userinfo close

پیام های کوتاه

مهدی و ج , t5hones
طاهر جون تولدت مبارک به امید اینکه کنار همسر گلت همیشه شاد و سالم باشی
10 ماه پیش
   
شهرام  گراوندی , amirebozorg
کارت درسته رفیق. پیروز باشی
1 سال پیش
   
ریحانه  , rm1395rm1400
ممنونم
1 سال پیش
   
ایموو  جارجوو , dagahn
چشم قربان... ما دوست داریم بالا بلند باشی
1 سال پیش
   
مهری  م , tanintanhai
منتظر قاصدکم
1 سال پیش
   
دوستان نازنین! اینجا کمتر سر میزنم، به دلایل کاملاً شخصی که بزرگترینش کمبود وقته. دلتون برای من یا آقامون بوک تنگ شد به وبلاگم سر بزنید

طاهر جام برسنگ

taher_jam

مرد 54 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
3 سال و 8 ماه و 16 روز سن کلوبی ،
جوانی پنجاه ساله هستم که هنوزم ادای هفده ساله ها را در میارم، نه به این خنکی که نوشتم البته. رک و صریح هستم و به این منا...
 
23:57 1388/02/6

یک شعر دیگه از مجموعۀ Play the piano drunk like a percussion instrument until the fingers begin to bleed a bit، از آقامون بوکوفسکی. خوشتون اومد لطفا داغش کنید تا دوستداران شعرای بوکوفسکی ازش خبردار بشند. البته ظاهرا بعضی از این دوستداران کارا را همین جور غلفتی کش می روند و همانگونه که اخلاقیات هموطنان بسیار غیورمون هست همینطور بی ماخذ و نام مترجم، انگار که خودشون ترجمه کردند، میذارن توی بلاگشون که بعضی وقتا هم این بلاگا هیچ ربطی به ادبیات و این مسخره بازیا نداره. در یک مورد سارق محترم حتی تمثال خودشو بالای مطلب «از یادداشتهای پیرمرد هرزه» گذاشته بود. تمثالی که نه به ادبیات میخورد و نه به بوکوفسکی و این چیزا. ظاهرا کار اصلی سایت فروش کرم های زیبائی بود. به هر حال من کوچکتر از این حرفام که به این ملت بخوام بگم این کارا خیلی بده. از کارای بدی که سعی میکنید نکنید هم می تونه بدتر باشه. اصلا ولش، بریم سر اصل مطلب: 

                                                                                                    ط. ج.

 

در خیابان­های هر کجا

 

 

کار مزخرفی است البته

که یک بعد از ظهر یک­شنبه

در حالی که آبجو گرم می­نوشی

تقلا کنی برای چفت و بست کردن طرح قدیمی یک شعر،

 اما بهتر است از این که

فقط در کونۀ سیگاری

هستی داشته باشی.

مردم بی­توجه­اند،

اما به رغم توصیفی ضعیف

گرشوین[1]در رادیو

می­کوبد و دعا می­کند

تا راهی به بیرون بیابد

روزنامه را خوانده­ام

خودکشی­ها را

و سبز برخی از درخت­ها را

چون شاعر طبیعیت

 در آخرین قطعه­اش؛

به دقت یادداشت کرده­ام.

و

 دانگ دانگ

به بیرون راه پیدا کردند

کودکان نوپا،

بعضی از آن­ها آماده می­شوند

که اینجا بنشینند

و همین کار من را بکنند

با آبجوی گرم، گرشوین مرده

شکمی چربی آورده.

آتلانتا[2] چون سر خدای داخل پنجره

با سیبی در دست، یخ زده

اما دست آخر

همۀ ما

تا حد مرگ

فریب می­خوریم

سودائی بی­سود

چون عهد عشاق.

موزیک رادیو به آخر رسید

و تلفن زنگ زد

و صدای زنی که گفت

«امشب بی­کارم»

مالی نیست البته

اما من هم مالی نیستم

مشتعل از شور جوانی

زمانی فکر می­کردم

که می­توانم اسبم را در خیابان­های هر کجا هی کنم

اما همان اول اسبم را از پشت

با تیر زدند

پرسید: «سیگار داری؟»

گفتم: «بله، دارم سیگار.»

پرسید: «کبریت؟»

«آنقدری که بشود رم را به آتش کشید.»

«ویسکی؟»

«آنقدر که یک می­سی­سی­پی رنج را بشوید.»

«مستی؟»

«هنوز نه.»

خیال داشت به دیدارم بیاید،

عالی؛

یک برگ انجیر

و یک گرز کوچک

و

به شعری که مشغولش بودم نگاه می­کنم

من می­گویم

وقتی که ظهر به روزمزدان حاشیۀ سالی­یا رسید

کوچه­های پائین به ریشۀ خود در خورشید می­رسند...

کس شعر،

کاغذ را

یک بار، دو بار، سه بار

جر می­دهم

پی کبریت می­گردم و یخ

داغی و برودت

بعضی از مردها

بهتر از آن چه خلق می­کنند

حرف می­زنند

و برای بعضی از آنها

زن؛

هر زنی تقریبا،

یک منجی است

برای خلاصی از نیمکت­های پارک.

پائین جاده

پرنده

منتظر موش است و چرخ ماشین­ها

می­دانم که ترکت کرده­ام

یخ­ها چون شمش­های بدل

در پارچ می­لغزند

و حالا دیگر دارند

الکس سریابین[3] پخش می­کنند

که بهتر است البته

اما برای من

چندان فرقی نمی­کند.


[1] Gershwin

[2] Atlanta

[3] Alex Seriabin


  • ارسال کامنت(10)
99
کامنت بنویسید...
مردآرام جدیدی , quietman69
سلام
اولین بار است که با شعرها و داستان های بوکوفسکی آشنا می شوم. این را مدیون دوستم و بعد مدیون شما هستم.
نمی دانم داستانهای بوکوفسکی دقیقا در چه جایگاهی هستند. چون هنوز یک داستان ازش خواندم. اما با همین یک داستان گمان می کنم بوکوفسکی در ادبیات سیاه می نویسد. در ریالیسم با جامعه و سیاهی ها کنار می آید تا واژه هایش جامعه و خفت را به در داستانی به اوج تصویر بکشاند.
اگر اشتباه نکنم ادبیات سیاه با رمان:«آنها به اسب ها شلیک می کنند» آغاز شد.
راستی از آشنایی با شما خوشحالم.
خوشحال میشوم اگر سری به وبلاگم بزنید و داستان جدیدم را بخوانید.
http://www.quietman.blogfa.com/
در وبلاگم منتظرتان هستم.
منتظر نظرتان می مانم.
بای تا های
ادامه
جمعه 6 شهریور ، 04:05
مریم   , mmmaryammm
زمانی فکر می­کردم

که می­توانم اسبم را در خیابان­های هر کجا هی کنم

اما همان اول اسبم را از پشت

با تیر زدند
ادامه
سه شنبه 8 اردیبهشت ، 16:14
     , ronnie_ali_ronnie
"هر زنی تقریبا،

یک منجی است

برای خلاصی از نیمکت­های پارک"
ادامه
سه شنبه 8 اردیبهشت ، 12:52
رقاصه ی شخصی دف , arnica
مرسی انتخاب
ادامه
سه شنبه 8 اردیبهشت ، 00:11
پروانه           , feleze_kharab
عالی ... مرسی
ادامه
دوشنبه 7 اردیبهشت ، 19:43
پوزو عرفانی , mehdi100
آرام نمیگیرد دستی که خوشبختی اش را مکرر میکند

بازنده وار

از عبور تکرار قهوه در شیاری که متزلزل شده

از بس رنگی ندیده از

خوشبختی قورت رفته!

مرسی طاهر عزیز، مثل همیشه زیبا!
ادامه
دوشنبه 7 اردیبهشت ، 19:13
علی لاله جینی , sofalgar
حسد چه می بری ای سست رای بر سارق
قبول خاطر حسن کش رفتن از دیگری خدا داد است
ادامه
دوشنبه 7 اردیبهشت ، 18:53
سارا سارا , drsara_k
توضیحی کنار این پانوشت ها لازم نبود؟
ادامه
دوشنبه 7 اردیبهشت ، 15:09
فروغ زارع , boog666
-چون عهد عشاق سودایی بی سود...
-زنان برای رهایی از نیمکت پارک...
--------------------------------------------------------------------------
معرکه بود
ادامه
دوشنبه 7 اردیبهشت ، 00:00
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.