userinfo close

پیام های کوتاه

مهدی و ج , t5hones
طاهر جون تولدت مبارک به امید اینکه کنار همسر گلت همیشه شاد و سالم باشی
10 ماه پیش
   
شهرام  گراوندی , amirebozorg
کارت درسته رفیق. پیروز باشی
1 سال پیش
   
ریحانه  , rm1395rm1400
ممنونم
1 سال پیش
   
ایموو  جارجوو , dagahn
چشم قربان... ما دوست داریم بالا بلند باشی
1 سال پیش
   
مهری  م , tanintanhai
منتظر قاصدکم
1 سال پیش
   
دوستان نازنین! اینجا کمتر سر میزنم، به دلایل کاملاً شخصی که بزرگترینش کمبود وقته. دلتون برای من یا آقامون بوک تنگ شد به وبلاگم سر بزنید

طاهر جام برسنگ

taher_jam

مرد 54 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
3 سال و 8 ماه و 16 روز سن کلوبی ،
جوانی پنجاه ساله هستم که هنوزم ادای هفده ساله ها را در میارم، نه به این خنکی که نوشتم البته. رک و صریح هستم و به این منا...
 
10:28 1388/01/14

اینم داستانی از مجموعه ای که خودم فارسیشو گذاشتم «دستپخت هفتاد سالگی» مجموعۀ قر و قاتی ای از شعر و داستان که ظاهرا ناشر به مناسبت هفتاد سالگی بوکوفسکی چاپ کرده. راستش بعد از این که داستان بحث برانگیز «به ممه هام زل نزن» را اینجا گذاشتم احساس کردم دیگه عده ای سردیشون کرده از داستانای بوک و خواستم فضا را عوض کنم و یک دوز شعر سوئدی از ماریا وینه بزارم، یکی دو تا شعر ازش تازگیا برگردونده بودم. اما دیدم هنوز بکار این نمیاد که اینجا کارسازی بشه. باشه برای بعد. ضمنا دوستان عزیز اگه خوشتون اومد از داستان یا هم اگه بدتون آمد و خواستین برای توجۀ دوستانتون داغش کنید؛ خواهشمندم عنوانشو عوض نکنید! حتا برای موضعگیری. موضعتونو یک جائی دور و برش، مثلا توی کامنتهائی که میگذارید نشون بدید،  نه تو عنوان. یا رب العالمین!

 

                                                                                                                                                              ط. ج.

 

کامو

 

لاری بیدار شد، از لای ملافه بیرون آمد، به سمت پنجره­ای رفت که مشرف به شرق بود. سقف گاراژ را دید و شاخۀ خشک درخت­ها را. خماریش در حد متعارف بود. رفت به سمت حمام که بشاشد. شاشید. برگشت به طرف دستشوئی که دست­هاش را بشوید، و بعد آبی به صورت خود زد. بعد به صورت خود در آینه نگاه کرد و متوجه شد چندان جذاب نیست. آب وان را باز کرد، به فکر فرو رفت، مشکل تاریخی بشر این است که فرد سرانجامی جز یک مرگ محتوم ندارد و این ملال­آور است و زشت.

گربه­اش، هوگ، داخل شد. هوگ فقط به او نگاه کرد. غذا می­خواست. لاری فکر کرد که این حیوان فقط یک شکم متحرک است و اگر بخواهد برای دو هفته برگردد به شرق نه می­شود آن حرومزاده را برد و نه می­شود با گلوله زدش. شاید اگر بخواهم به شرق پرواز کنم مجبور شوم شلیک کنم؛ اما خودم را نخواهم زد. دیگر آدمای زیادی با گلوله رفته­اند؛ من دنبال راه شخصی­تری هستم. قرص مثلا؟ نه قرص­ها انزجارآورند، حتا وقتی اثرشان مرگ باشد.

 

لاری خود را برای کلاس ساعت یازده حاضر کرد.

کسانی که آنجا بودند: دختران جوان، وعدۀ ناپایداری، دختران جوان، با ظاهر زودگذر آراسته، چهره­های بشاش و روشن. آنها را دوست داشت. پسرها هم تقریبا به خوبی دخترها بودند. با گذر زمان پسرها و دخترها تقریبا یکی می­شدند. پسرها ظرافتی داشتند که پسرهای همسن در زمان خودش آن را نداشتند. مهربان­تر هم بودند. فقط فقدان جرئت در آن­ها به چشم می­خورد اما شاید جرئت آنها والاتر بود؛ پنهان بود. نسل اتوماتیک گروه غریبی پرورش داده بود و لاری خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بود که داوری­اش در مورد آنها تنها یک سپر دفاعی­ باشد برای پوشاندن نقطه ضعف­های خود.

لاری از پشت میزتحریر آنها را نگاه کرد؛ میز تحریر، سمبل قدرت.

گفت: «خوب... گه...»

بعضی­ها خندیدند.

یک پسر تیز گفت: «من قبلا ریدم.»

لاری پرسید: «پاکش هم کردی؟»

پسر تیز جواب داد: «احتمالا نه به حد کافی.»

لاری گفت: «این جواب هر چیزی می­تونه باشه.»

یک پسر چاق که لباس ورزشی زرد رنگ تنش بود از ته کلاس گفت: «آهای! من فکر کردم اینجا کلاس ادبیات مدرنه. همه­ش که صحبت از گهه که. برای چی به شما پول میدن؟»

«خیلیا به شدت برای حرفه­ای که دارند نالایق هستند. من هم شاید یکی از اونا باشم. در این مورد کاملا مطمئن نیستم. در یک مورد کاملا مطمئن هستم که می­تونم به تو در کونی محکمی بزنم. اطمینان در این مورد چندان اهمیتی نداره ولی منو یه جور آروم می­کنه...»

پسری که لباس زرد ورزشی داشت پرید تو صحبتش که: «خوب پس شما را به این کار دعوت می­کنم!» لاری گفت: «بسیار خوب. حاضرم.»

کلاس آرام و منظم خالی شد. رفتند بیرون و منتظر لاری و یارو ماندند. دور هم زیر بلوط نزدیک کتابخانه ایستادند. مبارزان هم رسیدند. لاری کتش را در آورد و آن را پرت کرد رو زمین. پسر چاق با لباس ورزشی با گرفتن نفسی عمیق خودش را آماده کرد. شبیه چند هزار قورباغه بود. بعد حمله کرد.

لاری با مشت از او استقبال کرد، بعد یک راست گذاشت تو شکمش. پسر چاق سرعت خود را بیشتر کرد و به عقب پرید.

بعد پسر چاق شروع کرد به دور گشتن. لاری هم چرخ زد.

هر دو می­چرخیدند، می­چرخیدند و می­چرخیدند. یکی از تو جمعیت داد زد: «بزنین! تمومش کنید!»

لاری دور پسر چاق چرخی زد و گفت: «بیا جلو، می­خوام تکه تکه­ت کنم.»

پسر چاق گفت: «پیرمرد مادر قحبه. کون لهیده­تو می­کوبم.»

آنها دور هم چرخیدند. بعضی از دانشجوها رفتند سر کلاس سراغ وسائلشان. بقیه هم آنجا را ترک کردند.

لاری و پسر تنهائی دور هم چرخ می­زدند.

پسر چاق گفت: «پدرمو وا می­دارم که آتیشت بزنه.»

لاری گفت: «ما اهل جنگیدن نیستیم. ما از هم می­ترسیم.»

لاری برگشت و به طرف کلاس رفت. وقتی رسید نصف کلاس منتظرش بودند.

بعد پسر چاق آمد و ته کلاس سر جاش نشست. لاری نگاهی به او انداخت و گفت: «آسون نیست برات که از من A بگیری.»

پسر جواب داد: «می­دونم. برای A گرفتن یک کس تنگ جوون لازمه.»

لاری اضافه کرد: «و بیشتر از یه بار.»

لاری کلاس را برانداز کرد تا ببیند چند نفر باقی ماندند:

«هر کی می­خواد گه زیادی بخوره از جاش بلند شه!»

یکی از پسرا بلند شد. بعدش یکی دیگه. بعد یک دختر بلند شد. بعد یکی دیگه خیلی زود همه­شون سر پا بودند.

لاری گفت: «خیلی خب. بشینید اگر نه این کلاس مادر قحبه را از دم مردود می­کنم.»

آنها نشستند.

لاری به آنها گفت: «قدرت تباه می­کند. و فقدان آن باعث بی­نظمی می­شود. ولی می­ذارم از تله فرار کنید. اگه یکی از شما بتونه اسم نویسنده­ای که از نظر من خیلی نویسندۀ خوبیه را بگه، مردودتون نمی­کنم. عکس اسمش هست سوماک.

یکی از بچه­های عاقل گفت: «اسمک.»

«نه. شاعر بزرگ مجاری و دزد اسب در قرن ١٩، کمامس بود. همه­تون مردودید. نظرتون چیه؟»

یکی پرسید: «نظرتون دربارۀ کاپوت[1] چیه؟»

«هیچ وقت تو بحرش نرفتم.»

«میلر؟»

«فقط امواجش.»

«خدا؟»

«به خدا مخصوصا فکر نمی­کنم.»

یک نفر گفت: «اگر مخصوصا فکر نکنی، معنیش اینه که مخصوصا فکر می­کنی.»

لاری پرسید: «منظورت اینه که اگه کسیو نگام معنیش اینه که می­گام؟»

بعد زنگ خورد. زنگ آزادی همه.

لاری فکر کرد همه­ش ٢٠ دقیقه طول کشید. هیچی از یک تمرین بدنی برای گذروندن وقت بهتر نبود.

لاری خطاب به دانشجوهائی که داشتند می­رفتند گفت: «چهارشنبۀ بعد که همدیگه را می­بینیم ازتون می­خوام یه چیز ساده بنویسید. موضوعش باشه سرود ملی ما را چه کسی ساخت و چرا؟»

آنها در حال بیرون رفتن؛ فحش می­دادند و غرغر می­کردند که این چیزا چه ربطی به ادبیات مدرن داره.

بعد همه رفتند جز یک دختر جوان که خودشو به میز تحریر لاری نزدیک کرده بود.

توی نور ظهر خیلی خوشگل بود. نور بر لباس نازک چسبانش می­تابید. هاری نشسته بود. احساس کرد پهلوی دختر به شانۀ چپش مالیده می­شود.

او در حالی که به اسم فامیل صدایش کرد گفت: «من از شما خوشم میاد جنسن. نمی­دونم چطوری بگم که بی­ظرافت نباشه.»

«پاهاتو محکم به هم بچسبون و امتحان کن.»

«حالا فهمیدم چرا کلاس­های شما توی دانشکده اینقد طرفدار داره. پراز انرژیه، تشریحی، سرگرم کننده و روح­دار.»

«بله. به روح نیاز داریم. متشکرم.»

«دنیاس.»

«متشکرم دنیاس.»

دختر پهلویش را به او مالید. «راحت­تره برام که اینطوری بگم که اگه یه وقت یکی از کسای تنگ جوونو که همیشه حرفشو می­زنید خواستین...»

به دختر نگاه کرد: «شوخی میکنی؟»

«اصلا، برای A شوخی ندارم.»

لاری چشماشو به او دوخت.

«عیسای مسیح! فکر کردی من به این آسونی خریده می­شم؟»

دختر لبخند زد. «بله. فقط شماره تلفن خودتو روی اون ورقۀ یادداشت بنویس، کاغذو بکن و بده به من. بقیه­شو من درست می­کنم...»

لاری قلمش را برداشت و شماره تلفنش را نوشت و کاغذو از پهلوی دختر سر داد. دست دختر پائین آمد، کاغذ را برداشت، آن را تا کرد و بعد رفت.

لاری بلند شد و کتش را پوشید. ساعت ٢ بعد از ظهر یک کلاس داشت و بعدش کار امروز تمام بود.

فکر کرد، یک چیز را می­داند، آن پسر مادر قحبۀ چاق را مردود می­کرد. مگر این کاری نبود؟ آرتور کسلر و زنش در یک خودکشی دو نفره؟

از کلاس بیرون رفت و زود به فضای سبز دانشکده رسید. زمان خوبی بود برای یک ناهار آرام و یکی دو تا گیلاس در بلو مون[2]. حدود یک مایل با دانشکده فاصله داشت اما به زحمت رانندگی می­ارزید. جائی معرکه بود برای تمدد اعصاب.


[1] Capote  Truman.

با نام اصلی Truman Streckfus Perssons

نویسندۀ آمریکائی متولد ١٩٢٤، وفات ١٩٨٤

آسیب­های ناشی از دوران کودکی اش دست­مایۀ کار ادبی اوست. از سنین جوانی شروع به نوشتن نول کرد که در این سال­ها با نول میریام  به شهرت رسید و باعث شد در سال ١٩٤۶ با ناشری در نیویورک قرارداد ببندد. رمان صداهای دیگر، اتاق­های دیگر را در سال ١٩٤٨ منتشر کرد که در زمان خود اثری بحث­برانگیز شد.

[2] Blue Moon


  • ارسال کامنت(1)
99
کامنت بنویسید...
فروغ زارع , boog666
واقعا که..مردود کردن اون پسره چاق نامردیه...
ادامه
سه شنبه 18 فروردین ، 15:47
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.