تبلیغات


__
26 اسفند 85 - 14:24

Hosted by Tinypic.com

 

دریا امواجش را به  آرامی بر روی گیسووان  ساحل میکشد گویی اتفاقی در حال افتادن است  گویی
در دور  دستها آنجا که دستان آسمان در  امواج دریا فرو رفته انگار کسی است
که منتظر طلوعی دوباره است طلوعی بدون خط سرخ خورشید

در حوالی بساط شیطان...
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛
فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود:
غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید
.
و در ازایش چیزی می‌داد.
بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند
.
و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را.
بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند
.
و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید
.
و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.
حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت:
من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم.
نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌:
البته
تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات
می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها
كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای
چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به
خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی
نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم،
فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا
گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا
كردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بكوبم و
قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم.
اشك‌هایم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم

 

قصه ی منو شنیدی .... ؟؟؟ !!!

توی جنگل تنه خیس کبود یه پرنده آشیونه ساخته بود .

خونه داغ عشق خورشید رو تنش جنگل بزرگ خورشید

رو سرش توی جنگل رو درختا می پرید بالاشو رو

برگای درختای جنگل خورشید می کشید تا یه روز ابرای

سنگی اومدن دنیای قشنگشو بهم زدن هر چی

صبر کرد آسمون آبی نشد ابرا موندن هوا آفتابی نشد تا

 یه روز دیونه شد از توی جنگل پر کشید رفت و عاقبت به

 خورشیدش رسید اما خورشید به تنش آتیش کشید......

 مثله پرنده رو زمین فراونه می ره

  با اینکه می دونه می سوزه

  من همون پرنده بودم که یه روز خورشیدو

                        دید اسم من یه قصه شد و این قصه رو دنیا شنید

ازکسی
که دوستش داری ساده دست نکش شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبورنکن چون شاید  هیچ وقت هیچ کس تورو
مثل اون دوست نداشته باشه... 

یك رو تو جهنم همدیگه‌رو می‌بینیم، آخه هردومون جهنمی هستیم، تو به جرم
اینكه قلبم رو دزدیدی و من به خاطر اینكه جای خدا تو رو می‌پرستم! 

گر شکستن قلب وغرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند.

عاشقت هستم اگر چه هدفی بیهوده ست دوستت دارم اگر چه سخنه تکراری است.

 

 

ســر را نـهــاده روی  گــیـتـار گـریـه کـردم

 

 

 دیــشـب  دلـم گـرفـت و نـاچـار گــریـه  کـردم

ازتــلـخــی  تـــرانــه  بــا تــار گــریـه  کــردم

 

فــرسـنگ هـا  دویــدم  تـا بـردرش  رســیــدم

دربـسـتـنـش  چـو دیـدم،  بـسیـار گریـه  کردم

 

مــن  بــودم  وجـهـانـم  دل  بــود  و داســتـانــم

تــب کـرده  بـود  جـانـم،  تـبـدار گـریـه  کـردم

 

پــای  غـــزل  فــتـادم  رو بـا  قـصــیـده  کـردم

ســر را  نـهــاده  روی  گــیـتـار  گـریـه  کـردم

 

دل  را  بــغــل  گــرفــتـم  تـا  مـنـهـدم  نـگــردد

شــب  تـا سـحـر به  پـشـت  دیـوار گـریه  کردم

 

صــد بـار اشـک  فـرقــت  بـهتر بود  از  آنکـه:

یــک  بـار در حــضـور  دلـــدار  گـریـه  کــردم

 

دیــدم  بـه  گــریــه هـایـم  تـابــوت  خـنـده  هـایـم

بـی کـیـفـی ی  صـدایــم  یـکــبـار  گـریـه  کـردم

 

نوش جان

شنیدم گرچه صد بار از دهانت

که هستم تا که هستم همزبانت

ولی من تشنه بر گشتم زدریا

زدی آخر بجانم نوش جانت

 

جهنم را بهشتی فرض کردیم      بهر سو نا له ی را عر ض کردیم

زآتشـــخانه همســایه خویش       دریغا زندگی را قرض کـــــــردیم

 

                یـــارب!  چــه  غــم نشســــــته بــه  دامــان ٍعــاشـقـی؟ 

                     ســـرخـی  گــرفـــتــه  حــلــقــه ی چــشـمــان ٍعاشـقـی

                 

                     گـــنــدم  نـوشـــتــه  بـر در  و  جــو عـرضـه  مـیکــنــد

                     گــــرد ٍ  ریـــا  نــشــســتـه  بـــه  دکـــان  ٍعــاشـــقــی

                    

                     دســــــت ٍ  کـــدام  حـــادثـــه  بـــربـــاد  داده اســــــت؟

                     هـــمــدســــت ٍ  دیــــو، حــکــم ٍ ســلـیــمـان ٍ عـاشـقـی

                    

                     رنــگ  از رخــم  پــریـــده  در ایـــن  دشـــت ٍ پربـلا

                     جــانـــم  فـــدای  یــک نـــفــــس ایـــمــان ٍ عــاشــقـی

                     

                     دســتـی  بــه هــم دهــیــد  مــرا فــرصــت انـــدک اســت

                     جــانــی  دهـــیـــم  صــــورت  و ســـامــان ٍ عــاشــقــی

                      

                     روزی مــــبـــاد  رشــــتـــه ی  امـــــیــــد بـــگــسـلـــد

                     خــشـکــد  درخــــت ٍ ســـرو  خـــرامـــان  ٍعــاشــقــی

                     

                     ای هـــمـرهــان  تــشـــنــه! عـــلــمـــدارعــشــق  کــــو؟

                     طـــبـلـی  زنـــد  بـــه نــام ٍ  شـــهـــیـــدان ٍ عــاشــقــی

                    

                      فــــردا  بـــه  بــــارگــاه  خـــــدا نــــعـــره مــیـــزنــــم

                     دســـتـــم گــــرفـــــتـــه بــــاز گـــریـــبـــان عــاشــقــی

 

کلاغ
لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و
ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی
بر لبی می نشست.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .

کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.

وکلاغ هیچ نگفت.

خدا
گفت: سیاه ، چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنینی .
زیبایی ات را بنویس و اگر تو نباشی، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از
آسمانم دریغ نکن .

و کلاغ باز خاموش بود.

 

خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم ؛ سیاهی ات را  و خواندنت را .

و کلاغ خواند . این بار اما عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد

 

 

سگ كه وفایی به ریا نیستش
ز آدمیی بِه كه وفا نیستش

 

سگ صلح كند به استخوانی
ناكس نكند وفا به جانی

 

 

 

 

 

جلوی من قدم بر ندار ..              شاید نتونم دنبالت بیام

پشت سرم راه نرو  ....                   شاید نتونم رهرو خوبی باشم


كنارم بیا دوستم داشته باش

 

 

                    


از زندگانیم گله دارد جوانیم            شرمنده جوانی از این زندگانیم

 

 


 

همیشه سعی كن با كسی


 دوست شی كه دلش بزرگ باشه


تا اگه خواستی تو دلش جا بشی نخوای خودتو كوچیك كنی

دعــا بـــده بـــــروم

دلــم پُــر اسـت فـضـا تـنـگ كــوچــه غـمـنـاك اسـت
عــروس عـشــق بــه زیــر هـزارمــن خــاك اســت
 

نـه دسـت دوســت نـه ره تــوشــه و نـه روزنـــه ای
سـفـر بـه پـیــش و ره عـــاشـــقـی خـطـرنـاك اســت
 

بــه دخـــتــرم کــه دم از راه زد شـــبــی گـــفـــتـــم
كــه رســم ومــذهــب عــشــاق رزم بـیـبــاك اســـت
 

دعـــابـــده  بــــروم جــــســـت وجـــوی روزنــه ای
كــه چـشـم هـا بـه ره وقـلـب عـاشـقــان چــاك اسـت
 

طــلســم جـــاده ی بــن بــســت ســــد مــن نــشـــود
كـه عـشـق سـركــش وچـابــكـسـوار وچـالاك اســت
 

هــجــوم عـــشـــق  زكـــف بــرده  اخــتــیــار مــرا
اگــرچــه كــاخ ســتــم  گــردنـش بــرافــلاك اســت
 

دعــابــده بــروم ســرنــهــم بــه مــســتـی عـــشـــق
در آن ســپــیــده کــه انــگــور در تــن تـــاک است


  • ارسال نظر (0)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__