تبلیغات


__
عبور
26 اردیبهشت 86 - 23:53

از کنار یکدیگر رد می شویم و تنها چیزی که در سال های دور باقی می ماند ، تنها ،‌خاطره ایست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود...می وزد.شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن...پنهان کردن...یا از دست دادن ندارم.
مانند دانه برفی که فقط یک بار درست در برابر چشمانت ، ازبالا،‌از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید و در انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی ، می نشیند و گم می شود و تو دیگر آن را نخواهی یافت ، نخواهی دید...همچون رهگذری که فقط یک لحظه از ،‌دیگر او را نمی بینی و نخواهی دانست که او که بود.من هم یکی از همان رهگذرانم ! درست مثل تو کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا
!

همه ما از کنار یکدیگر رد می شویم ، گاهی به سادگی...گاهی به مهربانی...گاهی دیر و...گاهی ناتمام.
ناتمام از کنارم رد شوید و سنگ ها را از راهم جمع کنید تا به سادگی از کنارتان رد شوم...


*******************************


گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم




گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم




گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند




گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم


*****************

ارسال نظر برای لاگ
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__