چارلز بوکوفسکی در سال ١٩٢٠ در آندرناخ[2] آلمان، متولد شد. پدرش از پدر و مادری لهستانی در کالیفرنیا زاده شده بود و هنگامی با مادر نویسنده آشنا شد که مشغول خدمت در ارتش آمریکا بود که راینلاند[3] را در اشغال داشت. دو ساله بود که او را به آمریکا بردند. دو سالی در کالج لسآنجلس درس خواند و در عرض دو سال و نیم بعد از ترک تحصیل در سمتهای متصدی پستخانه، انباردار «سیرس روئبک»[4]، بارگیر شبکار در یک نانوائی و مسئول بستهبندی در زیر زمین یک مغازۀ ورزشی زنانه کار کرده است.
در رمان «همهکاره»[5] تجربۀ خود را از چاپ نخستین کارش نوشته است[6]:
«گلادمور[7] خیلی از کارهامو با یک یادداشت خصوصی بر میگرداند. بیشتر این یادداشتها کوتاه بودند با لحنی مهربان و تشویقآمیز... بنابراین سرش را هر هفته با چهار، پنج داستان گرم میکردم.» بوکوفسکی دربارۀ نخستین تجربۀ فروش کارش نوشت: «از روی صندلیام بلند شدم در حالی که هنوز کاغذ قبول شدن داستانم را در دست داشتم. اولین داستانم. تا به حال هیچ وقت جهان این قدر خوب و دلگرم کننده نبود.» داستان«عاقبت» در ستونهای آخر چاپ شده بود، بوکوفسکی احساس کرد که بورنت فقط برای کنجکاوی آن را چاپ کرده است. احساس حقارت به او دست داد و بعد از آن هیچ وقت برای Story کاری نفرستاد و نوشتن را کنار گذاشت. تا اواخر دهۀ ١٩۵٠ چیزی برای منتشر کردن ننوشت.
[1] Story
[2] Andernach
[3] Rhineland
[4] Sears Roebuck
[5] ترجمۀ فارسی این رمان اخیرا با عنوان «هزارپیشه» در سوئد توسط نشر ارزان و خانۀ ادبیات و هنر یوتبوری منتشر شده است.
[6] Calling Story´s White Burnett ”Caly Galdmore”
[7] Gladmore
بیرون قدم میزدم و دربارۀ آن فکر میکردم. طولانیترین چیزی بود که تا حالا بدستم رسیده بود. آنها غالبا میگفتند؛ «متاسفانه داستان موفقی نبود.» یا «متاسفم، باب میل نبود.» یا بیشتر از اینها، فرمهای رد چاپی میرسید.
اما این یکی طولانیترینشان بود. جواب داستانم؛ «ماجراهای پنجاه فقره کرایهنشینی من» بود. زیر تیر چراغ برق قدم میزدم که کاغذ کوچک چاپی را از جیبم در آوردم و دوباره خواندم:
آقای بوکوفسکی عزیز
بار دیگر این داستان ترکیبی است از چیزهای بینهایت پسندیده و چیزهای دیگر از قبیل ستایش فاحشگی، صحنههای استفراغ صبح بعد از مستی، بیزاری از بشر، تحسین خودکشی و غیره. در واقع برای تیراژ مجله مناسب نیست. هر چند که داستان بسیار خوبی است از یک داستاننویس واقعی و کاری است صمیمانه. احتمالا در آینده داستان شما را چاپ خواهیم کرد، اما وقت دقیق آن را نمیدانم. به خود شما بستگی دارد.
ارادتمند شما
ویت بورنت
این امضاء را میشناسم: اچ درازی که با پیچ و تاب به تۀ دبلیو متصل است و اول بی که تا نصفۀ صفحه میاید پائین.
ردیه را در جیبم گذاشتم و در خیابان راه افتادم. حالم خیلی خوب بود.
تا حالا فقط دو سال میشد که داشتم مینوشتم. دو سال چیزی نیست. برای همینگوی ده سال طول کشیده بود. و شرود آندرسن چهل ساله بود که کارش را چاپ کرد.
فکر کردم برای فرار از بدنامی باید مشروب و زن را کنار بگذارم. به هر حال تهیۀ ویسکی مشکل بود و شراب هم که از سر و رویم جاری بود. فکر کردم میلی سختتر است، خیلی سخت.
اما میلی، میلی! باید هنر را بیاد بیاوریم. داستایوفسکی، گورکی در روسیه. و حالا آمریکا یک نفر را از اروپای شرقی میطلبد. آمریکا از برانسها و اسمیتها خسته است. برانسها و اسمیتها نویسندههای خوبیاند اما تعدادشان زیاد است و همه شبیۀ هم مینویسند. آمریکا طالب تیرگی ابهام و اندیشههای غیرعملی است و از امیال اروپایی شرق جلوگیری میکند.
میلی، میلی! تنت حرف ندارد. تنی خوشتراش با کفلی سفت. دوست داشتن تو همانقدر بدیهی است که پوشیدن دستکش در سرمای صفر درجه. اتاقت همیشه گرم و با صفاست و آلبومهای موزیک و ساندویچ پنیری داری که من دوست دارم. و میلی، گربهت، یادته؟ یادته وقتی که بچه بود؟ یادش میدادم که دست بده و غلت بزنه. میگفتی گربه که مثل سگ نیست، این کارا را نمیتونه بکنه. اما یادش دادم، مگه نه میلی؟ این گربه الان بزرگ شده و مادر شده و بچهدار. سالها دوست بودیم با هم. اما حالا انگار ختم همه چی بود میلی: گربهها، بدنها و سمفونی ۶ چایکوفسکی. آمریکا به یک نفر از اروپای شرقی نیاز داره...
با این فکر جلوی خونۀ اجاریم رسیده بودم و داخل شدم. بعد دیدم پنجرهم نورانیست. به داخل نگاه کردم: کارسون و شیپکی با یکی که نمیشناختم پشت میز نشسته بودند. داشتند ورق بازی میکردند و وسطشون یک پارچ گندۀ شراب گذاشته بود. کارسون و شیپکی نقاشهائی بودند غرق در این شش و بش که مثل سالوادور دالی نقاشی کنند یا راکول کنت. داشتند در حیاط شیپکی کار میکردند که بتوانند تصمیم خود را بگیرند.
بعد دیدم که یک مرد خیلی آرام لبۀ تختم نشسته. سبیل داشت و ریش بزی و قیافهش آشنا بود. داشت قیافهش یادم میومد. شاید تو کتابی، روزنامهای فیلمی دیده بودمش. بعد یادم آمد.
وقتی یادم آمد تردید داشتم که بروم تو یا نه. بالاخره چی باید میگفتم؟ چه کار باید میکردم؟ با یه آدم مثل اون این کارا سخت میشد. باید مواظب حرف زدنت بودی. باید مواظب همه چیز بودی.
تصمیم گرفتم اول یک دور دیگه تو محله بزنم. خوانده بودم که جائی هست که به آدمای مضطرب کمک میکنند. وقتی آنجا را ترک کردم شنیدم که شیپکی فحش داد و شنیدم که کسی یک گیلاس پرت کرد. اما اینها برای من کمکی نبودند. سعی کردم تو اون مدت سخنرانی خود را حاضر کنم. «در واقع من اصلا سخنران خوبی نیستم. خیلی عصبی هستم و قاطی. همۀ کلمات را برای نوشتن ذخیره میکنم. مطمئنم ازم ناامید میشی ولی من همیشه همین بودم.»
فکر کردم همینها را بگویم و وقتی محله را طی کردم بدون معطلی برگشتم اتاقم.
دیدم کارسون و شیپکی سیاه مستند و فهمیدم که آنها کمکی به من نمیکنند. وضع بازیکن کوچکی هم که با خودشان آورده بودند بهتر از آنها نبود، با این تفاوت که پولها طرف او بود.
مرد ریش بزی از تخت بلند شد و پرسید: حالتون چطوره جناب؟
باهاش دست دادم و گفتم: «خوبم، شما چطورید؟ امیدوارم زیاد منتظر نمونده باشید.»
«آه. نه»
گفتم: «در واقع من اصلا سخنران خوبی نیستم...»
شیپکی گفت: «فقط وقتی مست باشه، مخ میزنه. بعضی وقتا میره تو میدون سخنرانی میکنه و اگه کسی گوش نده بهش با پرندهها حرف میزنه.» نیش مرد ریش بزی باز شد. نیشخند عجیبی داشت. ظاهرا مرد فهمیدهای بود.
بقیه برگشتند سر ورق بازی، اما شیپکی صندلیشو برگردوند و رو در روی ما نشست.
من ادامه دادم: « خیلی عصبی هستم و قاطی. و...
شیپکی داد زد که: با مرغا قاطی هستی یا با خروسا؟
با این حرف حالگیری کرد اما مرد ریش بزی لبخندی زد که حالم را بهتر کرد.
«همۀ کلمات را ذخیره میکنم که بر کاغذ بیارمشون و...»
شیپکی باز پرید که: شایدم با مرغ و خروسا قاطی هستی...
«...و مطمئنم ازم ناامید میشی ولی من همیشه همین بودم.» شیپکی در حال وول خوردن صندلیاش را جلو عقب کرد و غرید که: «ببین آقا! با شمام ریش بزی!»
«بله؟»
«گوش کن، من شش فیت قدمه با موهای بلند مجعد، یک چشم شیشهای و یک جفت طاس قرمز.»
مرد خندید.
«باورم نمیکنی؟ باور نمیکنی که یه جفت طاس قرمز داشته باشم؟»
وقتی شیپکی سرخوش بود به دلیلی میخواست همه باور کنند که یکی از چشماش شیشهایه است. به یکی از چشماش یا به اون یکی اشاره میکرد و ادعا میکرد که شیشهای است. ادعا میکرد چشم شیشهایش را پدرش که بزرگترین متخصص دنیا بود برایش ساخته؛ پدری که میگفت او را متاسفانه یک پلنگ در چین کشته است.
ناگهان کارسون داد زد: «دیدم کارت برداشتی. چکارش کردی؟ بذارش اینجا، اینجا! نشونه! علامت! فکر میکردم علامت گذاشته باشی. عجیب نیست اینقدر میبری! آهان...»
کارسون بلند شد و کراوات ورق باز کوچولو را گرفت و آن را کشید. صورت کارسون از عصبانیت تیره شده بود و رنگ ورق باز کوچولو وقتی کراواتش را میکشید، قرمز میشد.
شیپکی داد زد: «چه خبره ها؟ دارین چه کار میکنین؟ بذا ببینم، به ما هم بگین!»
رنگ کارسون پریده و زبانش بند آمده بود. کلمات را با زحمت ادا میکرد و همچنان کراوات طرف را نگه داشته بود. ورق باز کوچولو مثل اختاپوسی که در سطح آب قرار داده باشندش، دستهایش را بالا پائین میکرد.
کارسون با خس خس گفت: «این داره تقلب میکنه! خدا میدونه که ورقا را از تو آستینش در میاره. داره سرمونو کلاه میذاره!»
شیپکی رفت پشت سر ورق باز کوچولو، موهایش را گرفت و سرش را به شدت جلو عقب کرد. کراواتش همچنان در دست کارسون بود.
شیپکی داد زد: «تقلب میکنی ها؟ آره؟ حرف بزن!»
ورق باز کوچولو حرف نمیزد. دستهایش را میتکاند و عرقش در آمده بود.
به مرد ریش بزی گفتم: «بریم جائی یه آبجو بزنیم و چیزی بخوریم.»
«زود باش حرف بزن! همه چیز را بگو! تو نمیتونی سر ما را کلاه بذاری.»
مرد ریش بزی گفت: «نه راضی به زحمت نیستم.»
«موش! شپش! خوک کریه!»
گفتم: «خواهش میکنم. من اصرار دارم بریم.»
«بهت نشون میدم کلک زدن به مرد چشم شیشهای یعنی چی خوک کریه!»
مرد ریش بزی گفت: «لطف میکنید، متشکرم. کمی هم گرسنهام.»
«حرف بزن! حرف بزن خوک کریه! دو دقیقه فرصت داری، فقط دو دقیقه. اگه حرف نزنی با این دستگیره قلبتو میکشم از سینه بیرون.»
گفتم: «بذارین همین حالا بریم.»
مرد ریش بزی گفت: «بسیار خوب.»
همۀ اغذیهفروشیها آن وقت شب بسته بودند و تا شهر هم راه درازی بود. نمیتوانستم او را به اتاقم برگردانم. فکر کردم سری به میلی بزنیم. او همیشه غذای کافی داشت. هر چی که نبود همیشه پنیر داشت.
حدسم درست بود. برایمان ساندویچ پنیر درست کرد با قهوه. گربه من را میشناخت، پرید توی بغلم.
گربه را گذاشتم زمین.
گفتم: «اینجا را تماشا کنید آقای بورنت.»
به گربه گفتم: «دست بده! دست بده!»
یادم آمد که شیپکی به آقای بورنت گفته بود که من با پرندهها حرف میزنم.
«بیا دیگه! دست بده.»
مثل احمقها شده بودم.
«بیا دیگه! دست بده!»
سرم را پائین بردم پیش سر گربه و تمرکز کردم.
«دست بده!»
گربه تکان نمیخورد.
برگشتم نشستم روی صندلی و ساندویچ پنیرم را برداشتم.
«گربهها حیوونای بامزهایند آقای برونت. حرکاتشون قابل پیشبینی نیست. میلی ۶ چایکوفسکی را بذار برای آقای برونت.»
موزیک گوش دادیم. میلی آمد و نشست تو بغلم. لباس خانه تنش بود. دامن لباسشو رو من پهن کرد. ساندویچمو کنار گذاشتم.
به آقای برونت گفتم: «این بخشی که میره توی مارش چهارم را میخوام توجه کنید بهش. به نظرم زیباترین حرکت در موسیقی باشه. علاوه بر زیبائی و قدرت، ساختار معرکهای داره. هوشمندی کار را میشه توش حس کرد.»
گربه جست رو زانوی مرد ریش بزی. میلی لپشو به لپ من چسبوند. یک دستش را گذاشت رو سینهم: «کجا بودی جیگر؟ میلی خیلی دلش تنگ شده بود برات، میدونی؟»
صفحۀ موسیقی به آخر رسید و مرد ریش بزی گربه را از زانویش زمین گذاشت. بلند شدم و صفحه را برگرداندم. میخواستم بخش شمارۀ دو را در این آلبوم پیدا کنم. با جلو بردن صفحه میتوانستیم زودتر به اوج موسیقی برسیم. نمیخواستم حرفی بزنم. موزیک را تا آخرش گوش دادیم.
پرسیدم: «دوست داشتین؟»
«خوب بود. خیلی خوب.»
گربه را روی زمین گذاشت.
به گربه گفت: «دست بده! دست بده!»
گربه دست داد.
گفت: «ببینید! میتونم کاری کنم که دست بده.»
«دست بده!»
گربه غلت زد.
«نه، دست بده! دست!»
گربه بیتفاوت نشسته بود.
سرش را برد پیش سر گربه و تو گوشش گفت: «دست بده!»
گربه چنگش را فرو کرد در ریش بزیش.
آقای برونت با رضایت گفت: «دیدین؟ وا داشتمش که دست بده!»
میلی خودش را به من فشار داد و گفت: «بوس بده گل پسر، بوس بده.»
«نه.»
«خدای بزرگ، بوش میدی گل پسر؟ چت شده؟ چیزی داره ارذتت میکنه امسب؟ بهت بگم که همه چیزو به میلی بگو. میلی میمیره برات گل پسر، میدونی که. چی شده؟ ها؟»
آقای برونت گفت: «حالا کاری میکنم که گربه غلت بزنه.»
میلی دستهایش را محکم پیچید دورم و سیخ تو چشمم زل زد. حالت نگران و مادرانهای داشت و مثل پسته میخندید.
«به میلی بگو چت شده گل پسر.»
آقای برونت به گربه گفت: «غلت بزن!»
گربه بیتفاوت نشسته بود.
به میلی گفتم: «گوش کن، اون مردو میبینی؟»
«بله. میبینمش.»
«خب وایت برونته.»
«کی هس؟»
«سردبیر مجلهس. همون کسیه که داستانمو براش فرستادم.»
«منظورت همونه که اون یادداشت خیلی کوتاهو برات فرستاده بود؟»
«ردیه، میلی.»
«خوب منظورم همونه. دوسش ندارم.»
آقای برونت به گربه گفت: «غلت بزن!» و گربه غلت زد.
داد زد: «ببینید! کاری کردم که گربه غلت زد! این گربه را دوست دارم بخرم گربۀ حیرتآوریه!»
میلی من را محکمتر فشرد و زل زد تو چشمهام. هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. مثل ماهی زندهای بودم که یک صبح جمعه گذاشته باشندش توی یخ بر پیشخوان.
گفت: «گوش کن، میتونم کاری کنم که یکی از داستاناتو چاپ کنه. کاری میکنم که همۀ اونا را چاپ کنه.»
آقای برونت گفت: «تماشا کنید الان کاری میکنم غلت بزنه.»
«نه، نه میلی. نمیفهمی تو. سردبیرا مثل کاسبای خسته نیستند. اونا محذوریتای اخلاقی دارند.»
«محذوریت اخلاقی؟»
«محذوریت اخلاقی.»
آقای برونت گفت: «غلت بزن!»
گربه بیتفاوت نشسته بود.
«آره میشناسم محذوریتای اخلاقیو. خودتو نگران محذوریتای اخلاقی نکن گل پسر. کاری میکنم که همۀ قصههاتو چاپ کنه.»
آقای برونت به گربه گفت: «غلت بزن!» و هیچ اتفاقی نیفتاد.
«نه میلی. من نمیخوام.»
محکم منو تو بغلش فشار میداد. خیلی سنگین بود و به سختی نفس میکشیدم. احساس کردم پاهایم دارند خواب میروند. میلی گونههایش را به گونههام فشار میداد و با یک دست سینهام را میمالید. «گل پسر تو هیچی نگو!»
آقای برونت سرش را برد پائین پیش سر گربه و توی گوشش گفت: «غلت بزن!»
گربه چنگشو فرو کرد تو ریشش.
گفت: «فکر کنم این گربه میخواد چیزی بخوره.»
توی صندلیش صاف شد. میلی رفت به طرفش و نشست روی زانوش.
از او پرسید: «این ریشای مامانی را از کجا آوردی؟»
گفتم: «منو ببخشین. من میرم مشروبی، آبی بخورم.»
رفتم به آشپزخانه و نشستم پشت میز غذاخوری و به گلهای کندهکاری شدۀ روی میز نگاه کردم. سعی کردم با یکی از ناخنهام شکاف گلها را بخراشم. سخت بود میلی را با پنیرفروش و جوشکار تقسیم کنم. میلی با اون کپلای سفتش. لعنت. لعنت.
آنجا نشستم و بعد از مدتی نامۀ ردیه را از جیبم در آوردم و دوباره خواندمش. محل تا شدگی نامه با اشک و آشغال، چرکی شده بود. باید خواندن نامه را ترک میکردم و آن را چون یک گل سرخ له شده، لای صفحههای یک کتاب میگذاشتم.
داشتم به چیزهائی که گفته بودم فکر میکردم. همیشه این مشکل را داشتم. حتا دورۀ کالج هم به تیرگی ابهام پناه میبردم. ساختار داستان کوتاهی که مینوشتم یک شام و تماشای نمایش گذاشت روی دستم، به اضافۀ یک سخنرانی مفصل دربارۀ زیبائیهای زندگی از زبان و برای خودم. یک داستان به او داده بودم که در آن خودم، یعنی شخصیت اصلی، شبی رفته بودم روی شنهای ساحل غرق در بحر مسیح، معنی مرگ، مفهوم کمال و وجود ریتم در همه چیز بودم. وسط استغراقم بودم که یک آسمان جل چشم قی کرده رد شد و شنها را با لگد به صورتم پاشید. با او حرف زدم. یک بطر برایش خریدم و نوشیدیم. مریض شدیم. بعد به یک خانۀ بدنام رفتیم.
بعد از ناهار، خانم معلم کیفش را باز کرد و داستان ساحل را در آورد. آن را نیمه باز کرد، از ورود آسمان جل چشم قی کرده تا آخر معنی مسیح.
گفت: «تا اینجا، تا اینجا خیلی خوبه، در واقع زیبا.» بعد به من خیره شد، از آن خیره شدنهائی که یک روشنفکر هنرمند، از آن دسته که به طریقی گذرشان به پول و موقعیت افتاده، خیره میشوند. بعد با انگشت به قسمت پائین بخش دوم داستان زد و گفت: «اما باید منو ببخشی، خیلی ببخشید، اینا اینجا چه غلطی میکنند؟»
نتوانستم بیشتر از این معطل بمانم. راه افتادم به سمت اتاق جلوئی.
میلی محکم او را در بغل میفشرد و به چشمهاش خیره شده بود. او شبیه ماهی زنده توی یخ بود.
میلی فکر کرد من میخواهم با او دربارۀ پروسۀ نشر حرف بزنم.
گفت: «ببخشید، من باید موهامو شونه کنم.» و اتاق را ترک کرد.
پرسیدم: «دختر خوبیه مگه نه آقای برونت.»
خودش را در صندلی عقب کشید و صاف نشست و گره کراواتش را سفت کرد و گفت: «ببخشید، چرا هی منو آقای برونت صدا میکنین؟»
«خوب مگه نیستین؟»
«من هافمن هستم. جوزف هافمن. از شرکت بیمۀ عمر کورتیس. خودتون با فرستادن یک کارت پستال دعوتم کرده بودید.»
«ولی من برای کسی کارت نفرستادم.»
«ما یک کارت از طرف شما دریافت کردیم.»
«من هیچ وقت برای کسی کارت نفرستادم.»
«شما آندرو اسپیکویچ نیستین؟»
«کی؟»
«اسپیکویچ. آندرو اسپیکویچ، خیابان تایلور شمارۀ ٣۶٣١.»
میلی برگشت و دور و بر جوزف هافمن میچرخید. جرئت نکردم به او بگویم.
در را خیلی آرام بستم و از پلهها رفتم پائین تا خیابان. تا نیمۀ کوچه رفته بودم که دیدم چراغشان خاموش شد.
مثل سگ دویدم به اتاقم به امید این که وسط دبههای عظیم شراب، کمی شراب پیدا کنم. فکر نمیکردم که تا این اندازه بتوان خوشبخت شد، چون من قصۀ یک آدم واقعی هستم: تیرگی ابهام، استغراق بدرد نخور و امیال سرکوب شده.