یادت هست کجا عاشق شدیم؟
اولین باری که نگاههایمان ناآشنای بوسه و لبخند بود.
یادت هست کجا عاشق شدیم؟
نشسته بودی، روبه روی من، و میان ما میزی بزرگ و سفید، به طول تمام لحظههایی که منتظرت بودم، نشسته بود. و من در چشمهای تو، ـ آن چشمهای شوخ بازیگوش ـ خیره نمیشدم.
نشسته بودیم و چای، میان گفت و گوهایما، سرد میشد.
یادت هست کجا عاشق شدیم؟
.
ما فکر میکردیم که هر سلامی را بدرودیست و هر آغازی را پایانی. و فکر میکردیم که میشود برای قلبهایمان، ساعت بگذاریم:
ـ « فقط شش ماه. من بعد از آن مسافرم ».
و تو مسافر بودی. و من نمیدانستم که سفر چیست؟ خندیدم و استکان چای سرد را در دستانم چرخاندم و سیگاری دیگر را به آتش کشیدم:
ـ « شش ماه؟... خودش عمریست. سیب زندگی در این مدت، هزارها تاب میخورد تا به زمین افتد. شش ماه؟... »
و ما برای قلبهایمان، ساعت زنگدار خریدیم تا راس شش ماه، پیام خداحافظی را، اخطار دهد.
.
قرار شد، تو پس از آن، به سوی دیگری از آبها کوچ کنی و من، این سوی آب، ترانهی تازهای را زمزمه کنم.
.
و چرا هیچکس نمیداند که قلبها، ساعت زنگدار نمیخواهند؟
و چرا هیچکس نمیداند که در رفت و آمدِ روزهای عاشقانه، شش ماه، کوتاهتر از شش پلک، شش بوسه یا شش نگاه است؟
.
ساعت، اخطار داد...
.
باید میرفتی. باید چمدان قلبات را میبستی تا آن سوی آبها به دیگری واگذارش کنی. و من آن روز، نمیدانستم که شش ماه از نگاه نخستینمان، گذشته است.
.
اما گفتی:
ـ « نمیروم ! می خواهم بمانم. همه چیز عوض شده. دوستت دارم و سفر، فراموش شد. با هم میمانیم. هرگز نخواهم رفت... »
.
و ماههای دیگر آمدند و گذشتند. تا آن که یک روز، من...
.
گفتم:
ـ « زندگی در این سوی آب، زنجیرم کرده . باید به آن سو کوچ کرد. و تو تنها خواهی ماند. تصمیم را گرفتهام؛ باید رفت... »
.
همواره؛ آن کس که میخواهد برود؛ میماند.
و آن کس میخواهد بمانـَد؛ میرود.
چراکه « عبور »؛ قانون زندگیست.
.
اکنون میان ما اقیانوسی بزرگ و آرام، به طول تمام لحظههایی که منتظرم بودی، نشسته است.
......