تبلیغات


__
یادت هست ؟
19 شهریور 86 - 12:03
یادت هست؟

یادت هست کجا عاشق شدیم؟

اولین باری که نگاه­هایمان ناآشنای بوسه و لبخند بود.

یادت هست کجا عاشق شدیم؟

نشسته بودی، روبه روی من، و میان ما میزی بزرگ و سفید، به طول تمام لحظه­هایی که منتظرت بودم، نشسته بود. و من در چشم­های تو، ـ آن چشم­های شوخ بازیگوش ـ خیره نمی­شدم.

نشسته بودیم و چای، میان گفت و گوهایما، سرد می­شد.

یادت هست کجا عاشق شدیم؟

.

ما فکر می­کردیم که هر سلامی را بدرودیست و هر آغازی را پایانی. و فکر می­کردیم که می­شود برای قلب­هایمان، ساعت بگذاریم:

ـ « فقط شش ماه. من بعد از آن مسافرم ».

و تو مسافر بودی. و من نمی­دانستم که سفر چیست؟ خندیدم و استکان چای سرد را در دستانم چرخاندم و سیگاری دیگر را به آتش کشیدم:

ـ « شش ماه؟... خودش عمریست. سیب زند­گی در این مدت، هزارها تاب می­خورد تا به زمین افتد. شش ماه؟... »

و ما برای قلب­هایمان، ساعت زنگ­دار خریدیم تا راس شش ماه، پیام خداحافظی را، اخطار دهد.

.

قرار شد، تو پس از آن، به سوی دیگری از آبها کوچ کنی و من، این سوی آب، ترانه­ی تازه­ای را زمزمه کنم.

.

و چرا هیچ­کس نمی­داند که قلب­ها، ساعت زنگ­دار نمی­خواهند؟

و چرا هیچ­کس نمی­داند که در رفت و آمدِ روزهای عاشقانه، شش ماه، کوتاه­تر از شش پلک، شش بوسه یا شش نگاه است؟

.

ساعت، اخطار داد...

.

باید می­رفتی. باید چمدان قلب­ات را می­بستی تا آن سوی آب­ها به دیگری واگذارش کنی. و من آن روز، نمی­دانستم که شش ماه از نگاه نخستین­مان، گذشته است.

.

اما گفتی:

ـ « نمی­روم ! می خواهم بمانم. همه چیز عوض شده. دوستت دارم و سفر، فراموش شد. با هم می­مانیم. هرگز نخواهم رفت... »

.

و ماه­های دیگر آمدند و گذشتند. تا آن که یک روز، من...

.

گفتم:

ـ « زند­گی در این سوی آب، زنجیرم کرده . باید به آن سو کوچ کرد. و تو تنها خواهی ماند. تصمیم را گرفته­ام؛ باید رفت... »

.

همواره؛ آن کس که می­خواهد برود؛ می­ماند.

و آن کس می­خواهد بمانـَد؛ می­رود.

چراکه « عبور »؛ قانون زند­گی­ست.

.

اکنون میان ما اقیانوسی بزرگ و آرام، به طول تمام لحظه­هایی که منتظرم بودی، نشسته است.

......

ارسال نظر برای هیچکس مقدور نمی باشد.
نظرها
نظری برای این لاگ ارسال نشده است.
__