تبلیغات


__
26 دی 85 - 17:44

 


 

گروهى از فارغ‌التحصیلان قدیمى یک
دانشگاه که همگى در حرفه  خود آد‌م‌هاى
موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات
یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از
خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد
کار خود توضیح می‌داد و همگى از استرس
زیاد در کار و زندگى شکایت می‌کردند.
استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ
چاى و انواع و اقسام فنجان‌هاى جوراجور،
از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا
سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت
و مهمانانش را به چاىدعوت کرد و از آنها
خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى
خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد
براى خودشان چاى ریختند و صحبت‌ها از سر
گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده
باشید، تمام فنجان‌هاى قشنگ و
گران‌قیمت برداشته شده و فنجان‌هاى دم
دستى و ارزان‌قیمت، داخل سینى برجاى
مانده‌اند. شما هر کدام بهترین چیزها را
براى خودتان می‌خواهید و این از نظر شما
امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء
مشکلات و استرس‌هاى شما هم همین است.
مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى
بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى
موارد یک فنجان گران‌قیمت و لوکس ممکن
است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما
پنهان کند. چیزى که همه شما واقعاً
مى‌خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم
بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به
سراغ بهترین فنجان‌ها رفتید و سپس به
فنجان‌هاى یکدیگر نگاه مى‌کردید.
زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه،
ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و .... در حکم
فنجان‌ها هستند. مورد مصرف آنها،
نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع
فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى
را مشخص می‌کند و نه آن را تغییر می‌دهد.
امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى
فنجان، از چایى که خداوند براى ما در
طبیعت فراهم کرده است لذت نمی‌بریم.
خداوند چاى ر

-------------------------------

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریائیست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو ؛ می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

بسکه لبریزم از تو ، می خواهم
چون غباری زخود فرو ریزم
زپای تو سر نهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

ارسال نظر برای لاگ
نظرها
شكیبا          
27 دی 1385 ساعت 02:49
زندگی همینه .... آدما همینن ... همینقدر در سطح ... همینقدر كم توجه ... همینقدر ناتوان در ادراك « شایسته ها و بایسته ها » ... و درست همین انتخابهای به زعم خودشون « برتره » كه اونا رو دووووووووور میكنه از « برترینها » ؛ چرا كه اغلب فراموش میكنن :

« كار ما نیست شناسایی راز گل سرخ » !

( سپاسگزارم از نوشته زیبایی كه به سرزمین من ارسال كردین :) )
__