به خاطره ی یک رودخانه ی خشک 16 دی 86 - 15:41 |
رودخانه ی خُشک
یک بار، بندر عباس که بودم از جائی رد می شدم. مسیری بود که از میانِ تپه ماهورها و ناهمواری ها می گذشت. چیزی بود در حدِّ یک « مَسیل» . که وقتی باران می آمد، باران سیل آسا؛ توی این مسیر جاری می شد. یه هو، ترس بَرَم داشت که یه وقت بارون نیاد.راه گریزی دیگه برای آدم نمی ماند. اما هوا صافِ صاف بود و خبری از باران نبود. گرچه به هوای آنجا اصلاً نمی شد اعتماد کرد. تازه باران که می اومد،سیل آسا؛ طوری که زمین و آسمان به هم دوخته می شد. اما یه دقیقه بعدش، حتا یه قطره آب نمی دیدی. پنداری همه ش دود شده و رفته هوا. هرچه بود، غمم گرفت. همان جا نشستم ؛ و این را نوشتم. * * خمیده در تسلیتِ تو، قامتِ درختِ تناور فرو نشسته به سوگواری تو، هزار شاخسارِ طَراوت؛
به حسرتِ پر آبیت، هزار ماهیِ محزون؛
در آرزوی زلالِ جاریِ تو، برگهای سرخ، شتابان؛
به همدمی و همدردیت، از راه رسیده مسافر:
به تسلیتِ خیلِ دِل شکسته گان برخیز!
|
نظرها



