برای اسوه ی عزیز
روحی که دائم به جسم تلنگر می زند:
با ترنمی از یاد طلایه داران آرام
و صلیبی که به زیبا کران جوانی مصلوب شده
مرام و مسلکی از روزگاران را به گردن آویخته
و خود آن قدر بزرگ که بزرگترین لطفی که می کند
به هیچ می بیند و می پندارد که وظیفه دارد..
اسوه عزیز
کاش در این بحبوحه نروی و
امید های تاریک مانده را بلکه نگذاری که در نطفه خفه شود
و شاید که نگذاری و کمک کنیم که نگذاریم خاکمان
((یادگار گفتار ها و کردار ها و پندار های نیکمان ))
از این رو سیاه تر شود...
اسوه جان
خاک من به تو نیاز دارد و سرزمینم با بودنت آرام است
کاش بمانی و درک نمایی که چه رسالت سنگینی داری
کوچه ها و خیابان ها و محله ها خفته اندو
دختران امید به راه.. رو به در... چشم انتظار که کسی بیاید!
آآن ها از تنهایی واهمه دارند اسوه ی عزیز...!؟
اسوه ی عزیز
کاش بمانی و به همه بگویی که بالا بلند و بلند بالا
گلاویز ددان نخواهی شد
و سپیده دمان بر آستانه ی شهر بیایی و با انگشتان اندیشه ات
شهر را بلکه بیدار کنی
باشد که خاک من رستنی دوباره را آغاز نماید
و باشد که کرک ها خوب خواندن را از سر بگیرند
و باشد که نامحرمان ایمان را..
اسوه جان
گرگ هایی که مسئول قتل یوسف بودند تبرئه شدند
ولی گرگ هایی که مسئول خون همرزمان من و تو اند
درنده تر..خون آشام تر وناجوان مردانه تر از آنند که تبرئه شوند
من ایمان دارم...
بمان و دیارم را خالی از اندیشه مگذار
...