بیدارکه می شدم
بوی کبوتر می دادم..چشمانم که باز کردم
حس آب را داشت..
پاورچین سراغ آب را گرفتم که درآینه
صبح را دیدم..
از لا به لای مژه هایم
به آسمان وتاریک روشنش نگریستم
ماه را لمس کردم...
نفسی عمیق کشیدم
و خدای را با تمام وجودم
به اعماق تن و جانم روانه کردم...