اصلا به بقیه چی که می خوان حرفای خصوصی من و اون بخونن..
می خوام با گربه یی که همیشه میاد خونمون حرف بزنم...
اینا رو فقط اون بخونه....کسه دیگه نخونه ا...
سلام خانم گربه
من دیگه خسته شدم..تو هم که هیچ چیزی نمیگی..
تازه هر از چند وقتی سری به ما میزنی..
هر وقت صدای زنگ می شنوم..با دو میرم بلکه تو باشی..
اما...هییی..یه ادم بزرگ گنده جلوم سبز میشه..دلم که می گیره هیچ
تازه غصم میگیره..اخه چرا اینقده اذیتم میکنی..
ادما که میان خونمون...حوصلمو سر می برن..همشون مثه همن..
ننشسته می گن چه خبر؟...منم که هیچ خبری از تو ندارم ..بهشون میگم..
خبری نیست..بعدشم یه ریز حرف می زنن..که امروز با فلانی فلان کارو کردن
و قراره که..!بعدم پا میشن میرن...
ولی وقتی تو میای من قلبم تند تند می زنه..دست و پامو گم می کنم..
همش تو این فکرم که چیکار کنم وقت نگذره ..نکنه دیرت شده باشه و باز بخوای بری
تو می پری رو مبل و مثل ادم حسابیا قیافه می گیری..منم اون پایین کنار مبل میشینمو
حسابی بهت نگاه می کنم...همه ی عقده هامو خالی می کنم..!
اخه تو هیچ وقت نمی گی چه خبر...تو با همه ی اونا فرق داری....
تو نگاه منو می خونی..حس می کنی..
راستی همه خانم گربه ها همین جورین...!!اگه همه مثل تو ان خوش به حال اقا گربه ها..
اشناییمون یادت میاد..اون روز بارونی...هوا سرد بود؟ گوشه ی حیاط ما نشسته بودی؟
چمپاتمه زده بودی؟سردت بود../؟
اره....یادت میاد..من دلم کلی سوخت اومدم بغلت کردم...
تو جیغ کشیدی..که من مردم..که من نا محرمم..همه رو یادت میاد..
من تو رو گذاشتم زمین و تو مثل یه خانم پشت من راه افتادی اومدی تو...
می بینی همشون یادمه..رفتی پای بخاری و گرم شدی...
یادش بخیر خانم گربه..یادش بخیر...
دیگه من و شما اهلی شدیم...راستی کدوم یکیمون اون یکی و اهلی کرد؟
وای چه دلتنگت شدم...
...
تا اینکه یه روز اومدی رو پشت بوم..هر چی تعارف کردم نیومدی تو...اومدم بیرون...
دیدم سرخ و سفید میشی....هی این پا و اون پا می کردی...
گفتی که میخوای شوهر کنی.....یه هو دلم هری ریخت پایین...
تو بغضت گرفته بود...گفتی اون پول داره..و تو واسه اینکه ابجی کوچیکت بتونه درس
بخونه..واسه اینکه داداشت تو محل کم نیاره..واسه بابات که خیلی وقت بود رفته پیش خدا
و تو باید جاشو پر می کردی..واسه همه چیز باید اینکارو بکنی..
همه ی اینا رو با نگات بهم گفتی...منو می فهمیدی..
گفتی که اومدی واسه خدا حا فظی..سرت انداخته بودی پایین..کلیدا رو بهم دادی....
می فههههمیدم...
ار اون به بعد همیشه از خودم می پرسیدم که چرا ادما نمی تونن با گربه ها
عروسی کنن!!!
...
شب بعد که می اومدم خونه...از سرو صدا و شلوغی گربه ها...که از سر و کول هم می رفتن بالا
فهمیدم که دیگه هیچ وقت نباید منتظرت باشم....
امروزم فقط خواستم بگم که من دوستیمونو هیچ وقت از یاد نمی برم..
و می خواستم بهت بگم که عیدت مبارک..
فقط همین...به هیچ ادم بزرگی هم ربطی نداره...
حتی تو یی که بی اجازه داری درددل خصوصی منو می خونی....