یاد اولین سفرم به شمال كه می افتم..همیشه هنگام مسافرت سعی می كنم
بیشتر با تنهایی خودم كنار بیام...همون پنجره و همون طبیعت بیرون واسه حرف زدن كافی بود
ولی این بار مردی كه كنارم نشست انگار حس منو داشت...آدمی كنجكاو و جالب...
از اونایی كه به نظر میاد كم حرف و پر از حرفن...ولی سعی كردم آروم باشم..
كنجكاویش آدمو تحریك می كرد...
تا حدود یك شب فقط چند تا تعارف بین ما رد و بدل شد...
تاریكی عجیبی بیرون رو گرفته بود ..از دور تر شعله ای از آتش جلب توجه می كرد
اتوبوس نزدیك و نزدیك تر شده بود...تا جایی كه دیگه راه رو بسته بودند
تمام عمرم تصادف های زیادی رو به چشم دیده بودم اما این چیز دیگری بود
وقتی كه پیاده شدم تازه فهمیدم كه حادثه بدتر از اونیه كه فكر می كردم..
صدای ضجه های زنی كه در گوشهای كنار جاده افتاده بود آدمو می سوزوند..
نزدیك تر كه رفتم به چشمان خود دیدم كه سری رو در آغوش گرفته ..انگار كه می خواست
با او یكی شه..یا او بر گرده یا خودش بره...
كمی ان طرف تر مردی در پی انتقام بود..ولی تلاشش بی فایده...
...
اتوبوس ما رو به هر زحمتی بود هدایت كردند و ما راه افتادیم..و دل به
شب دادیم..هنوز فكر حادثه بودم كه مرد گفت":