Idag regnar det
Karl Vennberg
Visa solen ditt nsikte
امروز باران میبارد
امروز باران میبارد
و تو ترکم کردهای
آنجا که از سرینت کنده شد دستم
درد میکند
و باران بر دیوارهای قلب
میکوبد.
اما توکا، این دیو کوچک
آوازش را
بر قاب قلعیٍ پنجره میپاشد،
چون حکاکیٍ لبخند.
صبح
سنگین
چون سنگ قبری
در باران خفته است.
لحظهای پیش
عشق درختی بود که بر آن تکیه داده بودی.
حالا اما روزی است رفته
که خود را از زیر پوستم
با ناخنهای تیز
به بیرون میخراشد.
باران میریزد
چون حکاکیٍ لبخند.