برای اهورای خوب و بزرگ که همراه او آموختن را آموختم...
و زادنی دوباره را آغاز
و پی به اندیشیدنی ستبر بردم..
این را به او تقدیم میکنم:
کولی یی خواهم شد
و از این ویرانه _عاقبت_ خواهم کوچید
که رفتن مسلک من شود...ده به ده...دریا به دریا!
و آزادی را به گیسوان خسته ی آبایی خواهم بخشید
و نازلی را خواهم خواند که:
((وارطان....زمستان شکفت
وارطان مرغ سکوت جوجه ی مرگی فجیع را در آشیانه به بیضه
نشسته ست!))
و به خود که:
((وارطان بنفشه بود))!!
و بر رو سیاهی نارفیقان
ضجه های خفته در ناله ی قطار سیاست را
در دامان شعر سهراب جان دوباره خواهم داد..
تا که شاید رفتن و(( سوختن و مردن و دم بر نیاوردن
دستمایه ای باشد
برای اوج گرفتن...))