هشتاد ساله ام ولی انگار تازه وجودی هشت ماهه ...و غافل از
این که فقط یک ماه دیگر تا به چله نشستنم باقیست..غافل از
اینکه تنها یک ماه دیگر رها خواهم شد..ولی ترسی عجیب
گریبانگیرم شده..مبادا نتوانم دوام بیاورم...مبادا که قبل از آزادی
و رهایی ام تسلیم این درد بزرگ شوم..کاش می خوابیدم..
یا کاش زود تر تمام شود..ولی می دانم که باید فقط تحمل کنم..
سراسیمگی یک قو و تصور زادن دوباره ی او و وجودی که می دهد
تا بلکه بهتری بیایدو عشقش و سکوتش به کمکم می آید...
ولی راستی قو هم این قدر درد می کشد...کاش نکشد...
میخواهم که بیاید..او می داند که من چه می گویم...او وجود منجمد
مرا فریاد خواهد کرد..او تحمل ندارد که بنشیند و ببیند که شهرش
خفته اند..او تحمل دیدن نه حال نزارکه حتی یک بندگی و
دادن تن بی آنکه بخواهد ...نه ...او ندارد..
بلکه او به این آشفتگی دمی تازه روا دارد..و به این مردان خونی
و به زنان فراتر از رنگ...او از حرف های نگفته ی مردان رفته و دخترکان
بهت وکودکان فردا سودایی در سر دارد...
آی...تو باید بیایی ...و من باید بروم..که من صبر ندارم و تو درنگ..
بی گمان تو نخواهی گذاشت که (( آی جمال)) حسرت یک مرد و
فقط یک سپیدی شبانه را داشته باشد..تصور این که (( آی جمال)) های
دیارت بیوه شوندتو را سرا پا خواهد لرزاند...
پس باید تحمل کنم ..حتی بهتر از قو...فقط یک ماه...فقط یک ماه
همه ی وجودم لبریز از توست..من تو را دیده ام..وقت است که بیایی
دیار من آماده است..مردمانم هم...بغض این جاست..
دستانمان مشت کرده..و گلو یمان مهیای سرخی دوباره..
اسمت هم گذاشته ام((ایتالیای جوان))
چون می دانم چرا...