رئیس جدید دانشکده ما! 10 آبان 86 - 15:07 |
در این امروز که 8 آبان 1386 است، من دانشجوی سال چهارم مهندسی صنایع هستم ترم 7. در دانشگاه همه چیز بسیار خوب است و اوضاع و جو هم که بسیار بسیار خوب تر است. البته بعضی استادهایمان با تاسف از اتفاقی یاد می کنند که من هر چه فکر می کنم هیچ واقعه ی تاسف باری در دور و بر خودم مشاهده نمی کنم، فقط می دانم که مهم ترین واقعه این روزها عوض شدن رئیس دانشکده مان است که از نظر من و ما بسیار بسیار خوب است و اصلاً کی گفته که بد است. در راستای این که جو بسیار آرام است و من هیچ سوژه ای برای نوشتن ندارم مجبورم از سر ناچاری درباره یکی از استادهایمان بنویسم، که من بسیار دوستش می دارم (به جون مامانم این یکی رو جدی می گم!). چرا که او یک جور IT سرخود است و آدم وقتی او را نظاره می کند گویی پی به تکنولوژی روز دنیا برده باشد. علاوه بر این او بسیار خوش فکر است و مغزش عین ساعت بیگ بن و شاید هم دقیق تر کار می کند. بسیار هم خوشتیپ و گوگولی است و همواره انگار از حمام درآمده است از بس که عین گل می ماند. البته بعضی از بدگویان و نظر تنگان اذعان می دارند که موهای بلند او لکه ی ننگی بر دامان مردانگی بشریت است و بعضی ها می گویند که او به غایت سوسول است (که این را به خدا خودش اون روزی تو کلاس گفت و من از هیچ جام در نیاوردم!) و خودش می افزاید که من بسی با شخصیت هستم و مودب هم هستم و حرف زشت را با حرف بد پاسخ نمی گویم چرا که حرف بد خیلی زشت است و حرف زشت هم خیلی بد است و من همین هستم که هستم و خیلی هم خوب هستم و از خیلی ها هم بهتر هستم (که به نظر من واقعاً هم هست به خدا!) اما برایتان بگویم که او بسیار پر مشغله است و ما را جلد چرمی Pocket PC اش هم به حساب نمی آورد! در ضمن خیلی هم مرد خانواده است چرا که همواره و به طور پیوسته در انجمن اولیا و مربیان فرزند دلبندش حضور می یابد انقدر که حتی وقت ندارد در جلسه معارفه رئیس جدید دانشکده شرکت بجوید و همواره نیز در حال سمپاشی است. اما من فکری می شوم که در دانشگاه ما که جک و جانور نبوده تا به حال! در همین راستا که وی کماکان بسیار مودب است، در دایره ادبیات وی تنها ]...[ و ]...[ فحش است و این که راست راست در برابر چشمان بهت زده ی ما بدون مایو و حتی با لباس تمام رسمی زیر آبی برود اصلاً بی ادبی نیست و من مجدداً فکری می شوم که اسکی روی چمن شنیده ام ولی شنا روی موزائیک پدیده ای بس جدیدتر است که حتماً باید از طریق خبر 20.30 اعلام شود! استاد گرانقدری که من تا آن روز بسیار ستوده می بودم(!) به ناگاه دنیا را در برابرم تیره و تار می کند و مرا یاد روزی می اندازد که مامان عسل برایش یک عروسک بسیار بزرگ خریده بود و من موهای عروسک را کشیدم و با عسل قهر شدم. مامانم به من گفت که حسودی بسیار کار بدی است و قهر هم از آن بدتر تر است چون قهر همان دعوا و کتک کاری است اما با کمی ارفاق! حالا من درک می کنم که چون پسرها هیچ وقت عروسک بازی نمی کنند پس هیچ وقت نمی توانند درک کنند که قهر کار بدی است و من دلم برای آن ها بسیار می سوزد که هیچ وقت بزرگ نمی شوند و همیشه در حسادت جلز ولز می کنند. تازه همین چندی پیش تر من و مریم هم که کلی بر سر هم داد و بیداد کردیم و به یکدیگر [...] ! و سپس تا مدتی با هم قهر بودیم، به آغوش یکدیگر بازگشتیم و الان بسیار از آن موقع ها بیشتر با هم دوست هستیم. در این لحظه قسمت ساب کورتیکال مغز من [...] (چت کرده) است. چون من دوستدار استاد گوگولی و مغز پربارش هستم به این دلیل که اعتبار بی برو برگرد دانشکده ماست و همچنین دوستدار رئیس جدید هستم چرا که در این سه سال و خورده ای واقعاً بر ما مسجل شده که او بسیار برای ما دلسوزی می کند(بیشتر از خیلی های دیگر) ما دانشجویان الان حال بچه ی ]...[ (منظورم یتیم است!) را داریم که در ابتدا هیچ کس او را نمی خواسته و همه او را نادیده گرفته بودند اما الان همه خواستار او هستند و می خواهند مغز او را در فرقون حمل بنمایند و همه می گویند:" عامل این بدبختی عظما که بر سر ما آمده تنها شمایید که بی خودی رأی های بی ارزش خود را به نفع آقای ساز مخالف که با همه قهر است به صندوق های رأی انداخته اید و سال گذشته او را به عنوان استاد محبوب خود برگزیده اید و ما حضرات را مچل کرده اید، چرا که ما همواره بسیار و خیلی بیشتر زحمت کشیده و می کشیم و همچنان خواهیم کشید و خیلی هم بیشتر می فهمیم" (لااقل از شما)! ما هم می گوییم دست شما درد نکند که بسیار زحمت کشیدید و ما خیلی بی جا می کرده و می کنیم و همچنان خواهیم کرد که انکار کنیم (به جون خودم جدی می گم! چون ما اصولاً دانشجویان نمک نشناسی نیستیم.) اما از این به بعد بگذارید تا بقیه قدری بیشتر زحمت بکشند، باشد که فرجی در کار ما حاصل گشته و ما هم در داخل آدمیزاد شمرده شویم که از جلد PC به اِلمان های دیگری ارتقا یابیم، عناصر تاثیر گذار تری چون سمبل دانشکده فنی که آدم را یاد علم و کتل می اندازد و شاید هم باغ پرندگان که بسیار مکان زیبایی است و شاید هم یاد... که ما را یاد هر چیزی می اندازد الاّ هندسه و فن! اما همچون آش کشک خاله است که بیخ ریش آدم گیر می کند. در این ساعت من «تقریباً» هر آنچه داخل دل خود انباشته بودم با شما در میان گذاشتم، باشد که با دادن خبری از آن عزیز از دست رفته خانواده ای را از نگرانی برهانید!
اگر میان سبک این نوشته با نوشته هایی که تا کنون خوانده اید شباهتی مشاهده می کنید به گیرنده های خود دست نزنید! مشکل از من است. چون من کلاً ادعای نوشتن ندارم اما تا دلتان بخواهد مثل کفتر کاکل به سر موظم که این خبر را به همگان برسانم. قربان شما: شیرین جون دوس داشتنی! |
نظرهاAM leba_can@yahoo.com 8 آذر 1386 ساعت 23:07 |
باسلام درصورت امکان لطف کنید برایم دعوت نامه بفرستید تا بتوانم عضو کلوپ شوم |
ضیا 16 آبان 1386 ساعت 22:10 | |
شیرین جان تو حال مارا می نمایی.و چه خوب .ولی من فکر می کنم این سوسول خان یک تیتیش مامانی خمیر ریش می باشد و خیلی هم بچه ننه است.هرچند که با این همه مظلوم نمایی همشیره و والده ممل را به هم پیوند داد. ولی خوب مینویسی اگه ادامه بدی فکر کنم یه چیزی بشی . |
Parisa 11 آبان 1386 ساعت 10:26 | |
فلفل نبین چه ریزه بشكن ببین چه تیزه،گواه تو و نوشته های توست! |
مریم 10 آبان 1386 ساعت 17:47 | |
salam azize dele maryam baba estedadet binazire jedi migam vaghean marhaba afana alhagh ke tamamo kamal roozegaro kamel tosif kardi dast marizad az har angoshtet nta honar mibare |








