دوباره قلبم داشت مثل قبل می شد
دوباره شروع شده بود مریض شد
دوباره حالش خیلی بد شده بود
باهام حرف نمی زد
اونی که باهاش حرف می زدم حس می کردم ازم خیلی دور شده
نمی دونستم چی کار کنم بی کی بگم
دیکه نمی تونستم بهش چیزی بگم
یه مدتی گذشت
داشتم عادت می کردم به این ماجرا !
قلبم خیلی حالش بد شده بود
با اونی که حرف می زدم دیدم حالش خیلی بده
گفتم چی شده؟؟؟؟
گفت با اونی که آشنا شده بودم نامرده !!!!
گفت بهم نامردی کرده
خیلی براش ناراحت شدم
اما قلبم خوشحال شد
باورم نمی شد اون خوب شده بود خیلی ام خوشحال بود
دیگه نمی خواستم عقب بمونم
دیگه نمی خواستم از دستش بدم
2 ماهی همینطوری گذشت
خیلی بهم وابسته شده بودیم
اگه یه روز باهاش حرف نمی زدم نمی دونستم چی کار کنم
دیگه نمی دونستم چی کار کنم
قلبم خوب شده بود خیلی خوب شده بود همش هم به خاطر اون بود
قلبم بهم میگفت : حرفت رو بهش بگو
اما می ترسیدم رو من یه فکر دیگه کنه
یه چند روزی گذشت
نمیدونم شاید خدا می خواست . بالاخره یه موقعیتی پیش اومد تا من ببینمش
خیلی خوشحال بودم خیلی ......
قلبم بهم گفت : شک نکن قوی باش
فهمیدم کارم درسته .
دیدمش : همونی بود که فکر می کردم
همونی بود که روز و شب داشتم باهاش زندگی می کردم
از قلبم کمک خواستم بهم گفت : بگو
روبروش نشسته بودم
خیلی ترسیده بودم
با خودم گفتم : نکنه بگه نه!!!!!
نکنه چیزی بگه
دل رو زدم به دریا
گفتم بهش : میخوام تمام زندگیم باشه
باورم نمی شد
اون قبول کرد
حالا تازه دارم میفهمم (( اون تمام وجودم بود * تمام قلبم * تمام زندگیم ))