذار اگر دیدن رخ دوست حکمش قیمت نان است ، بگذار اگر جوانی من در کنج اتاقم کز کرده باشد بگذار من اگر می میرم ..مترسک جان تو بگذار پرنده های دیارم پرواز کنند..و فریاد آزادی و آزادگی سر دهند.بگذار فریاد  ایران  به خاک خفته ی من از دل دانه به گلوی پرنده بنشیند وندای تن پرنده وجود خدای را بلکه به لرزه  در آورد..

که کدامین پدر چنین، چنان که اینان کنند گلوی فرزند را می برد مبادا که

حرفی در نگاه و فریادی در گلو خفته باشد!

مترسک جان بگذار اگر دستان من زنجیر است، تو بگذار که پرنده رها باشد

تو بگذار..

بلکه ندای تن پرنده پیام انقلابی باشد برای جوجه های بهت زده در لانه!!!

 

 

 

 

 

 


  • ارسال نظر (1)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
ساقی          
1 آذر 1386 ساعت 17:12
تو فوق العاده ای .....
__