یک شعر دیگه از مجموعۀ Play the piano drunk like a percussion instrument until the fingers begin to bleed a bit، از آقامون بوکوفسکی. خوشتون اومد لطفا داغش کنید تا دوستداران شعرای بوکوفسکی ازش خبردار بشند. البته ظاهرا بعضی از این دوستداران کارا را همین جور غلفتی کش می روند و همانگونه که اخلاقیات هموطنان بسیار غیورمون هست همینطور بی ماخذ و نام مترجم، انگار که خودشون ترجمه کردند، میذارن توی بلاگشون که بعضی وقتا هم این بلاگا هیچ ربطی به ادبیات و این مسخره بازیا نداره. در یک مورد سارق محترم حتی تمثال خودشو بالای مطلب «از یادداشتهای پیرمرد هرزه» گذاشته بود. تمثالی که نه به ادبیات میخورد و نه به بوکوفسکی و این چیزا. ظاهرا کار اصلی سایت فروش کرم های زیبائی بود. به هر حال من کوچکتر از این حرفام که به این ملت بخوام بگم این کارا خیلی بده. از کارای بدی که سعی میکنید نکنید هم می تونه بدتر باشه. اصلا ولش، بریم سر اصل مطلب:
ط. ج.
در خیابانهای هر کجا
کار مزخرفی است البته
که یک بعد از ظهر یکشنبه
در حالی که آبجو گرم مینوشی
تقلا کنی برای چفت و بست کردن طرح قدیمی یک شعر،
اما بهتر است از این که
فقط در کونۀ سیگاری
هستی داشته باشی.
مردم بیتوجهاند،
اما به رغم توصیفی ضعیف
گرشوین[1]در رادیو
میکوبد و دعا میکند
تا راهی به بیرون بیابد
روزنامه را خواندهام
خودکشیها را
و سبز برخی از درختها را
چون شاعر طبیعیت
در آخرین قطعهاش؛
به دقت یادداشت کردهام.
و
دانگ دانگ
به بیرون راه پیدا کردند
کودکان نوپا،
بعضی از آنها آماده میشوند
که اینجا بنشینند
و همین کار من را بکنند
با آبجوی گرم، گرشوین مرده
شکمی چربی آورده.
آتلانتا[2] چون سر خدای داخل پنجره
با سیبی در دست، یخ زده
اما دست آخر
همۀ ما
تا حد مرگ
فریب میخوریم
سودائی بیسود
چون عهد عشاق.
موزیک رادیو به آخر رسید
و تلفن زنگ زد
و صدای زنی که گفت
«امشب بیکارم»
مالی نیست البته
اما من هم مالی نیستم
مشتعل از شور جوانی
زمانی فکر میکردم
که میتوانم اسبم را در خیابانهای هر کجا هی کنم
اما همان اول اسبم را از پشت
با تیر زدند
پرسید: «سیگار داری؟»
گفتم: «بله، دارم سیگار.»
پرسید: «کبریت؟»
«آنقدری که بشود رم را به آتش کشید.»
«ویسکی؟»
«آنقدر که یک میسیسیپی رنج را بشوید.»
«مستی؟»
«هنوز نه.»
خیال داشت به دیدارم بیاید،
عالی؛
یک برگ انجیر
و یک گرز کوچک
و
به شعری که مشغولش بودم نگاه میکنم
من میگویم
وقتی که ظهر به روزمزدان حاشیۀ سالییا رسید
کوچههای پائین به ریشۀ خود در خورشید میرسند...
کس شعر،
کاغذ را
یک بار، دو بار، سه بار
جر میدهم
پی کبریت میگردم و یخ
داغی و برودت
بعضی از مردها
بهتر از آن چه خلق میکنند
حرف میزنند
و برای بعضی از آنها
زن؛
هر زنی تقریبا،
یک منجی است
برای خلاصی از نیمکتهای پارک.
پائین جاده
پرنده
منتظر موش است و چرخ ماشینها
میدانم که ترکت کردهام
یخها چون شمشهای بدل
در پارچ میلغزند
و حالا دیگر دارند
الکس سریابین[3] پخش میکنند
که بهتر است البته
اما برای من
چندان فرقی نمیکند.