کاش... 14 شهریور 86 - 09:14 |
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده ... کاش زنگ نمی زدی . همه چی خوب و آروم داشت پیش می رفت . تمام تلاشم رو برای فراموش کردنت کرده بودم . البته نتیجه اش خیلی سریع نبود ولی از دیوانه شدن بهتر بود . کاش زنگ نمی زدی . از وقتی دوباره صدات رو شنیدم دوباره بی طاقت شدم . دوست دارم ببینمت . دوست دارم دوباره باهات توی هوای آزاد و پاتوق همیشگیمون قدم بزنم. برای خودم بیشتر از تو عذاب اور بود که باهات رسمی صحبت کردم . دلم می خواست الان پیشم بودی و دستات تو دستام بود . روال زندگیم از دست در رفته . دلم می خواد بهت زنگ بزنم . صداتو دوباره بشنوم بلکه مرحمی باشه برای دل بیتابم . دلم می خواد بتونم اسمتو راحت فریاد بزنم و بگم که چقدر دوست دارم . دلم می خواد بغلت کنم و انقدر فشارت بدم که جزئی از وجودم بشی برای همیشه . دیگه کسی نتونه ما رو از هم جدا کنه . یادته ازم پرسیدی یعنی تو دلت اصلا تنگ نشده ؟ جوابی که بهت دادم از روی منطق بود. ولی جواب دلم این بود که بیشتر از اونچه فکر کنی دلم برات تنگ شده . خیلی چیزا دلم می خواد ولی چه کنم که می ترسم . برای مهم نیست غرورمو زیر پا بذارم و هرچی تو دلمه بهت بگم . ولی می ترسم . می ترسم که دوباره رهام کنی و بری . من بمونم با یه دل تنها و له شده . کاش می دونستی تو دلم چی می گذره . کاش از درون قلبم و احساسم خبر داشتی . کاش سهم کوچکی از اعتمادی رو که من به تو داشتم تو به من داشتی . کاش نمی ذاشتی منطقت برامون تصمیم بگیره و بی خیال احساسات نم شدی . کاش کاش کاش ...
|
نظرها






