شب 30 بهمن 83 - 13:47 |
شب را دوست داشتم چون با سیاهی و ظلمت تمام پلیدی ها و زشتی ها را در خود می پوشاند بهمین خاطر هروقت دلم می گرفت به تاریکی خیره می شدم ولی امشب همه چیز یک جور دیگر است بکنار پنجره رفتم تاریکی در همه جا موج میزد ظلمتی خوف اور دستم را بر سیاهی شب مالیدم اثری از روشنی روز نمانده همه جا یک رنگ شده سراسر سیاهی و ظلمت تمام پاکی و روشنی روز نیز از بین رفته است دیگر اثری از انها نیست وشب مانند مرداب همه چیز را در سیاهی خود فرو برده و همه چیز را مثل خودش بی حرکت و سرد کرده ناگهان احساس کردم که از شب بیزارم چون پوچی و سردی را نمی پسندم و از بی حرکتی متنفرم شب در من رخنه کرده بود و من همه وجودم را به شب سپرده بودم ولی اکنون می خواهم از پوچی بگریزم که شاید به روشنی و گرما برسم و اگاه باشم از این پس هرجا روشنی و پاکی باشد سیاهی و ظلمت شب انجا را نیز فرا خواهد گرفت پس خدایا کمکم کن تا به طلوعی برسم که ان را غروبی نباشد و به روزی برسم که از پس ان شبی نیاید شهیار |
نظرها






