اینم داستانی از مجموعه ای که خودم فارسیشو گذاشتم «دستپخت هفتاد سالگی» مجموعۀ قر و قاتی ای از شعر و داستان که ظاهرا ناشر به مناسبت هفتاد سالگی بوکوفسکی چاپ کرده. راستش بعد از این که داستان بحث برانگیز «به ممه هام زل نزن» را اینجا گذاشتم احساس کردم دیگه عده ای سردیشون کرده از داستانای بوک و خواستم فضا را عوض کنم و یک دوز شعر سوئدی از ماریا وینه بزارم، یکی دو تا شعر ازش تازگیا برگردونده بودم. اما دیدم هنوز بکار این نمیاد که اینجا کارسازی بشه. باشه برای بعد. ضمنا دوستان عزیز اگه خوشتون اومد از داستان یا هم اگه بدتون آمد و خواستین برای توجۀ دوستانتون داغش کنید؛ خواهشمندم عنوانشو عوض نکنید! حتا برای موضعگیری. موضعتونو یک جائی دور و برش، مثلا توی کامنتهائی که میگذارید نشون بدید، نه تو عنوان. یا رب العالمین!
ط. ج.
کامو
لاری بیدار شد، از لای ملافه بیرون آمد، به سمت پنجرهای رفت که مشرف به شرق بود. سقف گاراژ را دید و شاخۀ خشک درختها را. خماریش در حد متعارف بود. رفت به سمت حمام که بشاشد. شاشید. برگشت به طرف دستشوئی که دستهاش را بشوید، و بعد آبی به صورت خود زد. بعد به صورت خود در آینه نگاه کرد و متوجه شد چندان جذاب نیست. آب وان را باز کرد، به فکر فرو رفت، مشکل تاریخی بشر این است که فرد سرانجامی جز یک مرگ محتوم ندارد و این ملالآور است و زشت.
گربهاش، هوگ، داخل شد. هوگ فقط به او نگاه کرد. غذا میخواست. لاری فکر کرد که این حیوان فقط یک شکم متحرک است و اگر بخواهد برای دو هفته برگردد به شرق نه میشود آن حرومزاده را برد و نه میشود با گلوله زدش. شاید اگر بخواهم به شرق پرواز کنم مجبور شوم شلیک کنم؛ اما خودم را نخواهم زد. دیگر آدمای زیادی با گلوله رفتهاند؛ من دنبال راه شخصیتری هستم. قرص مثلا؟ نه قرصها انزجارآورند، حتا وقتی اثرشان مرگ باشد.
لاری خود را برای کلاس ساعت یازده حاضر کرد.
کسانی که آنجا بودند: دختران جوان، وعدۀ ناپایداری، دختران جوان، با ظاهر زودگذر آراسته، چهرههای بشاش و روشن. آنها را دوست داشت. پسرها هم تقریبا به خوبی دخترها بودند. با گذر زمان پسرها و دخترها تقریبا یکی میشدند. پسرها ظرافتی داشتند که پسرهای همسن در زمان خودش آن را نداشتند. مهربانتر هم بودند. فقط فقدان جرئت در آنها به چشم میخورد اما شاید جرئت آنها والاتر بود؛ پنهان بود. نسل اتوماتیک گروه غریبی پرورش داده بود و لاری خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بود که داوریاش در مورد آنها تنها یک سپر دفاعی باشد برای پوشاندن نقطه ضعفهای خود.
لاری از پشت میزتحریر آنها را نگاه کرد؛ میز تحریر، سمبل قدرت.
گفت: «خوب... گه...»
بعضیها خندیدند.
یک پسر تیز گفت: «من قبلا ریدم.»
لاری پرسید: «پاکش هم کردی؟»
پسر تیز جواب داد: «احتمالا نه به حد کافی.»
لاری گفت: «این جواب هر چیزی میتونه باشه.»
یک پسر چاق که لباس ورزشی زرد رنگ تنش بود از ته کلاس گفت: «آهای! من فکر کردم اینجا کلاس ادبیات مدرنه. همهش که صحبت از گهه که. برای چی به شما پول میدن؟»
«خیلیا به شدت برای حرفهای که دارند نالایق هستند. من هم شاید یکی از اونا باشم. در این مورد کاملا مطمئن نیستم. در یک مورد کاملا مطمئن هستم که میتونم به تو در کونی محکمی بزنم. اطمینان در این مورد چندان اهمیتی نداره ولی منو یه جور آروم میکنه...»
پسری که لباس زرد ورزشی داشت پرید تو صحبتش که: «خوب پس شما را به این کار دعوت میکنم!» لاری گفت: «بسیار خوب. حاضرم.»
کلاس آرام و منظم خالی شد. رفتند بیرون و منتظر لاری و یارو ماندند. دور هم زیر بلوط نزدیک کتابخانه ایستادند. مبارزان هم رسیدند. لاری کتش را در آورد و آن را پرت کرد رو زمین. پسر چاق با لباس ورزشی با گرفتن نفسی عمیق خودش را آماده کرد. شبیه چند هزار قورباغه بود. بعد حمله کرد.
لاری با مشت از او استقبال کرد، بعد یک راست گذاشت تو شکمش. پسر چاق سرعت خود را بیشتر کرد و به عقب پرید.
بعد پسر چاق شروع کرد به دور گشتن. لاری هم چرخ زد.
هر دو میچرخیدند، میچرخیدند و میچرخیدند. یکی از تو جمعیت داد زد: «بزنین! تمومش کنید!»
لاری دور پسر چاق چرخی زد و گفت: «بیا جلو، میخوام تکه تکهت کنم.»
پسر چاق گفت: «پیرمرد مادر قحبه. کون لهیدهتو میکوبم.»
آنها دور هم چرخیدند. بعضی از دانشجوها رفتند سر کلاس سراغ وسائلشان. بقیه هم آنجا را ترک کردند.
لاری و پسر تنهائی دور هم چرخ میزدند.
پسر چاق گفت: «پدرمو وا میدارم که آتیشت بزنه.»
لاری گفت: «ما اهل جنگیدن نیستیم. ما از هم میترسیم.»
لاری برگشت و به طرف کلاس رفت. وقتی رسید نصف کلاس منتظرش بودند.
بعد پسر چاق آمد و ته کلاس سر جاش نشست. لاری نگاهی به او انداخت و گفت: «آسون نیست برات که از من A بگیری.»
پسر جواب داد: «میدونم. برای A گرفتن یک کس تنگ جوون لازمه.»
لاری اضافه کرد: «و بیشتر از یه بار.»
لاری کلاس را برانداز کرد تا ببیند چند نفر باقی ماندند:
«هر کی میخواد گه زیادی بخوره از جاش بلند شه!»
یکی از پسرا بلند شد. بعدش یکی دیگه. بعد یک دختر بلند شد. بعد یکی دیگه خیلی زود همهشون سر پا بودند.
لاری گفت: «خیلی خب. بشینید اگر نه این کلاس مادر قحبه را از دم مردود میکنم.»
آنها نشستند.
لاری به آنها گفت: «قدرت تباه میکند. و فقدان آن باعث بینظمی میشود. ولی میذارم از تله فرار کنید. اگه یکی از شما بتونه اسم نویسندهای که از نظر من خیلی نویسندۀ خوبیه را بگه، مردودتون نمیکنم. عکس اسمش هست سوماک.
یکی از بچههای عاقل گفت: «اسمک.»
«نه. شاعر بزرگ مجاری و دزد اسب در قرن ١٩، کمامس بود. همهتون مردودید. نظرتون چیه؟»
یکی پرسید: «نظرتون دربارۀ کاپوت[1] چیه؟»
«هیچ وقت تو بحرش نرفتم.»
«میلر؟»
«فقط امواجش.»
«خدا؟»
«به خدا مخصوصا فکر نمیکنم.»
یک نفر گفت: «اگر مخصوصا فکر نکنی، معنیش اینه که مخصوصا فکر میکنی.»
لاری پرسید: «منظورت اینه که اگه کسیو نگام معنیش اینه که میگام؟»
بعد زنگ خورد. زنگ آزادی همه.
لاری فکر کرد همهش ٢٠ دقیقه طول کشید. هیچی از یک تمرین بدنی برای گذروندن وقت بهتر نبود.
لاری خطاب به دانشجوهائی که داشتند میرفتند گفت: «چهارشنبۀ بعد که همدیگه را میبینیم ازتون میخوام یه چیز ساده بنویسید. موضوعش باشه سرود ملی ما را چه کسی ساخت و چرا؟»
آنها در حال بیرون رفتن؛ فحش میدادند و غرغر میکردند که این چیزا چه ربطی به ادبیات مدرن داره.
بعد همه رفتند جز یک دختر جوان که خودشو به میز تحریر لاری نزدیک کرده بود.
توی نور ظهر خیلی خوشگل بود. نور بر لباس نازک چسبانش میتابید. هاری نشسته بود. احساس کرد پهلوی دختر به شانۀ چپش مالیده میشود.
او در حالی که به اسم فامیل صدایش کرد گفت: «من از شما خوشم میاد جنسن. نمیدونم چطوری بگم که بیظرافت نباشه.»
«پاهاتو محکم به هم بچسبون و امتحان کن.»
«حالا فهمیدم چرا کلاسهای شما توی دانشکده اینقد طرفدار داره. پراز انرژیه، تشریحی، سرگرم کننده و روحدار.»
«بله. به روح نیاز داریم. متشکرم.»
«دنیاس.»
«متشکرم دنیاس.»
دختر پهلویش را به او مالید. «راحتتره برام که اینطوری بگم که اگه یه وقت یکی از کسای تنگ جوونو که همیشه حرفشو میزنید خواستین...»
به دختر نگاه کرد: «شوخی میکنی؟»
«اصلا، برای A شوخی ندارم.»
لاری چشماشو به او دوخت.
«عیسای مسیح! فکر کردی من به این آسونی خریده میشم؟»
دختر لبخند زد. «بله. فقط شماره تلفن خودتو روی اون ورقۀ یادداشت بنویس، کاغذو بکن و بده به من. بقیهشو من درست میکنم...»
لاری قلمش را برداشت و شماره تلفنش را نوشت و کاغذو از پهلوی دختر سر داد. دست دختر پائین آمد، کاغذ را برداشت، آن را تا کرد و بعد رفت.
لاری بلند شد و کتش را پوشید. ساعت ٢ بعد از ظهر یک کلاس داشت و بعدش کار امروز تمام بود.
فکر کرد، یک چیز را میداند، آن پسر مادر قحبۀ چاق را مردود میکرد. مگر این کاری نبود؟ آرتور کسلر و زنش در یک خودکشی دو نفره؟
از کلاس بیرون رفت و زود به فضای سبز دانشکده رسید. زمان خوبی بود برای یک ناهار آرام و یکی دو تا گیلاس در بلو مون[2]. حدود یک مایل با دانشکده فاصله داشت اما به زحمت رانندگی میارزید. جائی معرکه بود برای تمدد اعصاب.
[1] Capote Truman.
با نام اصلی Truman Streckfus Perssons
نویسندۀ آمریکائی متولد ١٩٢٤، وفات ١٩٨٤
آسیبهای ناشی از دوران کودکی اش دستمایۀ کار ادبی اوست. از سنین جوانی شروع به نوشتن نول کرد که در این سالها با نول میریام به شهرت رسید و باعث شد در سال ١٩٤۶ با ناشری در نیویورک قرارداد ببندد. رمان صداهای دیگر، اتاقهای دیگر را در سال ١٩٤٨ منتشر کرد که در زمان خود اثری بحثبرانگیز شد.
[2] Blue Moon