userinfo close

پیام های کوتاه

مهدی و ج , t5hones
طاهر جون تولدت مبارک به امید اینکه کنار همسر گلت همیشه شاد و سالم باشی
10 ماه پیش
   
شهرام  گراوندی , amirebozorg
کارت درسته رفیق. پیروز باشی
1 سال پیش
   
ریحانه  , rm1395rm1400
ممنونم
1 سال پیش
   
ایموو  جارجوو , dagahn
چشم قربان... ما دوست داریم بالا بلند باشی
1 سال پیش
   
مهری  م , tanintanhai
منتظر قاصدکم
1 سال پیش
   
دوستان نازنین! اینجا کمتر سر میزنم، به دلایل کاملاً شخصی که بزرگترینش کمبود وقته. دلتون برای من یا آقامون بوک تنگ شد به وبلاگم سر بزنید

طاهر جام برسنگ

taher_jam

مرد 54 ساله متاهل ، مشاهده پروفایل
3 سال و 8 ماه و 16 روز سن کلوبی ،
جوانی پنجاه ساله هستم که هنوزم ادای هفده ساله ها را در میارم، نه به این خنکی که نوشتم البته. رک و صریح هستم و به این منا...
 
01:05 1388/01/10
داستانی دیگه از بوکوفسکی از مجموعۀ South of no North که من فارسیشو گذاشتم «داستان هائی از هیچ کجا».

                                                                                     ط. ج.

 

بارت گنده­بک بی­رحم­ترین مرد غرب بود. دست به هفت­تیرش توی غرب همتا نداشت و جماعتی از زن­های غرب را گائیده بود. از این نظر بی­رقیب بود. علاقه­ای به حمام کردن و کس شعر گفتن و دوم شدن در مسابقات نداشت. از این گذشته رئیس قطاری بود که به غرب می­رفت؛ جائی که یک مرد هم سن او را پیدا نمی­کردی که به اندازۀ او سرخ پوست کشته؛ زن گائیده یا مردهای سفید را کشته باشد.

بارت گنده­بک مرد بزرگی بود که این را هم خودش می­دانست، هم دیگران. حتی گوزهایش هم منحصر بفرد بودند، بلندتر از صدای فیدوس ناهار و خوش­معامله هم بود. کار بارت گنده­بک این بود که قطار را به سلامت به مقصد برساند، زن­ها را شکار کند ، چند نفر را بکشد و واگن­های بارزده را برگرداند به مبداء. ریش سیاه داشت، سوراخ کونی کثیف و دندان­های زرد براق.

تازه زن جوان بیلی جو را گائیده بود و بیلی جو را مجبور کرده بود شاهد باشد. زن جوان بیلی جو را در حین عمل مجبور کرده بود تا با بیلی جو صحبت کند. او را واداشته بود که بگوید «آه بیلی جو، این کیر کلفت از کسم میره تو حلقم، نفسمو بند آورده! بیلی جو نجاتم بده! نه بیلی جو، نجاتم نده!»

بارت گنده­بک وقتی ارضاء شده بود بیلی جو را وا داشته بود تا آلتش را بشوید بعد همگی رفته بودند شام مفصلی شامل پاچۀ خوک و لوبیا چیتی و نان خورده بودند.

روز بعد آن­ها ارابه­ای دیدند که در چمن­زار می­رود. پسرکی شانزده ساله، استخوانی و آبله­رو سوارش بود. بارت گنده­بک تاخت جلو.

گفت: «آهای بچه!»

کید جوابی نداد.

«با توام بچه...»

کید گفت: «کونمو بلیس!»

بارت گنده­بک گفت: «من بارت گنده­بک­ام.»

کید گفت: «کونمو بلیس بارت گنده­بک»

«اسمت چیه پسر؟»

«بهم میگن کید.»

«ببین کید، اصلا نمی­شه با یه ارابه از این خطۀ سرخپوستا رد شد.»

کید گفت: «من خیال دارم رد شم.»

بارت گنده­بک گفت: «باشه، خود دانی.» و آماده شد که از اسب پیاده شود که در ارابه باز شد و یک دختر خوشگل جوان با سینه­های ۴۰ اینجی، کونی خوشگل و چشمانی به رنگ آسمان بعد از باران؛ بیرون آمد. چشم­هایش را چنان به بارت گنده­بک دوخت که باعث شد سر بساط بارت به گوشۀ زین بخورد.

«کید به خاطر خودت باید با ما بیائی.»

کید گفت: «خفه شو، من به حرف هیچ پیری مادر جندۀ کون به گه، گوش نمی­کنم.»

بارت گنده­بک گفت: «من آدم کشتم فقط به خاطر این که جلوم پلک به هم زده.»

کید تفی به زمین انداخت. بعد شروع کرد به خاراندن ماتحتش.

«حوصله­مو سر بردی پیرمرد. حالا از جلوی چشام گم شو و گرنه کاری می­کنم که شبیه یه تکه پنیر سویسی بشی.»

دختر گفت: «کید» و روی او خم شد و یکی از پستان­هایش جست بیرون، طوری  که تیغۀ آفتاب هم شق شد. «فکر می­کنم حق با او باشه کید. ما تنهائی از پس این سرخپوستای مادر جنده بر نمیائیم. خر نشو. به این یارو بگو ما باهاشون می­ریم.»

کید گفت: «ما باهاتون می­آئیم.»

بارت گنده­بک پرسید: «اسم دختره چیه؟»

کید گفت: «هانی­دو»

هانی­دو گفت: «و به ممه­هام زل نزن جناب، و گرنه می­رینم به هیکلت.»

 

برای مدتی همه چیز به خوبی پیش رفت. در بلوبال کانیون یک درگیری با سرخپوست­ها پیدا کردند. ۳۷ سرخ­پوست کشته و یک نفر اسیر شد. آمریکائی­ها تلفاتی ندادند. بارت گنده­بک کون اسیر سرخ­پوست گذاشت و بعد او را به کار آشپزی واداشت. در کلپ کانیون هم یک درگیری با سرخپوست­ها پیدا کردند. ۳۷ سرخپوست کشته و یک نفر اسیر شد. آمریکائی­ها تلفاتی ندادند. بارت گنده­بک کون اسیر سرخ­...

واضح بود که بارت گنده­بک از دست هانی­دو شق درد گرفته است. چشم از او بر نمی­داشت. کونش، بیشتر کونش بود که او را به خود جذب کرده بود. یک بار که به او زل زده بود از اسب افتاد و یکی از دو آشپز سرخپوست به خنده افتاد. نتیجه این شد که یک آشپز سرخپوست بیشتر زنده نماند.

یک روز بارت گنده­بک، کید را با یک گروه شکارچی فرستاد پی داغ گذاشتن به گاومیش­ها. بارت گنده­بک صبر کرد تا آن­ها دور بشوند. جست روی زین و در ارابه را عقب زد و داخل شد. هانی­دو دولا وسط واگن داشت جلق می­زد.

بارت گنده­بک گفت: «خدای من خوشگل! حرومش نکن!»

هانی­دو گفت: «گم شو از اینجا برو» و در حالی که انگشتش را به سمت او گرفته بود ادامه داد: «گم شو از اینجا برو بزار به کارم برسم.»

«شوهرت بهت نمیرسه هانی­دو؟»

«خوب هم می­رسه احمق، من سیرمونی ندارم. بعد از پریودم سیر نمی­شم.»

«گوش کن خوشگله.»

«خفه شو!»

«گوش کن خوشگله، ببینش...»

و پاندولش را بیرون آورد. سیاه سوخته بود و مثل پاندول ساعت پدر بزرگ در نوسان. چند قطره تف، ریخته شد کف زمین.

هانی­دو چشم از آن بساط نمی­کند. آخر سر گفت «این دسته خر را توم فرو نمیکنی!»

«طوری بگو که منظورته هانی­دو.»

«این دسته خر را نمی­خوای بکنی توم!»

«چرا آخه؟ چرا؟ ببینش!»

«به خاطر عشق کید.»

بارت گنده­بک گفت: «عشق؟ عشق قصۀ جن و پریه واسه احمقا! این دسته بیل لعنتی را ببین! همیشه می­تونه عشقو شکست بده!»

«من عاشق کید هستم بارت گنده­بک!»

بارت گنده­بک گفت: «اینم زبونم، بهترین زبون توی همۀ غرب!»

زبانش را بیرون آورد و گذاشت رو لبانش بغلتد.

هانی­دو گفت: «من عاشق کید هستم.»

بارت گنده­بک گفت: «خواهرتو.» و بعد دوید جلو و پرید روی هانی­دو. با خرحمالی توانست آن چیز را فرو کند و وقتی فرو کرد هانی­دو جیغ کشید. حدود هفت تقه زده بود که کسی او را از پشت کشید. کید بود. برگشته بود از شکار.

«بوفالوتو گرفتیم، مادر جنده. حالا شلوارتو بکش بالا، بریم بیرون بقیۀ حرفامونو اونجا می­زنیم.»

بارت گنده­بک گفت: «من سریع­ترین هفت­تیرکش تو همۀ غرب هستم.»

کید گفت: «شکمتو یه سوراخ بکنم که سوراخ کونت پیشش مثل یه خال رو پوستت باشه. بجنب بذار کارمونو تموم کنیم. حسابی گشنه­م، این شکار بوفالو اشتها را زیاد می­کنه...»

مردها دور اجاق نشسته بودند و تماشا می­کردند. قاطعیتی در فضا بود. زن­ها در واگن­ها ماندند، دعا می­خواندند، جلق می­زدند و جین می­نوشیدند. بارت گنده­بک یک اسلحۀ  کالیبر ۳۴ داشت و حافظه­ای بد. تفنگ کید ساده بود اما چنان اطمینانی داشت که تا آن روز کسی ندیده بود. به نظر می­آمد بارت گنده­بک عصبی است. نصف بطر ویسکی را با یک قلپ ریخت توی خندق بلا  و رفت به طرف کید.

«ببین کید...»

«چیه مادر جنده؟»

«میگم که چرا خودتو باختی؟»

«میخوام تخماتو با گلوله تکه تکه کنم.»

«چرا؟»

«داشتی دامن زنمو آلوده می­کردی پیرمرد!»

«گوش کن کید، چرا نمی­فهمی؟ یه زن ما رو رو در رو قرار داده. ما افتادیم تو بازی اون.»

«نمی­خوام کس شعراتو بشنوم بابا بزرگ! حالا برو عقب و اسلحه بکش! کارت ساخته­س!»

«کید...»

«برو عقب و اسلحه بکش.»

مردهای کنار اجاق حشکشان زد. باد ملایمی که بوی تپالۀ اسب می­داد از سمت غرب وزید. یک نفر سرفه کرد. زن­ها در واگن­ها قوز کرده بودند، جین می­نوشیدند، دعا می­خواندند و جلق می­زدند. هوا داشت گرگ و میش می­شد.

بارت گنده­بک و کید ۳۰ قدم با هم فاصله داشتند.

کید گفت: «سنده­تو بکش، بکش سنده­تو متجاوز!»

زنی از در یک واگن با تفنگی در دست به آرامی ظاهر شد. هانی­دو بود. تفنگ را بر شانه­اش تکیه داد و و با یک چشم بسته سر لولۀ آن را نگاه کرد.

کید گفت: «بجنب لات زناکار، بکش!»

دست بارت گنده­بک به سوی جلد تپانچه­اش رفت. صفیر گلوله­ای از دل گرگ و میش هوا به گوش رسید. هانی­دو تفنگش را در حالی که از لوله­اش دود بلند بود پائین آورد و به سمت واگن سرپوشیده رفت. کید مرده افتاده بود روی زمین، یک سوراخ روی پیشانی­اش بود. بارت گنده­بک اسلحۀ بلااستفاده را در جلدش گذاشت و گشاد گشاد به طرف واگن رفت. ماه بالا بود.


  • ارسال کامنت(42)
99
نمایش کامنت ها 1 تا 15
کامنت بنویسید...
فروغ زارع , boog666
راستی من نفهمیدم...علی نظرشو درمورد وبلاگ گفته بود یا درمورد نظرات؟؟؟؟
چون مساله فقط سر حرارت جناب یاسر بود...چیزی از متن ندیدم...
اینکه آقا یاسر چرا اونروز اونقدر حرارت بدنش بالا بوده البته نکته ی خیلی مهمی نیست...
ادامه
شنبه 22 فروردین ، 23:20
  , separate
حوصله میخواد اینارو خوندن میرم فیلمشو میگیرم کیفشم بیشتره
ادامه
شنبه 22 فروردین ، 23:19
فروغ زارع , boog666
عزیزم حداقل جرات نشون میدادی و از زبون خودت میگفتی...یاسر نظرشو کامل گفت...
شما که کلا فقط از حرف بقیه استفاده کرده بودین...
من البته یه آدم کاملا عقده ای میباشم...حالا بقیه ش بماند...
ادامه
شنبه 22 فروردین ، 23:04
نیما  , voliai00
ندیده بودم یاسر جایی اینطوری داغ کنه!!
مسئله ی یاسر طرز نوشتن ِ بوکوفسکی نیست که به قول ِ حامد جان ساد و باتای تجربه شان بیشتر از این بنده خداست، مسئله خود ِ آقای طاهر است. شاید یاسر می خواسته کی ال (کس لیس - به قول یکی از رفقای همین کلوب) بودنه آقای طاهر رو ثابت کنه.

ببخشید یاسر جان حرف خودم رو از دهان شما گفتم .
ادامه
جمعه 21 فروردین ، 21:37
فروغ زارع , boog666
کید خیلی احمقی...
ادامه
سه شنبه 18 فروردین ، 14:40
سارا سارا , drsara_k
می دانید جمهوری اسلامی بدجوری عادتمان داده است به زبان پالوده و استریلیزه ! برخورد بعضی از خوانندگان با این داستان دقیقا برخورد از نوع ممیزی های ارشاد است و سانسور تهوع آور رژیم با آثار ادبی .
چند خطی درباره ربط این داستان و فمینسم می نویسم. برداشت من این بود که در داستان "به ممه هام زل نزن جناب !" نویسنده عنادی با زنان ندارد و زن ستیز نیست و شواهد و قرائنی هم بردال زن ستیز بودن او در این داستان یافت نمی شود. این داستان یک توصیف دقیق و خلاقانه از یک فضای متعلق به سالها پیش است و وضعیت زنان ونگاه به زنان در آن شرایط زمانی و مکانی دقیقا همان است که نویسنده توصیف می کند. وقتی با یک اثر ادبی از این دست روبرو می شویم باید واقع بین باشیم. اصلا تساوی حقوق زن و مرد در این داستان مطرح نیست و اگر چنین چیزی مطرح شود وصله ناجور و دروغ شاخدار خواهد بود. من به عنوان یک زن و مدافع حقوق زنان توقع ندارم قهرمانان این داستان با آن ویژگی هایی که برایشان ذکر شده فمینیست های تمام عیار و اهل شعارهای روشنفکرانه درباره زنان باشد. آدمی با مشخصات بارت ،دقیقا همین طور که بوکوفسکی می گوید درباره زنان فکر می کند و عمل می کند.
جنبش زنان از توصیف واقعیت آسیب نمی بیند بلکه درصدد تغییر این نگاه و تغییر شرایط به نفع ایجاد برابری جنسیتی است.

ادامه
جمعه 14 فروردین ، 14:07
شادی یم , shadiyeganemanesh
عجب کاریه طاهر، دستت درد نکنه. خیلی انتخاب خوبی بود و بر عکس نظر دوستان به نظرم خیلی انقلابی و انسانی بود.
ادامه
جمعه 14 فروردین ، 02:36
تینو  , tino_baran71
ترجمه ها و قلم جسوری دارن اقای طاهر. افرادی که کارهای بوکفسکی رو خوندن میدونن که تمام کاراش اینجوریه پس درست نیست محیط نت رو برای قضیه ای که همه میدونیم تو ذات نوشته های بوکفسکیه خراب کنیم ... اقای طاهر ترجمه ی عالی بود. بچه ها شمام بهتره یه خورده منطقی تر باشید
ادامه
پنجشنبه 13 فروردین ، 11:29
طاهر جام برسنگ , taher_jam
جناب حامد
بنده و شما در دو سیارۀ متفاوت زندگی میکنیم. بحث اصلا از اولشم قرار نبود به این جاهائی که شما بردید برسه. البته بنده از همون موقع که به استفسار از فمنیستا پرداختید باید دو زاری میافتاد و ول میکردم بحثو. قربان شما برم اصلا عذر میخوام که متوجۀ این نکتۀ ساده نبودم که غالبا تابلو اعلانات دیگران را حق دارید غصب کنید. اصلا یادم نبود که انقلابی و از این حرفائید. واقعا از این حماقت خودم عذر میخوام. فقط جان مادرت ما تبر را زمین گذاشتیم شمام تفنگتونو زمین بزار بنده به شدت از این که کت بسته به فمنیستا تحویلم بدهید وحشت دارم. آقا برای خودتون روشن کنید که اصلا آسیاب بادیتون کدوم وره، برای ما روشنه.
کیان مرسی از کامنتت. نه به این خاطر که از داستان تعریف کردی. به این خاطر که وسواسی که در ترجمه داشتم را متوجه شدی و دوم این که نکاتی را روشن کردی که خودم با این بیانم قادر به روشن کردنش نبودم. دمت گرم! ویرایش آب کر ریخته ت را هم کلی باهاش حال کردم. آدم توی نقد چقدر موقعیتهای طنز می تونه به وجود بیاره. بازم بنویس اگه میشه، اگه نه برای استفادۀ جمع که دست کم برای من بنویس. یک نکته هم من بگم شاید برای فکر کردن بد نباشه. تفاوت پرنو گرافیک و اروتیسم آنقدرها هم لازم نیست مورد عنایت قرار بگیره. اگر امکانشو پیدا کردی بازم بنویس لطفا!
ادامه
پنجشنبه 13 فروردین ، 01:11
کیان ** , bouyebaran
داستان کوتاه معرکه ای بود. ترجمه اش هم عالی. وفادار به متن اصلی و البته خلاقانه. ظرافت های زبانی اش حرف نداشت.
عمیقاً با یک داستان کوتاه مدرن مواجهیم. بارت گنده بک با موجز ترین شکل نوشتار، به خواننده معرفی می شود. این تمهید یعنی ورود سریع و ناگهانی به کنه داستان و جذب روایت شدن، در این جا هرگز میسر نمی شود مگر با همین زبان. برای نوشتن داستان بارت گنده بک و فضای پیرامونی اش، باید از واژه های
همان فضا بهره جست. این داستان در قالب ادبیات، نقد پذیر هست البته اما پیش کشیده مباحث سیاسی بی پایان ما در این گوشه از جهان، واقعاً ارتباطی به چارلز بوکوفسکی یا حتی بارت گنده بک ندارد.
گرچه من برای واژه ها به قدری تقدس یا دست کم، اعتبار قائل هستم که هیچ گاه بیرون از کانتکست، قضاوتی روی کیفیت اخلاقی شان نداشته باشم. با این حال تصور کنید نویسنده، بارت گنده بک را با عبارت های آب کشیده و غیر قرمز به تحریر در می آورد. حاصل کار چه می شد؟
به طور مثال در این پاراگراف: بارت گنده­بک بی­رحم­ترین مرد غرب بود. دست به هفت­تیرش توی غرب همتا نداشت و جماعتی از زن­های غرب را گائیده بود. از این نظر بی­رقیب بود. علاقه­ای به حمام کردن و کس شعر گفتن و دوم شدن در مسابقات نداشت. از این گذشته رئیس قطاری بود که به غرب می­رفت؛ جائی که یک مرد هم سن او را پیدا نمی­کردی که به اندازۀ او سرخ پوست کشته؛ زن گائیده یا مردهای سفید را کشته باشد.

ویرایشِ تطهیر شده: بارت، مردی سفاک و ددمنش بود. به جای گفتگو، از اسلحه استفاده می نمود. آلودگی های تنش را به آب نمی سپرد و لام تا کام صحبت نمی کرد. در آن حوالی، مردی را نمی یافتید که همانند او موجب تشویش اذهان عمومی و ایجاد رعب و وحشت شده باشد!!!
کید نوجوان می گوید: مادر جنده. نمی گوید مادر به خطا. نمی گوید زنا زاده.
کید می گوید شکمتو یه سوراخ بکنم که سوراخ کونت پیشش مثل یه خال رو پوستت باشه. نمی گوید می خواهم تو را به قتل برسانم تا جهان را از لوث وجودت پاک کنم!
من علاقه ای به تقسیم بندی جهان به دو قسمت غرب وحشی و شرق اهلی ندارم. گمان هم نمی کنم که بوکوفسکی قصدی برای افشاگری داشته، او فقط داستانش را نوشته است. مقابل این نویسنده بزرگ، پوشیدن عبای نوع دوستی و تکریم سرخپوستان و ابراز انزجار از مرد سالاری و ... هم برای ما کمی گشاد است.
با عنایت به تفاوت های پورنوگرافی با اروتیسیسم، بوکوفسکی قصدی هم نداشته که برای عده ای از خوانندگانش سوژه جلق درست کند. او هیچ واژه ای را جعل نکرده. هیچ عبارتی را هم به داستانش تحمیل نکرده.
بوکوفسکی داستانش را نوشته. قصدی هم برای ستیز با زنان یا بزرگداشت مردان یا نادیده گرفتن ترانسکچوال ها و بای سکچوال ها و غیره نداشته.
هانی دو، این زن زیبای نشسته در ارابه، دل به عشق پسر شانزده ساله ای سپرده که تصویر سازی مواجهه بارت گنده بک با کید(پسر جوان) فوق العاده زیباست. هانی دو برای انتخاب مرد بعدی زندگی اش، اهمیتی به معیارهای من نمی دهد.
من اصولاً زیاد میانه ای با سینما یا ادبیات دلهره و خشن ندارم. سری فیلم های اره یا کشتار با اره برقی را نمی بینم. شروع کتابخوانی ام هم با کتاب های جنایی نبوده. این مقدمه را به این خاطر نوشتم که تاکید کنم داستان بوکوفسکی اصلاً داستان خشن و آزارنده ای نیست. بوکوفسکی پیام اخلاقی صادر نمی کند. رهنمود نمی دهد و درخواست نمی کند که کاراکترهایش را دوست داشته باشیم.
راستش گفتنی ها و نوشتنی ها در خصوص این داستان و نقدهای گوناگون اعضای محترم کلوب بسیار است، ولی فعلاً همین قدر. تا چه پیش آید. ببخشید که طولانی شد.
ادامه
چهارشنبه 12 فروردین ، 16:11
احسان فرض کنیدصداقت , mosafer_63
مولانا؟؟!
ا؟
جالبه اخه اون به همون الله که زاییده تخیل هستش خیلی اعتقادداشت که تونست همین اشعاری که شما نقل به مضمون کردید رو بگه.
عجب!
حالا چون فرق کس و شعر و با کس شعره و ... اینا نفهمیدیم تا ابدالدهر در جهل مرکب خواهیم ماند..
من بازم شکر میکنم که شما هستی و درست فحش دادن رو آموزش میدید. از صمیم قلب تشکر میکنم.
در ضمن این نکته رو هم بگم
من بین مقوله اسلام و خایه مالهای جمهوری اسلامی تفاوت قائلم..
ببخشید استاد خلاصه احترامه موی سفیدتونو نداریم
منتظر استعارات و تعبیرها یا همون فحش ها هستم چون واقعا یه جور نیاز انسانه..
ادامه
چهارشنبه 12 فروردین ، 14:37
محمد آ , mohammad_azmand
آها... خب این قضیه میتونه از سرشار نبودن شما از بوکوفکسی سرچشمه بگیره ، یا حتی ته شار بودن ،

و خب اینجا کلا تمبون ربطی به شقیقه نداره ...
ادامه
چهارشنبه 12 فروردین ، 03:39
     , ronnie_ali_ronnie
احسان جان رفیق، اصلا میدونی چیه؟ ما از بس چرندیات رادیو تلوزیون و روزنامه های شمارو خوندیم، عقده کردیم. دلمون میخواد داستانای سکسی و فحش آلود بخونیم. داستان که هست، یه مترجم خوب هم پیدا شده. ما هم خووننده ایم. ول کن مارو برو پی کارت. بتو چه ربطی داره؟ ما عقده ای هستیم و توی بچه مسلمون آدمی.
قضیه سایت آویزون هم یه ابزار برای فشار به سایت ها و وبلاگ نویس هاست. از اون روزی که جمهوری اسامی اون نمایش خنده دار اعتراف رو نشون داد، اهل قلم دائما تهدید میشن. وگرنه همه ی ما به اندازه ی کافی سایت های سکسی را میشناسیم و نیازی به آویزون نداریم.
ادامه
چهارشنبه 12 فروردین ، 03:38
احسان فرض کنیدصداقت , mosafer_63
حالا چون هر ک--و شعری نویسنده گفته و مترجم دقیقا ترجمش کرده ایول و بوق و کرنا داره؟

جناب مترجم من واقعا تشکر میکنم از حسن انتخاب و توجه دقیق شما.
اینکه نیاز زمانه ما الان همین موارد ذکر شده در داستان پراز ذوق و قریح بود..و اینجور موارد این روح تشنه مردم این مملکت را سیراب میکنه. دمت گرم ساقی..
به امثال حامد و یاسر عزیز هم کاری نداشته باش این ها نمیدونن که باید توی اون خونه خالی شما که دخترا که حکما همون عشاق شما هستن براتون لاو بترکونن و شما رو از تنهایی در بیارن
با همون توصیفات کون وممه ای که در داستان ذکر شده بود بیان جلو شما و شما هم زل بزنید..
نمی فهمن استاد -- نمی خـــــــــوان بفهمن
مسئله اینه!!

من از جانب این ها معذرت می خوام

جمهوری اسلامی که داغ سایت آویزون رو رو جیگر این مردم گذاشت..
خدا رو شکر امثال شما هستن..شکرت خدا


ادامه
چهارشنبه 12 فروردین ، 03:26
احسان فرض کنیدصداقت , mosafer_63
حالا چون هر ک--و شعری نویسنده گفته و مترجم دقیقا ترجمش کرده ایول و بوق و کرنا داره؟

جناب مترجم من واقعا تشکر میکنم از حسن انتخاب و توجه دقیق شما.
اینکه نیاز زمانه ما الان همین موارد ذکر شده در داستان پراز ذوق و قریح بود..و اینجور موارد این روح تشنه مردم این مملکت را سیراب میکنه. دمت گرم ساقی..
به امثال حامد و یاسر عزیز هم کاری نداشته باش این ها نمیدونن که باید توی اون خونه خالی شما که دخترا که حکما همون عشاق شما هستن براتون لاو بترکونن و شما رو از تنهایی در بیارن
با همون توصیفات کون وممه ای که در داستان ذکر شده بود بیان جلو شما و شما هم زل بزنید..
نمی فهمن استاد -- نمی خـــــــــوان بفهمن
مسئله اینه!!

من از جانب این ها معذرت می خوام

جمهوری اسلامی که داغ سایت آویزون رو رو جیگر این مردم گذاشت..
خدا رو شکر امثال شما هستن..شکرت خدا


ادامه
چهارشنبه 12 فروردین ، 03:23
کلوب دات کام
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلوب دات کام هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد.