کاشهای همیشگی 8 شهریور 85 - 03:51 |
ای کاش دستایمان باز باور می کردند که هنوز هم دستی هست که نوازششان کنند ای کاش نوازش ها همه از مهر بود و صفا نه دروغ و جفا دوستت دارم رو هرز هر حرفی نمی کردیم ای کاش زبانمان خاموش می شد از گفتن این حرفها ، کاش می شد با قلب ها دوباره حرف زد ، ای کاش چشمها دوباره به حرف می آمدند و می گفتند که مائیم صندوقچه اسرار پشت اون برق نگاه پشت او چشمها هزار تا حرفه ، هزار تا درده اما دیگه کی پیدا می شه که اونو بخونه ، بفهمه کی پیدا می شه که با قلبش حس کنه با چشماش حرف بزنه آره دیگه گذشت اون موقع ها که چشمها داد می زدند ، فریادی بی صدا که دوستت دارم با تمام وجود ، اما حالا زبون آدما شده محرم اسرار هر چی می خواد می گه بدون اینکه بدونن که حسی هست دردی هست قلبی هست ، قلبی که دیگه شکسته جز صدای سوز نالش صدایی از اون بیرون نمی یاد ، ای کاش دستامون باز باور می کردن که نوازش قلبت کاش می تونستند ، بفهمه که دوست داشتن چیه ،آه ... ، اما دیگه کم پیدا می شه ، دستی که قلب رو حس کنه . کم چشمی پیدا می شه که بتونه بخونه ، همه چشمها شده حرف ، حرفهای تلخ که دیگه کسی اونارو نمی خونه ، دیگه آدما عادت کردن بازبون حرف برنن دیگه گوش آدمها پر شده از حرفها ، پر شده از غمها ، دیگه یه گوش پیدا نمی شه هم درد آدم باشه اما ... همیشه یکی هست که گوش بده ، بفهمه اگه بگردی پیداش می کنی اما ... ، اما اول باید خودت رو پیدا کنی اگه پیدا کردی مطمئن باش که اون خودش می یـاد جلو می گــه سلام ... |
نظرها







